ورق پاره های سرگردان
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم
تصویر این روزهای ذهن من کمکم باید جل و پلاسم رو جمع کنم که آماده شم واسۀ اسبابکشی! وقتی میفهمی یه چهاردیواری و چهارگوشهای هست که کمکم باید به محیطش عادت کنی و دوستش داشته باشی و باقی زندگیتو جسماً و روحاً اونجا زندگی کنی، کمکم باید چمدونات رو ببندی و خودت رو آماده کنی واسه رفتن. ولی منم به همون سندرمی دچارم که شاید خیلیا درگیرش هستن، بیشتر از هر موقعی هم وقتی عود میکنه که نیاز داری که سر اتفاقای مهمتری وقت بذاری و تمرکز کنی؛ مثل وقت جابجایی و اسبابکشی. سندرم " حالا بذار بمونه شاید یه روزی بدرد بخوره!!! " یا من خیلی مربوط به گذشتهام، یا شایدم این اتفاق تو همچین شرایطی واسه همه اتفاق میافته. به هر چیزی که دست میزنم، مردّدم بین نگه داشتن و کنار گذاشتنش. ذهنم میشه عینهو صفحه مانیتور کامپیوتری که وقتی ازش میخوای پوشهای رو برات حذف کنه، ازت میپرسه: Are you sure to remove this folder and move it to the Recycle Bib? تیکههای کاغذ،دفتر یادداشتهای گاه و بیگاه، برگههای دورۀ انجمن، دفترچههای بجای مونده از قبضای جریمه و نامههای مربوط به مرخصیای سربازی و ترخیصم از خدمت، نگاتیوهای عکاسی دوره دانشجویی، جزوه واحد فارماکولوژی که همیشه شاهکار نمره 75/12 رو بهم یادآوری میکنه، نوارای کاستی که خیلی وقته دیگه به هیچ دردی نمیخورن، کاریکاتورای نقاشی شده سر کلاس، برگههای انتخاب واحد، کتابای درسیم، فیشای حقوق و اضافه کاریم، کپی ریزنمرات و . . . . . . باب میل آدم باشه یا نباشه، کمکم باید خیلی از Temporary filesهای زندگیش رو Shift+Delete کنه و خودشو Update کنه. زندگی در جریانه! در روزی یکنواخت و خسته کننده، تنها تصویری از پاکی و معصومیت است که میتواند خنده را مهمان لبانم کند. آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود. اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند : پاریس خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید. بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف. کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند. منبع : زیبا نیوز احساس میکنم دیگر آن من نیستم. بدور از پیادهروی، بدور از کتاب، بدور از نسکافه، بدور از لذت دیدن باران، بدور از ترانههای زندگیام، بدور از قدم زدنهای آرامبخش در اندک کتابفروشیهای شهر، بدور از خلوتهای تنهائی خودم، بدور از دیوان مشیری که حتی لمس کردنش آرامشی داشت برای من، بدور از دلتنگی برای دریا، بدور از لذت بازی شطرنج، بدور از ذهنی خلوت حتی شده برای چند دقیقه . . . . . . . . بدور از چه؟ یعنی واقعن دیگر چیزی برای نوشتنم نیست؟ لذتهای زندگیام همینها بود؟ یکی جواب من را بدهد! واقعن همینها بود؟ اگر همینها بود، همینها هم زیاد بود؟ منی که ربعی از ساعت را هم نمیتواند فوتبال یووه را تحمل کند، از آخرین باری که ترانهی مورد علاقهاش را شنیده، روزها و بلکه ماهها گذشته است، مدتهاست نه سراغ کتابی را گرفته است و نه روزمره گیها و عادات خوش سابقش خوشحالش میکند، ناشکری میکند و نمازهای واجبش مدام به تآخیر می افتد، منی که دیگر هر چندین و چند ماه یکبار بر ورق پارههای سرگردان ذهنش مینویسد، این دیگر همان "من" نیست. جدّن دنبال منِ خودم میگردم. جورچین زندگی هرکسی با اتفاقات بزرگ، گاه چنان تغییراتی میکند که برگشت به همان وضع سابق یا گاه غیر ممکن میشود، یا زمانبر! من آن منِ خود را میخواهم، بدون رنجاندن کسی، بدون ظلم در حق کسی، بدون نامهربانی کردن در حق کسی، بدون نادیده گرفتن و بی توجهی کردن در حق کسی. خودخواه نیستم. اگر هم هستم همچون بقیه ام، نه کمتر، نه بیشتر! من آن من را میخواهم، پیدا کردن منِ خودم این روزها دغدغهی ذهن من است. دوست دارم خدا بغلم کند و هایهای گریه کنم بر روی شانهاش، برای خدایی که این وسط از همه کس و بیشتر از همیشه مهربانتر است با من. خدایا اگر یافتن آن من، مرا به تو نزدیکتر خواهد کرد ،با حوالی و حواشی ام مهربانم خواهد کرد، رضایت بزرگترانم را با خود خواهد داشت . . . و مرا آنگونه خواهد ساخت که تو میخواهی، پس کمکم کن. کمک کن که اینهمه گفتن از من و در پی من بودن، منیت نیاورد! (اعوذ بالله من نفسی) بدترین لحظههای عمر، با دلهره بخواب رفتن و بدتر از آن بیدارشدنی دلهرهآورتر است. آنگاه که دیگر میلی به بیدار شدن و ادامه دادن نیست. آنگاه که بدانی دیگر تکیه گاه یک عمرت به ناگاه چشم بست و تو را تنها گذاشت و فردا که روزی نو برای تو شروع میشود دیگر عزیزترینت را نخواهی داشت. آنگاه که بدانی که فقط عکسی از او بر روی دیوار خانهات و یاد و خاطرهای فراموش ناشدنی در کنج دلت خواهد بود. دیشب که پدری از میان ما رفت، تلخی این فاصلهها و مسافتها بیشتر از همیشه آزاردهندهتر بود. وقتی که نصف شب لرزه ی صدای غمگین عزیزی را این فاصله ها بشنوی و ندانی که چرا نمیشود در این لحظات در کنارش باشی، فقط کلافگی و درماندگیست که تمام لحظاتت را پر میکند. برادر عزیز و بزرگوارم، قدیر جان در این بدترین و سختترین لحظههای عمر، مرا و همه دوستانت را در غم خود شریک بدان و تو هم همچون من و ما از خداوند برای خود و نزدیکانت صبر بخواه. امیدوارم غم آخرین باشد و شنیدن صدایت دیگر هیچگاه اینچنین دوستانت و دوستدارانت را آزار ندهد. دوست داشتن عاشقانه های مشیری بی دلیل است. همچون دوست داشتن "آناکارنینا"ی تولستوی، "شوخیٍ" میلان کوندرا، "یک مردٍ" اوریانا فالاچی، "عشق سالهای وبا"ی گارسیا مارکز و ... همچون دوست داشتن "سکوت"، همچون دوست داشتن "پیاده روی" در شبی برفی در خیابانی آرام و بی هیاهو، همچون دوست داشتن سر کشیدن یک فنجان "نسکافه"ی داغ، پشت پنجره ی بخار گرفته ی یک عصر زمستانی، همچون دوست داشتن "یووه"،"بازی شطرنج"،"ورق زدن و لمس کتابی تازه از زیر چاپ رسیده" و ...................................... و همچون شب بیداری های اینچنینی زندگی! و همچون دوست داشتن سایر دلگرمی های کوچک زندگی. و بی دلیل است همچون سایر دوست داشتن ها. چرا که فعل "دوست داشتن" در قید و بند دلیل و استدلال نمیگنجد. راه آن پیش از آنکه از عقل بگذرد، از دل میگذرد. و من چندیست که دچار این دو بیت مشیری شده ام: گفته بودی که "چرا محو تماشای منی؟ و آنچنان مات، که یکدم مژه بر هم نزنی!" مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی! جلد دوم کلیات اشعار فریدون مشیری-ص.957 






