ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام                          ای دیده و دل از تو دگرگون مادام 
ای آنکه به دست توست احوال جهان               حکمی بنما که گردد ایام به کام

نوروز

 

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابرسپید،

برگهای سبز بید،

عطر نرگس، رقص باد،

نغمه شوق پرستو های شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک میرسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشتها ؛

خوش به حال دانه ها و سبزه ها ؛

خوش به حال غنچه های نیمه باز،

خوش به حال دختر میخک؛ که می خنددبه ناز !

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب.

ای دل من؛ گرچه دراین روزگار!

جامه رنگین نمی پوشی به کام،


باده رنگین نمی نوشی زجام،


نقل و سبزه در میان سفره نیست،


جامت، از آن می که می باید، تهی ست؛

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.



گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!        ف.مشیری

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

 

همه هم و غم فرماندهمون این بود که تا دوره آموزشیمون به اتمام نرسیده بلکه بتونیم یه رژه حسابی و بی حرف و حدیث جلوی تیمسار ترتیب بدیم. اما بعد این همه مدت هم یقین دارم که هیچوقت از وضع رژه رفتنمون راضی نبود.

تازه فقط چند روزی بود که دوره آموزشیمون شروع شده بود؛ روزای داغ ؛ شبای سرد؛ مثل کویر! تازه شرایط وقتی بغرنج تر میشد که دوره آموزشیت بخوره درست وسطای تابستون و مجبور شی اواخر مرداد و اوایل شهریور تمرین رژه رفتن بکنی!

آفتاب زده بود به اون کله های تاس و از ته تراشیده مون. همه مون شبیه سیب زمینیایی شده بودیم که حتی از دیدن خودمون تو آینه هم وحشت داشتیم. هر چی از ذهنمون میگذشت رو با یه فحش نون و آبدار بدرقه میکردیم و زمین و زمان رو از لعن و نفرینمون بی نصیب نمیذاشتیم. از اون دژبانی دم پادگان گرفته تا هارد دیسک و حافظه اون کامپیوتری که موقع تقسیم نیرو، اسم ما رو  رزرو کرده بود واسه "مرکز آموزشی مالک اشتر اراک".

روزای خوش دانشکده که یادمون می افتاد دیگه زورمون می اومد با یه اسلحه 5/5 کیلویی دور یه زمین خاکی فوتبال رو ١٠-١٢ دور "قدم رو" بدوئیم؛ اما بهرحال خدمت نظام یعنی اجبار! بقول معروف "نظام، چرا ندارد!"

. . . تا اینکه اومدن سر تمرین رژه و گفتن یه چند نفری رو میخوان بعنوان عضو ثابت گروه غذای گروهان به آشپزخونه معرفی بشه. آفتاب داغ کویر که بخوره پس کله آدم و مخ آدم تاب برداره و خون به مغزش نرسه، دلیل قانع کننده ای میشه که دست لامصب آدم یهو جو گیر بشه و بیخود بره بالا و اعلام آمادگیش رو نشون بده و تازه بعدن هم بشکن بزنه که از بین 144 نفر کل گروهان تو هم جز اون پنج تا پخمه ای بودی که همین حالا باید صف رژه رو ترک کنین و برین تو سایه آشپزخونه بنشینین؛ فقط با "فرغون و دیگ" سر و کار داشته باشین و تنها وظیفه تون تقسیم غذای گروهان باشه!

 زهی خیال باطل!

حماقت نابی بود که واسه فرار از آفتاب سوختگی و فرار از رژه رفتن، به عقل ما 5 تا سرباز "پت و مت" گروهان رسوخ کرده بود. خب البته همه 144 نفرمون یه جورایی ناقص العقل بودیم تو اون لحظه، چون بقیه 139 نفر هم همه شون داوطلب فرار از صف رژه بودن. ولی شانس آدمای معروف به "شانس اله" بد موقعی بهشون رو میکنه؛ دقیقن مثل همون لحظه ای که به بیچاره هایی مثل ما رو کرد!

از اون روز تا پایان دوره آموزشی تو همه رژه ها که بودیم هیچ!

.... تازه بعد از اینکه دوستان غذاشون رو میل میفرمودن، همه شون مشغول کارای شخصی خودشون بودن! یکی کتاب می خوند؛ یکی کفشش رو واکس میزد؛ یکی جورابش رو میشست؛ چند تایی با هم فوتبال بازی میکردن؛ چند تایی تلویزیون تماشا میکردن؛ چندتایی شطرنج بازی میکردن و . . .

. . . و ما پنج نفر فقط سه نوع کار انجام میدادیم!

دیگ میشستیم و دیگ میشستیم و دیگ میشستیم!

ضرب المثل معروفی هست که میگه؛ گر عقل نباشد؛ جان در عذاب است!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

چو عاشق می شدم گفتم؛ ربودم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

نوشته شده در جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

روز جهانی زن
زن، عشق می کارد و کینه درو می کند!
دیه اش نصف دیه توست؛
و مجازات زنایش با تو برابر.
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی.
برای ازدواجش، در هر سنی، اجازه ولی لازم است
و تو هر زمان بخواهی، به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی.
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ....
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی.
او می زاید و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی.
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.
او بیخوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی.
او مادر می شود و همه جا می پرسند : نام پدر ؟
و هر روز؛
او متولد می شود ،
عاشق می شود ،
مادر می شود ،
پیر می شود و بعد می میرد.
و قرنهاست که او ، عشق می کارد و کینه درو می کند.
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان ،جوانی برباد رفته اش را می بیند و در قدمهای لرزان مردش، گامهای شتاب زده جوانی برای رفتن.
و دردهای منقطع قلب مرد، سینه ای را به یاد او می آورد که تهی از دل بوده.
و پیری مرد، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند.
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او ...
... و این رنج است.
                                                           ع. شریعتی
نوشته شده در دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

. . . و باز شروع می شود تمام رفتن ها و آمدن ها. رفتن ها و آمدن هایی گاه از سر شوق؛ گاه اجبار ؛ گاه  عادت.

رفتن و آمدنهایی گاه خسته کننده! آنگاه که مجبور میشوی دوباره تنهایی هائی را تجربه کنی که برای دور شدن ازشان تمام توانت را بکار میبندی تا ذهن خسته ات را با دو دستت پرواز دهی به جایی بدور از دسترس خود! اما مگر که ممکن است؟

رفتن و آمدنهایی که در نهایت قادر نیستند قفل زبانت را باز کنند و تحمل سنگینی نگاه بر شانه هایت، برایت عادی میشود. عادتی که به مرور طعم زندگی را به کامت تلخ میکند. انگار که بعضی چیزها به خواست تو نیست. گاه که باید اجبارن تن داد به این بی اختیاری ها و ناچاری ها.

 

گاه که باید در این اتوبوس . . .

تحمل کرد خر و پف های پیر مرد بغل دستی را؛ گاه که باید تحمل کرد بدخلقی های پسر بچه نق نقوی چند ردیف جلوتر را ؛ گاه که باید تحمل کرد ترانه های تکراری اوقات تنهایی ات را ؛ گاه که باید تحمل کرد تاخیرهای خسته کننده را؛ گاه که باید تحمل کرد حرفهای تکراری و درد و دل های شبیه هم همراهانت را؛ گاه که باید تحمل کرد سردردها و بی خوابی های استرس زا را؛ گاه که حتی باید تحمل کرد بوی مشمئز کننده جوراب مسافر پشت سری را؛  و گاه که باید تحمل کرد غر و لندهای تکراری این و آن را که انگار فقط زاده شده اند برای بهانه گرفتن، و انگار که تبعیدیهایی هستند از مدینه فاضله، که بهانه هایی دم دست دارند آماده، برای راه رفتن روی اعصاب دیگران .

رفتن و آمدنهایی که دوباره برایت خاطره ها زنده میکنند؛ آن هنگام که معصومیت چهره "الی" را برای چندین و چندمین بار بر صفحه نمایش میبینی و تو هیچ نمیدانی که بالاخره "الی" یعنی که الهام؛ یا که الناز یا که المیرا ، یا که اسمی دیگر!

و همیشه تکانت میدهد؛ خواب را از چشمانت محو میکند آن هنگام که آشفته وار همان دیالوگ تکراری را برای چندین و چندمین بار و هر بار با دقتی بیش از پیش گوش می دهی: " یه پایان تلخ، بهتر از تلخیه بی پایانه !"

 

. . .و حتی دوباره زنده میکند برایت، تمام خاطرات "بیست و سوم" را.

تمام روزی را که "درباره الی" گوشه ای فراموش نشدنی از آن بود و برای همیشه در گوشه ذهنت ماندگار شد. و اکنون بعد از گذشت اینهمه روز و ماه، دوباره این همان "الی" ست که زنده میکند تمام آن خاطرات تلخ و شیرین را؛ و بهانه ای بدستت میدهد برای انشای متن. متنی بنام "اتوبوس".

 اتوبوسی که اتفاقات درون آن چندان بی شباهت به رویدادهای زندگی نیست. اتوبوسی شبیه "اتوبوس زندگی".

 

در کلاس روزگار

درسهای گونه گونه هست

درس دست یافتن به آب و نان

درس زیستن کنار این و آن

درس مهر

درس قهر

درس آشنا شدن

درس با سرشک غم زهم جداشدن

در کنار این معلمان و درسها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها، تمام عمر

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست؛ مرگ

و آنچه را که درس می دهد

زندگی ست . . .


ف. مشیری

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

قطار می رود!
تو می روی!
تمام ایستگاه می رود!
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو؛
کنار این قطار رفته ایستاده ام؛
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته،
تکیه داده ام!
                                قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

 

زندگی همچون بازی شطرنج است؛ یا که  شطرنج همچون رویدادهای زندگی!

تفاوتی هم ندارد؛ چون در هر دو صورت نتیجه حاصل از این دو تشبیه دقیقن یکسان است. مهره های شطرنج، اگر که سیاه و سفیدند اما مهره های زندگی نه سیاه مطلقند؛ نه سفید مطلق!

در خوشبینانه ترین حالت، "خاکستریند" !

"شطرنج باز" خوب باید که همواره از"بالا" مناظره گر زد و خوردهای این صفحه شطرنج باشد تا که تک تک حرکات مهره های شطرنج برایش معنی دار باشد؛ تا که شرایط هر "مهره" را درک کند؛ تا که هر حرکت مهره را بدرستی تعبیر و تفسیر نماید. غیر اینصورت اگر خود درگیر، مابین مهره های  روی صفحه باشد و دید خود را معطوف به اتفاقات و حرکات پیرامون خود کند، درک شرایط  مهره های دیگر، براش روزبروز سخت تر و سخت تر خواهد شد.

آدمیان روزگار دقیقن همچون مهره های شطرنجند.

حرفهای نسنجیده مان، حرکتهای بچه گانه مان، رفتارهای خنده دارمان، سکوتهای غیر قابل تحملمان، تعابیر و تفاسیر غیرمنصفانه مان، توهین های سربسته و آشکارمان، زیاده خواهی های بیحد و حصرمان، انحصار طلبی های بیجایمان، قیاس کردنهای بیهوده مان، لج بازی ها ادامه دارمان، تصمیم گیری های زودهنگام و احساسی مان و خودخواهی های پایان ناپذیرمان، ابزاری شده تا که مدام مهره های این صفحه شطرنج را به کیش تهدید کنیم؛ به کیش تهدید شویم ؛ خسته شویم  و خسته کنیم؛ مات شویم و مات کنیم و باز عاجز از درک حرکات، اختیارات و شرایط مهره های دور و بر، باز دنبال کنیم این چرخه عبث و بیهوده قضاوت های غیر منصفانه و اشتباه را ؛ و باز ادامه میدهیم این کیش و مات کردن ها و کیش و مات شدن های بیهوده را و باز تلخ میکنیم زندگی را به کام هم.

 

و این واقعن خنده دار است!

اگر که شاه با شکوه ترین، ملکه قدرتمندترین، فیل مقرب ترین، رخ حرفه ای ترین، قلعه مستحکم ترین و سرباز فدارکارترین مهره شطرنج است، ولیکن کیش و مات های مدام بر هر کدارم از این مهره ها بدور از این "ترین"ها،  قدرت حرکت را خواهد گرفت و او را بگوشه ای خارج از صفحه شطرنج روانه خواهد ساخت.

"سکون مهره" ، نشانی از اعتراض، و شاید نه که اعتراض، بلکه تنها راه ممکن است به این کیش و مات های مداوم و بی صدا.

 

بالا برو ! و حرکت مهره های پیرامون خود را از بالا نظاره گر باش. اینگونه، درک معنای "سکون و سکوت" راحت تر خواهد بود!

 

نوشته شده در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |