ورق پاره های سرگردان
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم
بالاخره بعدِ چند سال انتظار و تحمل نتایج ضعیف بعد از رسوایی "کالچوپولی" که بخاطرش دو تا از عنوان قهرمانیای سری آ رقابتهای فوتبال ایتالیا رو از یوونتوس پس گرفتن، بیست و هشتمین قهرمانی یووه با بازیهای جذاب و بدون باخت برای منی که طرفدار دو آتیشهی یووه بودم و هستم خیلی چسبید. همون رسوایی کالچوپولی و سقوط به سری B و شروع بازیها با 17 امتیاز منفی هم انگیزه ای بود برای اسطورههای باشگاه که در تیم بمونن و بخاطر هوادارای تیم با همون امتیاز منفی، تیم رو قهرمان سری B بکنند. این وسط اسم دو تا از بازیکنان باشگاه از بقیه پر رنگتر و ارزشمندتره. جیان لوئیجی بوفون و اسطوره و سمبل باشگاه؛ آلساندرو دل پیرو. اما بر اساس شنیدهها متاسفانه این آخرین فصل حضور آلکس تو یووه ست و گفته اگر از طرف سران باشگاه اقدامی برای تمدید قرارداد با مدیر برنامههاش انجام نشه، علیرغم میل باطنیش مجبوره که از یووه جدا بشه. واقعیتش از این به بعد تماشای فوتبال یوونتوس بدون وجود آلکس زیاد هم دلچسب بنظر نمیرسه. یعنی حتی وقتی کاپیتان آلکسو رو نیمکت بازیکنای ذخیره هم میدیدم دلم قرص میشد که حتی اگه برای چند دقیقه هم بیاد داخل زمین و یه ضربه کاشتهی پشت دروازه نصیب تیم بشه، آلکس چشم بسته توپ رو گل میکنه و با اون زبون از دهن بیرون اومدهاش، به سبک خودش استادیوم رو منفجر میکنه. امیدوارم کاپیتان آلکس حداقل یکی دو فصلی رو هم تو یووه بمونه. زنده باد آلکس، زنده باد یووه! بجا بود که در این چند روز باقیمانده به عید چند سطری را برای "اصغر فرهادیِ" عزیز بنویسم، در حکم تشکّری ناچیز و ادای دینی نسبت به ایشان و گروه افتخار آفرینشان. امّا جناب آقای سلحشور! متأسفم که این نوشته برای شماست؛ متأسفم که افکار و گفتههایتان سببی شد که از چنین مهمی فعلاً صرفنظر و آنرا به مجالی دیگر موکول نمایم. جناب آقای سلحشور! آنزمانی که سینمای ایران را فاحشهخانه خواندید و حیثیت و آبروی بسیاری از زنان بازیگر این عرصهی هنری را به چالش کشیدید، درک و فهم سخنان شما برای هر خواننده و شنوندهای همچون من بسیار گنگ و مبهم بود. هرچند برای معدود عدهای که تنها صدا و سیمای جناب عزتالله ضرغامی را مخاطب و مرجع ارتباط خود با دنیای بیرونیشان قرار دادهاند و از ترس غربزده و شرقزده شدن اهل منزل و یا بهر علتی دیش ماهواره روی پشت بام خانۀ خود ندارند دیدن تصاویر میهمانیهای خصوصی افرادی از طیف بازیگران و فوتبالیستها از سایتهای اینترنتی و شنیدن جسته گریختهی اخبار مهیّج بخش خبری 20:30 با گزارشات صرفاً جهت اطلاعیاش و خواندن مُهملات روزنامههایی همچون کیهان، همشهری، ایران، جامجم و . . . باور گفتههای جنابعالی در خصوص معیارهای فاحشهگی را تا حدودی تسهیل مینماید. با این اوصاف تعجبی هم نداشت که تقدیر از بازیگر پیشکسوتی همچون داوود رشیدی در جشنوارهی فیلم فجر را به باد انتقاد بگیرید و غیر مستقیم ایشان را به ساواکی بودن متهم نمائید. تعجبی نداشت که تبریک باران سلحشور (دختر دست پروردهتان) برای جناب فرهادی را ناشی از مجذوب شدن ایشان به بُت هالیوود بدانید و بیان دارید که برای هر فکر و آزادی فکری قائل به ارزش نیستید و فقط برای آزادیهای فکری که دارای ارزش باشند و در راستای انقلاب و دین قرار داده شده باشند ارزش قائلید. تعجبی هم نداشت بیان کنید به هیچ عنوان اقدام فرزندتان مورد تأییدتان نیست و از این کار متأثرید و اعتقاد دارید وی نیز مانند سینماگرانی که هالیوود برای آنها تبدیل به بُت شده است، به این درد و مشکل دچار شده و برای همین بدنبال چاره هستید ! ! ! ما نسل بعد از انقلاب کم مدّتی نیست که گرفتار همین چارهجوییهای توأم با ماجراجوییهای شما و امثال شما بوده و هستیم. شادمهر عقیلیها و گلشیفته فراهانیها و امثالهم نیز اسیر همین توهّمات و ایدههای منحصر بفرد جنابعالی و امثال شماها بودند که راهی غیر از قرار در این مملکت را برای ادامه زندگی شخصی و هنریشان انتخاب نمودند. جناب آقای سلحشور! جامعهی امروز ما دست پرودۀ همان ایدئولوژی و طرز فکریست که در طول همین مدّت نه چندان کوتاه بعد از انقلاب توسط مدیرانی با طرز تفکر شما همهی اتفاقات و امتحانات را با روش آزمون و خطا پشت سر گذاشته است. از گشت ارشاد بگیر تا زندان و شلاق برای استفاده از ماهواره؛ از قطع ناگهانی و بدون اطلاع اینترنت بگیر تا تعریف جرم استفاده از VPN ؛ از فیلترینگ فیسبوک و توئیترش بگیر تا مجازات اعدام و سنگسار در ملاء عام؛ از حمله به سفارتخانهی یک کشور بگیر تا شاخ و شانه کشیدنهای گاه و بیگاه و تهدید موجودیت نژاد و مرام و مسلکی خاص؛ از مدیریت جهانیاش بگیر تا بحث مکتب ایرانی و اسلامیاش؛ از 2800 هزار میلیارد تومان اختلاس بانکیاش بگیر تا تیپ و ریش مخلصانه و متعهدانه مدیر عامل فراریاش؛ از فقر دخترکان دستفروش سر چهار راهش بگیر تا کت و شلوار 12 میلیونی مغازههای بالای شهر؛ از کارتل و مافیای فروش دختران ایرانی به شیوخ حاشیه خلیج فارس بگیر تا فروش 14 میلیونی کلیه برای گذران زندگی! شما که بعنوان مثلاً کارگردان این مرز و بوم بیشتر و بهتر از من و امثال من از این بیعدالتیها، تبعیضها و نابرابریها و رانتها مطلعید! نسل من و امثال من در پی خواندن و دیدن سریال یوسف و زلیخای شما نیست. متهممان نکنید که "پناه بر خدا" به خدا و قرآن و پیامبرش اعتقاد نداریم؛ امّا نسل من تشنهی دیدن حقایق جامعهی امروز از نگاه دوربین کارگردان است. کاری که اصغر فرهادی علیرغم سبک ریش و سبیلش که برخلاف جناب خاوری چندان متعهد و متدین و با اخلاص جلوه نمینمود، توانست از آن شاهکار خلق کند. جناب آقای سلحشور! جامعۀ من اکنون دچار وحشت است، دچار اپیدمی قمهکشی و اسیدپاشی و هتک حرمت است، باغهای اطراف شهر فقط و فقط کلمه "تجاوز" را به ذهن متبادر میکنند، آنهم تجاوزات گروهی و دسته جمعی. کراک و شیشه، پوست و گوشتِ تن هم سن و سالانم را تکهتکه میکند. صدا و سیمای ضرغامی تشرّف یکی از ساکنین مجمعالجزایر سلیمان به اسلام را هر روز و هر شب در هر بخش خبریاش با آب و تابی وصفناشدنی؛ حتّی به صورت تیزر تبلیغاتی زیرنویس به اطلاع بینندگان محترمش میرساند، و بینندگان محترمش در جایجای میهن عزیزمان میبینند جوانانی را که دستهدسته به گروههای شیطانپرستی روی میآورند و آب از آب تکان نمیخورد. مفهوم عینی سکس و پورنو و فاحشهگی در حافظه و بلوتوث گوشیهای همراه کودکان و نوجوانان کم سن و سالی است که زودتر از موعد طبیعی به سن بلوغ میرسند و عواقب تجارب و رفتارهای ناشیانه و پرخطر جنسیشان منجر میشود به افسردگی، به ایدز، به خودکشی، به کورتاژهای غیرقانونی و به مرگ ! جناب آقای سلحشور! چرا راه دور برویم؟ همین فوتبال را مدیرانی همچون شما با تصمیمات نسنجیده و یک بام و دو هوایشان به ورطهی سیاست و نابودی کشاندند، تیمهای پایه همین فوتبالی را که میتوانست از بهترین تفریحات اکثریت مردم باشد با بیتدبیری و بیلیاقتیشان از رویدادی همچون المپیک محروم کردند و دست از پا درازتر دریغ از یک معذرت خواهی رسمی و خشک و خالی، فقط و فقط "خنده" تحویل مردم دادند. نکند ادعا دارید المپیک نیز زائیده تفکر صهیونیزم است؟ جناب آقای سلحشور مردم کشورمان تفریح آنچنانی ندارند. درک این مهم چندان هم برایتان نباید سخت باشد. کافیست یکبار خود را به مراسم اعدام یک شرور، یک جانی، یک مفسد فیالارض، یک متجاوز به عنف و یک دزد برسانید. بهترین نقطهی میدان محل اعدام را برای خود و خانوادهشان رزرو میکنند، با خودشان تخمه و تنقلات میآورند و از ساعتها قبل از شروع مراسم اعدام مشتاقانه و سراپا منتظرند که صحنهی به دار کشیده شدن همنوع خود را به تماشا بنشینند. آخر تمام جانیان و مفسدین فیالارض بالفطره چنین بودند و چنین بودن و شدنشان تابع هیچ قانون علّی و معلولی نبوده است. از این روی در این مملکت دیدن صحنههای اعدام یک همنوع از تفریحات لذّتبخش مردم است. وضع معیشتی مردم را که ملاحظه میفرمائید، صفهای طولانی مردم در شب واریز نقدی صدقههای یارانهایِ دولت پای دستگاههای خودپرداز گویای همه چیز است. با این اوصاف صدا و سیمای جناب ضرغامی هر روز و شب جنبش 99% والاستریت را انقلابی علیه سرمایهداری، تبعیض، ناعدالتی و فقر معرفی میکند!!! مردم با چنین وضع معیشتیشان نه علاقهای به خرید کتاب دارند و نه توان حتّی ماهی یکبار سینما رفتن را. نسخههای "قهوۀ تلخ" مهران مدیری عزیز را علیرغم اصرار و خواهشش یا از اینترنت دانلود میکنند و یا کپی غیرمجازش را به قیمت یک بسته آدامس "اوربیت" برای هم سفارش میدهند. در سبد کالای خرید این مردم جنسی از نوع فرهنگیاش کمیاب است. با این اوصاف لااقل شما با این اعتراضات و های و هوی های نسنجیدهتان اوضاع فرهنگیمان را خرابتر از قبل نفرمائید. گیرم که جوایز اسکار و سِزار و گُلدنگلوپ و خرس طلائی و نقرهای و صورتی و ارغوانی و . . . را تحریم کنید، گیرم که فردا و پس فردایی نیز نویسندهای هم مرامتان پیدا شد و خواست جوایز پولیتزر و نوبل ادبی و منبوکر و . . . را تحریم کند، گیرم که سرنخ وجودی همهی اینها را وصلش کردید به حلقهی ماسونی و فراماسونری و صهیونیزم و استعمار و . . . آخرش که چه؟ آمدهایم که فقط و فقط دنیا را تحریم کنیم؟ جناب آقای سلحشور! نکند انتظار داشتید جناب فرهادی نیز به شیوهی ورزشکاران سالن "کُداک تیهتر" را بنشان اعتراض به حضور یک فیلم اسرائیلی ترک کند؟ شوخی نفرمائید جناب سلحشور! عصر، عصر رسانه است؛ عصر ابراز عقیده و نظر با تسلّط بر ابزار رسانه است، مگر جز این است که فرهادی از مردم کشورش تمجید کرد، مگر جز این است که مردم کشورش را از فرهنگی دانست که صلحدوست و صلحپذیرند، مگر نه این است که گفت مردم کشورش به تمام فرهنگها و تمدنها احترام میگذارند؟ مگر جز این است که من و شما نیز جزء کوچکی از این مردمیم؟ مگر جز این است که قدرت تأثیرگذاری و ارزش رسانهای گفتههای کوتاهش در راستای شناساندن فرهنگ و تمدن ملّتی با تمدن بمراتب بیش از دهها فیلم و سریال و مستند بود؟ جناب آقای سلحشور! اصلاً فیلم ایشان را دیدهاید که آنرا متهم به ضد ایرانی بودن مینمائید؟ به استناد چه مدرکی فرهادی را خائن به ایران و اسلام میدانید؟ مگر محتوای فیلم ایشان چیزی جز اهمیّت و تأکید خانوادهی ایرانی بر لزوم احترام و حفظ حرمت و ارزش والدین است؟ نکند فیلم "300" را به اسم "جدائی نادر از سیمین" به تماشا نشستهاید؟ خلاصه که جناب آقای سلحشور! من و امثال من دوست داریم ایرانمان را با نامهای امثال پروفسور سمیعی، با امثال انوشه انصاری، با امثال مرحوم غلامرضا تختی، با امثال مرحوم دکتر محمد مصدق، با امثال مرحوم دکتر محمد قریب، با امثال استاد محمود فرشچیان، با امثال دکتر الهی قمشهای، با امثال مرحوم علّامه محمد تقی جعفری، با امثال مرحوم استاد شهریار، با امثال استاد عزتاله انتظامی و مجید انتظامی، با امثال استاد شجریان، با امثال کاپیتان شهبازی و با امثال اصغر فرهادی و فرهادیها بشناسند نه با بحران هستهای، نه با تهدید شبانهروزی بستن و نبستن تنگهی هرمز! نه با شلاق زدن در ملاء عام به جرم لب زدن به مشروب، نه با سنگسار زنان و مردان در ملاء عام به جرم زنا، نه با صورت اسید پاشیده شدهی آمنه بهرامیها! جناب آقای سلحشور درد من و امثال من تبریک گفتن و نگفتن شما و امثال شما نیست، لااقل اگر جسارت تبریک گفتن ندارید، سکوت کنید. فریاد و اعتراضتان را نگه دارید برای وقتی که تولیدات میلیاردیتان با هزینهی بیتالمال و با پشتوانهی صدای و سیمای جناب ضرغامی، بتواند لااقل در شبکههای تحت پوشش صدا و سیما حرفی برای گفتن داشته باشد. با تمام این اوصاف باز خدا را شکر که اصغر فرهادی در تازهترین مصاحبهی مطبوعاتیاش گفت که هرگز حاضر نیست ایران را ترک کند و تا آخر عمر در ایران خواهد ماند. . . . همیشه یا با یه صندلی تاشوی کوچولو جلوی ورودی در خونه مینشست، یا سر نماز بود که از وقتی یادمه بخاطر درد زانوهاش همیشه هم نشسته میخوند، یا با چشای کمسوش تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ پارس رو نگاه میکرد. خیلی حساس بود سر نجس و پاک؛ خیلی وقتا حوصلهی بچه گانهام سر میرفت از اینهمه دقت و وسواس؛ کفر آدم در میاومد بس که مطمئن بشه که یه چیزی پاکِ پاکه. عکس امام رو که میدید، با اینکه فاصلهاش از تلویزیون همیشه کمتر از یه متر بود، واسه اینکه مطمئن بشه ازم میپرسید: امامه؟ تائیدش که میکردم، دستش رو میکشید رو صفحه تلویزیون و بعد واسه تبرک میکشید رو صورتش و میگفت «آلله سَنَه رحمت اِئلسین، قبرین نورونان دولسون1»! گهگداری هم که تصویر شاه رو نشون میداد، بازم واسه اطمینانش ازم میپرسید: شاهه؟ وقتی بازم تائیدش میکردم، بازم دستشو میکشید رو صفحهی تلویزیون و میگفت: « آلله سَنَده رحمت ائلسین کیشی2»! و من هاج و واج میموندم که همون «آلله» در قبال همچین بندههای خوش قلبش عجب کار سختی داره؟ بالاخره کدوم حرفشو میخواد باور کنه؟ الان دیگه واسه حلالیت خواستن خیلی دیره. اما مطمئنم که میدونی تو رو هم همیشه دعات میکنم. « آلله سَنَده رحمت ائلسین». 1 خدا بیامرزدت، نور به قبرت بباره! 2 خدا تو رو هم بیامرزه مَرد! تصویر این روزهای ذهن من کمکم باید جل و پلاسم رو جمع کنم که آماده شم واسۀ اسبابکشی! وقتی میفهمی یه چهاردیواری و چهارگوشهای هست که کمکم باید به محیطش عادت کنی و دوستش داشته باشی و باقی زندگیتو جسماً و روحاً اونجا زندگی کنی، کمکم باید چمدونات رو ببندی و خودت رو آماده کنی واسه رفتن. ولی منم به همون سندرمی دچارم که شاید خیلیا درگیرش هستن، بیشتر از هر موقعی هم وقتی عود میکنه که نیاز داری که سر اتفاقای مهمتری وقت بذاری و تمرکز کنی؛ مثل وقت جابجایی و اسبابکشی. سندرم " حالا بذار بمونه شاید یه روزی بدرد بخوره!!! " یا من خیلی مربوط به گذشتهام، یا شایدم این اتفاق تو همچین شرایطی واسه همه اتفاق میافته. به هر چیزی که دست میزنم، مردّدم بین نگه داشتن و کنار گذاشتنش. ذهنم میشه عینهو صفحه مانیتور کامپیوتری که وقتی ازش میخوای پوشهای رو برات حذف کنه، ازت میپرسه: Are you sure to remove this folder and move it to the Recycle Bib? تیکههای کاغذ،دفتر یادداشتهای گاه و بیگاه، برگههای دورۀ انجمن، دفترچههای بجای مونده از قبضای جریمه و نامههای مربوط به مرخصیای سربازی و ترخیصم از خدمت، نگاتیوهای عکاسی دوره دانشجویی، جزوه واحد فارماکولوژی که همیشه شاهکار نمره 75/12 رو بهم یادآوری میکنه، نوارای کاستی که خیلی وقته دیگه به هیچ دردی نمیخورن، کاریکاتورای نقاشی شده سر کلاس، برگههای انتخاب واحد، کتابای درسیم، فیشای حقوق و اضافه کاریم، کپی ریزنمرات و . . . . . . باب میل آدم باشه یا نباشه، کمکم باید خیلی از Temporary filesهای زندگیش رو Shift+Delete کنه و خودشو Update کنه. زندگی در جریانه! در روزی یکنواخت و خسته کننده، تنها تصویری از پاکی و معصومیت است که میتواند خنده را مهمان لبانم کند. آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود. اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند : پاریس خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید. بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف. کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند. منبع : زیبا نیوز







