ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

برادر کفنپوشم. سلام. حالت خوب است؟

قضیه تجاوز دو مأمور رسمی عربستانی در رسمی‌ترین مرکز دولتی عربستان یعنی گیت بازرسی فرودگاه عربستان را شنیدی؟ رگ غیرتت باد نکرد؟ مثل اینکه رگ غیرت تو هم انتخابی کار می‌کند؟

اگر این تجاوز توسط مأمور اسراییلی به یک نوجوان فلسطینی شده بود الان تو صف ثبت نام برای اعزام به غزه بودی. راستی اگر بمیریم هم کم است. کجایند آن کسانی که برای یک قدم زدن ظریف با کری طلب مرگ میکردند. آیا الان وقت مردن نیست؟ حاجی زیارت قبول! خوب پسرت را بردی تا معنویتش را تکمیل کند… حاج آقا زیارت قبول .سعیکم مشکور.

اى قوم به حج رفته کجایید، کجایید
معشوق هـمینجاست بیایید، بیایید
معشوق تو هـمسایه دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته، شما در چه هـوائید

نوشته شده در شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

     درست! قبول! هنوز اول راه است؛ هنوز برای قضاوت زود است، اما به سه پایه و بوم که نگاه می­کنم، بوی رنگ روغن را که حس می­کنم، قلم را که در دست می­گیرم، خستگی روزانه از سرم به در می­شود، تازه افسوس به سراغم می­آید. افسوس روزهایی که به بیهودگی گذشت. نکند راه را اشتباه آمده­ام!؟ من آدم این زندگی نیستم، لایق اینطور زندگی کردن هم نیستم. دنبال راهی­ام برای بیرون کشیدنم از این روزمرگی کسالت بار. از تکرار مدام این چند قطبی کار، خوردن، خوابیدن و ... که چیزی نیست جز رفع حوائج و غرایز نرمال زندگی. به گمانم یافته­ام. بار خدایا! . . .

نوشته شده در یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

    دراز کشیده­ام. نه آنکه آرامم، و نه آنکه مضطرب. دستی به زیر سر و دستی بر روی سینه. به سقف اتاق نگاه می­کنم. و فکر می­کنم به فرصتهایی که در زندگی سوزانده­ام و هر روز بدتر از دیروز در حال سوزاندنشانم. دود این سوختن بدجور چشمانم را می­سوزاند؛ و احساس این سوزش کار زیاد سختی نیست. چیزی نمانده 32 سالگی را هم تمام کنم. اوایل، مرور این اعداد و ارقام برایم وحشتناک بود؛ درست مثل جماعت اُناث. میترسیدم، خوف مسخره­ای برم میداشت، "مسخره" از آن جهت که هیچ کاری از دستم بر نمی­آمد که خودم را دلداری دهم. بعدها اما دیدم اصلاً نیازی به دلداری نیست. عادت کردم، به آن خو گرفتم، و یحتمل یکی از راه­های کنار آمدن و پس زدن این ترس، آن بود که سالروز تولدی در کار نباشد یا اگر هست کم سر و صداتر و تا حدی توأم با بی­تفاوتی باشد. انگار صورت مسأله را که پاک میکنی، خود مسأله هم خودبخود پاک می­شود. یعنی تو متولد 16 مهر باشی و از 15اُم ماه بپری به 17اُمش. اینطور میشود که اصلا متوجه نشوی یکسال بزرگتر شده­ای؛ اینکه خود را به نفهمی عامدانه بزنی و خودت را درازگوش فرض کنی. اکنون دیگر از آن ترس خبری نیست. جایش را داده به نوعی بی­تفاوتی؛ یا بی­خیالی. انگار دست و پایت را به صندلی اتومبیلی بسته­اند که با سرعت 200 به دره نزدیک میشوی. نه از ترمز دستی خبری هست که با آن سرعت اصلاً بود و نبودش توفیری ندارد، نه از پدال ترمزی و نه احتمالاً صندلی اِجِکت (خنده ندارد! نسل جدید پرایدها مجهز به این سیستم­اند).

. . . و همین بی­خیالیست که باعث پرش­ام از 15 به 17می­شود. بی­خیالی محض هم نیست، اما هر چه هست، "بی­خیالی" با مُسماترین اسمی­ست که می­تواند برازنده­اش هم باشد. "محض" هم نیست، چون گاه بر سر پریدن و نپریدن دو دل می­شوم. به شک می­افتم و گاه باز همان خوف عجیب هر از گاهی (نه مثل سابق) سرک می­کشد به زندگی­ام و بدجور گریبانگیرم می­شود. اینها داستان و خیالات و اوهام نیست که می­نویسم؛ و نه برای آن است که چیزی نوشته باشم. این عین واقعیت زندگی من است که هر وقت ترمز زندگی­ام را می­کشم و گوشه­ای پارک میکنم و فقط کمی وسواس­تر می­شوم در "چگونگی" زندگی­ام، سر تا پای وجودم را در بر می­گیرند. من هنوز کتابم را ننوشته­ام که مورد تحسین خوانندگانم باشد. هنوز بهترین نقش فیلم را بازی نکرده­ام که بینندگانم چندین و چند جمله از دیالوگ­هایم را در ذهن داشته باشند. هنوز بهترین غزلم را نسروده­ام، که پسری برای دختر مورد علاقه­اش بازگو کند! من هنوز دراماتیک­ترین نقش را بر روی سِن تئاتر ایفا نکرده­ام که مورد تشویق حضار باشم و در عین حال از ته دل بخندانمشان. هنوز طرح بهترین اثر نقاشی­ام را نکشیده­ام. هنوز نُت گوش نوازترین موسیقی مدنظرم را ننوشته­ام. هنوز دست پیرمرد نابینای شهر از این ور خیابان تا آنور خیابان در دستم نبوده که شنیدن دعایش بخشی از شیرین­ترین لحظه­های زندگی­ام باشد. هنوز قاب عکسی نساخته­ام که کسی عکس دخترش یا همسرش را درون قاب دست­سازم بر روی میز کارش ببیند. تابلوی معرّق تازه­ای کار نکرده­ام که خودم با تحسین نگاهش کرده باشم. هنوز جرات آنرا نداشته­ام که سری به آسایشگاه جذامیان زده باشم و بر سر سفره­شان بنشینم. دل و جرات آنرا نداشته­ام به یتیمخانه­ای سر بزنم که دختر کوچکی را به فرزندی قبول کنم. گاری دستی پیرمرد نان خشکی محله را نگرفته و با خود نکشیده­ام. از دار و ندارم پولی، سرمایه­ای یا چیزی به کسی نبخشیده­ام که به فکر برگشتش نباشم. با جانباز و اسیر جنگ ننشسته­ام که گپ و گفت کنم. به آسایشگاه سالمندان سر نزده­ام که هر از گاهی دل یکی را شاد کنم. من هنوز کف پای مادرم را نبوسیده­ام و گاه تنم میلرزد از اینکه یک روز کسی از پشت تلفن خبر . . .

بعضی­ها، خداوندِ کارهای نیمه تمامند. من نیز جزئی از همینانم. با اینهمه کار نکرده و عمر رفته، باز آخرین کتابی که نصفه و نیمه از دستم ول شده باشد و در گوشه­ای خاک بخورد را بیاد ندارم، آخرین نسکافه­ای که با لذت و در آرامش خورده­ام را بیاد ندارم. آخرین پیاده­روی عمرم که ششدانگِ یک ذهن متمرکز را در اختیار داشته باشم را بیاد ندارم.

دراز کشیده­ام. نه آنکه آرامم، و نه آنکه مضطرب. دستی به زیر سر و دستی به روی سینه. به سقف اتاق نگاه میکنم. می­اندیشم انسان حتی اگر "آتئیست" هم بوده باشد و زیاد درگیر اول و آخر کار و مسائل اُخروی و ماوراءالطبیعه هم نباشد، بهرحال شاید غیرتی دست دهد و  خود را مجاب بداند در قبال روزهای پشت سر نهاده­اش لااقل جوابگوی منطق پرسشگر خود باشد. هرکسی حرفی باید داشته باشد برای زندگی اش، برای زیستنش. حرف من چیست؟ این همه عمر برای چیست؟  

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

     حساب بانکیمو چک کردم. پول اندازه کافی داشتم. بلیط ایتالیا رو گرفتم و اشتباه نکنم سه ساعت و نیم دیگه فرودگاه رُم بودم. فرقی برام نمیکرد که رُم پیاده بشم یا میلان ولی بیشتر ترجیح میدادم تورین باشم و عصر یه روز شنبه باشه، یا یکشنبه. از خوش شانسی، روز تعطیلشون بود. یک شنبه 15 نوامبر. نوامبر نمیدونم کدوم ماهشون میشه ولی فکر کنم هوا یه کم خنک بود. دوباره بلیط اتوبوس گرفتم و راه افتادم سمت تورین. اصلاً یه دلیل اومدنم این بود که بازی یووه رو ببینم. اونم فرقی نداشت که با اینتر بازی داشته باشه یا پسکارا، فقط میخواستم یووه رو ببینم. وای پسر، عجب ورزشگاهی ساخته بودن. بازی رو سه یک بردیم. خوشحال بودم. یادم رفت بگم، با سمپدوریا بازی داشتیم. رفتم تو یه رستوران و دلی از عزا در آوردم. اولین اشتباه رو مرتکب شدم. پسر، همه واسه پیتزای ایتالیایی میرن تو رستوراناشون، اونوقت من همبرگر ریخته بودم تو این معده لامصبم. جهنم، همین که قار و قور نکنه کافیه. وقت فکر کردن واسه شکم نبود. یه شهر صنعتی بود تورین. دلم لک زده بود واسه رم و «کوله­زیوم». باید با اتوبوس برمی­گشتم رُم. نه که فکر کنین بابت صرفه­جویی با هواپیما نیومدم، نه، دلیلش این بود که جاده­های شمال به جنوب ایتالیا مثل جاده­ چالوس خودمون سرسبزن. تو اتوبوس یه کم خوابیدم. بیدار که شدم مهماندار برام یه نسکافه آورد. خیلی چسبید. کیف چرمیم رو با خودم آورده بودم تو اتوبوس. دست کردم داخلشو کتابو درآوردم. چندتا کتاب با خودم آورده بودم. بادبادک باز خالد حسینی و کوری خدابیامرز ساراماگو و یک مرد اوریانا فالاچی و ... ولی چیزی که دستم گرفتم «شوخی» میلان کوندرا بود. هوا ابری بود و داشت کم کم تاریکترم میشد. چراغ بالای سرمو روشن کردم و شروع کردم به خوندن. حدودای نه و نیم شب بود که رسیدم رم. هتلو قبلا رزرو کرده بودم. یه دوش گرفتم و یه کم دراز کشیدم و اومدم پائین و تو لابی نشستم. درسته که عاشق کراوات زدنم، ولی تو این موقعیت بدجور دوست داشتم ول باشم و راحت لباس بپوشم. یه تی شرت ساده بود و یه لی که عمراً بتونم واسه محل کارم بپوشمش (خودتون که میدونید!). تا حالا لب به سیگار نزده بودم. اوّلین سیگار عمرم رو اونجا امتحان کردم. امیدوارم معتاد نشده باشم. قیافه پدرمو که تو ذهنم مجسم کردم، سرخ و سفید شدم و خاموشش کردم، سیگار به نصفه­اش هم نرسیده بود. ولی اونم خیلی چسبید. انگار تو این خارج همه چی میچسبه خدائیش. موبایلو برداشتم و به چن نفر زنگ زدم. ساعت حول و حوش یک نصف شب بود، ولی اونا تازه داشتن آماده میشدن شامشونو بخورن. وقتی شنیدن از کجا زنگ میزنم اول باورشون نشد، بعد کلی خوشحال شدن. آخه سفرم یهویی شد. خودمم تا دیروز اصلاً تصمیم نداشتم که بیام. دروغ نمیتونستم بهشون بگم که جاشون خالیه. میخواستم دور و برم خلوتِ خلوت باشه. مشروب هم تا حالا لب نزده بودم، نترسین، قضیۀ سیگار تکرار نشد. از اون به بعد هم لب نزدم. یه شیرنسکافه برای خودم سفارش دادم. روزنامه «کوریِره دلّاسرا» رو میز بود. فقط عکساشو نگاه کردم و گذاشتمش اونطرف. از نوشته­هاش هیچ سر در نمیآوردم. باز اگه انگلیسی بود یه چیزی، حداقل دست و پا شکسته میتونستم یه چیزایی بفهمم ولی لامصب ایتالیائی هیچی سرم نمیشد. فکر کنم دو واحد فرانسه گذرونده بودم تو دانشگاه که اونم به هیچ درد زندگیم نخورد. اگه پاریس بودم، لااقل زنگ میزدم به اون دوستم که هر دو واحد فرانسه رو با20 پاس کرده بود و اگه سوالی ازش داشتم میپرسیدم. ولی خوشبختانه اینجا ایتالیاست، جائی بود که من عاشقش بودم که ببینمش. دوست داشتم ناپل و میلان رو هم ببینم، نمیدونم اگه زنگ بزنم اداره، با تمدید مرخصیم موافقت میکنن یا نه، اگرم نکنن گور باباشون. اصلن نمیرم اداره، بعداً واسشون گواهی پزشکی میبرم. واسه فردا کلی برنامه­ریزی دارم. اول از همه باید برم «کوله­زیوم». بعدم باید برم موزۀ رم. واسه بعد از ظهر باید دنبال یه سینما بگردم که فیلم خوب داشته باشه، حتماً میپرسین «خوب» یعنی چی؟ فیلم خوب یعنی فیلمی که نقش اوّلش «تام­هنکس» باشه، حالا اونم نشد «رابرت دنیرو»، اونم نشد «جورج­کلونی»، اونم نشد «مل­گیبسون». فکر نکنم فیلمی از لیلا حاتمی اینجا رو پرده باشه. «گذشته» فرهادی هم که فکر نکنم اکران شده باشه. حالا اگه هر کدومشونم نشد جهنم، هر سینمایی که سر رام بود میرم. حداقلش ببینم سینماهای اینجا چه شکلی­ان. دی­وی­دی اورجینال هم یه چن تا باید بگیرم. فقط امیدوارم زیرنویسش رو بتونم پیدا کنم. بعدش دعا میکنم فردا بعد از ظهر کلاً بارونی باشه هوا. مشکل شخصیم با هوای آفتابی به کنار، ولی دلیل اصلیش اینه که میخوام یه کم تو پیاده­روها قدم بزنم. قدم زدن تو پیاده­روی خیس بیشتر میچسبه؛ خیلی وقته قدم نزدم. از وقتی­ام این پراید لعنتی اومد و چسبید به زندگیم، فکر کنم چاهار پنج کیلویی وزنم اضافه­تر شد. ام­پی­تری هم آوردم. اصلاً پیاده­روی بدون موزیک که مزه نمیده. اینی هم که چی میخوام گوش بدم، فکر کنم ایتالیائی­ها هم می­دونن چیه. دوست دارم وقتی دارم برمیگردم از راه دریا بیام. البته نه اینکه بیام و تو بوشهر پیاده بشم. تا ترکیه بیام و یه چن روزم تو استانبول بمونم و از اونجا برگردم به جائی که مأمن تخیلاتم بوده. راستی فردا تور دوچرخه سواری «توردُ ایتالیا» هم هس. تورهای گردشگری واسه این مسابقه گذاشتن. رایگان هم هس. باید یه سر به یکی از این شرکتای توریستی بزنم.

نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

زندگی چقدر کم طاقت شده است؛ چقدر بی انصاف؛ چقدر عجول!

چقدر کم فرصت می­دهد، پنجره را باز کنی، به تماشای باران بنشینی!  نسکافه­ات را آماده کنی و دیوان مشیری ورق بزنی، نیم نگاهت هم به بارانی باشد که می بارد؛ خواسته بزرگی است؟

نوشته شده در یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

یک پرستار استرالیایی بزرگترین حسرتهای آدمهای در حال مرگ را جمع کرده و 5 حسرت را که بین بیشتر آدمها مشترک بوده منتشر کرده است. ظاهرا در میان این نظرخواهی، دیگر از چیزهایی مانند داشتن ویلا و مسافرت زیاد و سکسِ بیشتر و یا ثروت خبری نیست :

نخستین حسرت : کاش جسارتش را داشتم اونجور زندگی میکردم که میخواستم، نه اونجوری که دیگران ازم توقع داشتند.
حسرت دوم : کاش این قدر سخت کار نمیکردم .
حسرت سوم : کاش شجاعتش را داشتم که احساساتم را با صدای بلند بگویم .
حسرت چهارم : کاش رابطه­هایم با دوستانم را حفظ می­کردم .
حسرت پنجم : کاش شادتر می­بودم.                (ایمیل دریافتی)

پی نوشت: البته شما مورد دوم را زیاد جدی نگیرید؛ اصولا ایرانیان حسرت اینجور موارد را نمیخورند. بقول پدر، روزهای کاری هفته در ایران مثل دنده اتوبوس میمونه، تا میخوای بیای بدی دنده دو و سه که ماشینت یه کم سرعت بگیره و را بیفته، میخوره به ایستگاه تعطیلی و باید بازم دستی رو بکشی!!!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

بعضی فیلما رو میشه دید و به بقیه هم توصیه نکرد؛ ولی بعضیای دیگه رو نمیشه دید و به بقیه هم توصیه نکرد، چون یه چیزی تو مایه های خیانته این توصیه نکردن! "مسیر سبز " رو حتمن ببینین.

 

 

 

. . . خیلی خسته ام رییس، خسته از تنها سفر کردن، تنها مثل یه گنجیشک زیر بارون، خسته از اینکه هیچ وقت رفیقی نداشتم پهلوم باشه و ازم بپرسه از کجا اومدم، به کجا میرم یا چرا میرم! انقدر خسته ام از اینکه آدما همدیگه رو اذیت می کنن، خسته از تمام درد هایی که تو دنیا حس میکنم و می شنوم، هر روز دردهام بیشتر میشه، درد تو سرم مثل خرده های شیشه ست، تمام مدّت. می تونین بفهمین؟

از زیباترین دیالوگ­های "جان کافی" [مایکل کلارک دانکن] در فیلم "مسیر سبز"

نوشته شده در یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |