ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

درون سینه آهی سرد دارم

رخی پژمرده ، رنگی زرد دارم

ندانم، عاشقم، مستم، چه هستم؟

همی دانم دلی پر درد دارم!       ف.مشیری

نوشته شده در شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

گفت: خسته نمیشی از این همه رفتن و اومدن و مسافرت اجباری؟

-          خستگی نداره که! من یک سوم راه رو موسیقی گوش میدم. یک سوم دیگه اش رو چرت میزنم و یه سوم آخریش رو هم خواب میبینم.

-           خواهرم گفت: ولی هیچ شبیه آدمایی نیستی که فردا امتحان دارن. نه هیجانی، نه استرسی، نه ناراحتی ای و ...

-          مگه قیافه اونایی که امتحان میدن چه شکلیه که من شبیه اونا نیستم؟ در ضمن همیشه یادت باشه که تکرار موجب عادت میشه!  به این سن و سال چیزی به اسم امتحان رو معمولا میشه به مسخره گرفت.  بعیده که بگم استرس دارم و یا . . . اما خسته ام. واقعن خسته!

-          بابا برگشت و گفت: آره دیگه! پول رو که میریزه به حساب دانشگاه، خیالش تخته که ترم رو هم پاس کرده ؛ ولی دریغ از یه نمره ای که ما دیده باشیم تا حالا ازش!

-          گفتم هیچ دقت کردی از اول دبستان تا حالا همیشه چشمت دنبال نمره هام بود که مثلا بگم امسال شاگرد دوم شدم یا که سوم و اول؟ ولی انصافن هیچوقت ازم ناراضی نبودی. بودی؟ بعد این همه سال تو بازم چشمت  دنبال کارنامه منه؟ این همه سال گذشته! ولی تو، تو همون کلاس اول و دوم و پنجم موندی و عادت کردی با ذوق زدگی بیام و نمره هام رو بهت نشون بدم و من اون روزا رو خیلی وقته که پشت سر گذاشتم. البته هیچ تقصیری هم نداری. بچه هر چند سالش هم که باشه بازم برای پدر و مادرش همون بچه ست. منم برات همون بچه ای هستم که بزور کلاس اول بردیش و بعد تونستم روپای خودم مثل بقیه وایستم و تو آخر هر سال به نمره هام افتخار کردی. شبیه ماشین فولکس واگنی بودم که فقط واسه استارت اولش یه خورده زور زدن و هل دادنش لازم بود.

      دست بردار پدر من! فرض کن یکی از نمره هام شده 5/15 . بالاخره که چی؟ یکی میگیره 20، یکی 12، یکی 75/17 و یکی هم 5/15. فعلن که قرعه کشی کردن و نمره 5/15 شده به اسم بنده.

اما واقعن خسته ام!  از تمام این مدتی که حتی یه کتاب درست و حسابی واسه خوندن دستم نگرفتم و مجبور شدم " فصلنامه کلیات ماه"رو ورق بزنم و واسه امتحان، چرندیات فلان دکتر و استاد رو بخونم و حفظ کنم؛ خسته شدم از فرصتهایی که واسه قدم زدنای طولانیم مجبور شدم پشت میز مطالعه بنشینم و فرمول هایHTML  و پایگاههای اطلاعاتی رو بخونم. خسته شدم از اینکه مجبور شدم به جای لذت بردن از بازی یوونتوس، استرس اینو داشته باشم که شاید اتوبوس تاخیرش زیاد بشه و امتحان ساعت 8 صبح فردا رو از دست بدم؛ خسته شدم از . . . و البته ناراحتی هم هست. از بابت هر اونچه که موقتن ازشون فاصله گرفتم و ناامیدی و یاس داشتم از تحمل وضعیت دردآور و سختی که روزبروز برام غیرقابل تحمل تر میشد و با این دور شدن و انزوا ، انتظار تلاطم و تشویش برام دور از ذهن هم نبود. اما چیزی که بهش رسیدم آرامشی نسبی بود که ارزش این "ریسک" رو داشت. ریسک جدا شدن از شرایط گذشته و تجربه یه محیط جدید.

 نتیجه، نتیجه ایده آلی نیس و هیچوقت هم نمیتونه باشه. اما باز تحمل شرایط کنونی از شرایط قبل، آرامش بخش تر و تسکین دهنده تره.

نوشتم. چون نیازم به نوشتن بود. بعد از این خستگی های طولانی امتحانات و محیط کار و ...

نوشتم نه برای جار زدن و فریاد کشیدن و نه برای پنهون شدن پشت کلماتم، و نه برای شکستن سکوت طلاوارم؛ که انصاف نبود تحمل شرایط کنونی، قضاوت های غیر منصفانه ای رو در پی داشته باشه که سابقه دوستی ها و محبت ها و دوست داشتن و دوست داشته شدن ها رو زیر سوال ببره. 

با این وجود خوشحالم. خوشحالم از چیزی که در طول این مدت بدست آوردم. چیزی که بی نهایت خوشحالم میکنه، بهم هیجان میده؛ حتی اگه از انتهای این هیجان اطمینانی نداشته باشم. میگن" زندگی مثل بادبادکیه تو دستای یه بچه که همیشه ترس ترکیدن اون بادبادک، لذت داشتنش رو از بین میبره"

نمیخوام خودخواهانه صاحب لذتی بشم، ولی از طرفی هم احساس ترس از"ترکیدن این هیجان" برام غیر قابل تحمله. شاید این عین خودخواهیه؛ شایدم غرور! شاید لجبازی و شایدم هیجان زدگی! و شاید دوست داشتن و دوست داشته شدن. اما هر چی هست نمیخوام از دستش بدم! 

دوبیتی های مشیری رو زمزمه میکنم و زندگی رو با این تجربه اش به همین شکل دارم مزمزه می کنم!

 

گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه، شبی میکشم از پنجره سر

اندوه! که خورشید شدی تنگ غروب

افسوس که مهتاب شدی وقت سحر!

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد؛ دید که مرا می شناسد. خندیدم!

گفت: دوستیم؟
گفتم:  دوستِ دوست.

 گفت: تا کجا؟

گفتم: دوستی که " تا " ندارد.
گفت: تا مرگ !

خندیدم و گفتم : من که گفتم " تا " ندارد!

گفت: باشد! تا پس از مرگ!
گفتم:  نه نه نه، "تا" ندارد !

 گفت:" قبول"  تا آنجا که همه دوباره زنده می شویم؛ یعنی زندگی پس از مرگ! باز هم با هم دوستیم؛ تا بهشت؛ تا جهنم؛ تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم.
گفتم: تو برایش تا هر جا که دلت می خواهد یک " تا " بگذار . اصلا یک "تا" بکش از سر این دنیا تا آن دنیا؛ اما من اصلن "تا" نمی گذارم.

نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی کرد، میدانستم او می خواست حتمن دوستی مان "تا" داشته باشد. دوستی بدون "تا" را نمی فهمید.
گفت: بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم.

گفتم: باشد تو بگذار !

 گفت:"سلام" ! هروقت که همدیگر را میبینیم "سلام" می کنیم .

 

 سلام ها ادامه داشت. یعنی که دوستیم ، دوستِ دوست!
فروردین؛ اردیبهشت؛ خرداد و . . . ماهها همینطور سپری شده است.
او اکنون امشب آمده است. آمده است امشب تا که خداحاظی کند. میخواهد برود. برود آن دور دورها !

می گوید: می روم اما زود بر می گردم.
و من می دانم می رود و بر نمی گردد .

خندیدم!

می دانستم دوستی او "تا" دارد؛ مثل همیشه!

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

 

بنشین! مرو ؛ چه غم که شب از نیمه رفته است؟

 تا سپیده بخندد به روی ما!

بنشین،ببین که دختر خورشید،صبحگاه؛

حسرت خورد به روشنی آرزوی ما!

بنشین،مرو، هنوز به کامت ندیده­ام!

بنشین،مرو، هنوز کلامی نگفته­ایم!

بنشین،مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است؟

بنشین، که با خیال تو شب ها نخفته­ام!

بنشین،مرو، که در دل شب؛ در پناه ماه

خوشتر زحرف عشق و سکوت و نگاه نیست.

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست.

بنشین،مرو، حکایت "وقت دگر" مگو

شاید نماند فرصت دیدار دیگری

آخر، تو نیز با منت از عشق گفتگوست!

غیر از ملال و رنج از این در چه می بری؟

بنشین،مرو، صفای تمنای من ببین!

امشب چراغ عشق در این خانه روشن است،

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز،

بنشین! مرو، مرو، که نه هنگام رفتن است!

........

 

اینک تو رفته ای  من از راه های دور

می بینمت به بستر خود برده ای پناه،

می بینمت ؛ نخفته؛ آن پرنیان سرد،

می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه،

درمانده­ای به ظلمت اندیشه های تلخ،

خواب از تو درگریز و تو از خواب درگریز،

یاد منت نشسته برابر؛پریده رنگ!

با خویشتن؛به خلوت دل،می کنی ستیز!

                                                                   ف.مشیری

 

نوشته شده در شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |