ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

و جمعه ای دیگر که تعطیلی هایش هر از گاهی بهانه ایست برای دور هم بودن و نه کنج خانه نشستن و روزمره گی را دوباره مزه کردن.

اینبار چه زود خستگی سفرهای اجباری هفتگی را از یاد بردم؛ به شوق دیدار!

جمعه ای شد پر از بهانه برای خندیدن و خنداندن ، برای مرور خاطرات شیرین گذشته که بارها و بارها مزه اش کرده ایم. بهانه ای برای سیراب کردن اشتیاق سیری ناپذیر عکس گرفتن هایی که بر صفحات لنز دوربین نقش بستند و به گذشته واگذار شدند.

بهانه ای برای خندیدن به جوک های شماره 57 و 58 و برای قربان و صدقه رفتن ناله های دل آن "زبان بسته"، بهانه ای برای یادگیری زبان شیرین فرانسه و بهانه ای برای بی خیال همه چی شدن. برای شوخی های بامزه و برای تکرار اهمیت و ارزش "رفاقت". برای اینکه بدانیم گاها چقدر پوچ و خنده دار است که از روی عادت تکرار می کنیم؛ "از دل برود هر آنکه از دیده رود".

چرا که بارها و بارها خلاف آنرا ثابت کرده ایم. ثابت کرده ایم که دوستی هایمان رفاقتی ارزشمند و پایدارست. چه بعد مسافت دوستی مان به دوری "شیراز" باشد و چه کمی نزدیکتر چون "اردبیل". جمعه ای که خوب بود ولیکن اگر "رئیس" هم در کنارمان می بود "فوق العاده" میشد.

قدیر جان، رئیس دوست داشتنی گروه؛ عزیز با محبت،  هیچوقت فراموش شدنی نیستی و برای تک تک مان قابل احترامی.

                                    خدایا بخاطر جمعه لیقوانی همه از تو ممنونیم.

                                                                    امضا:کاپیتان

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

 

 

از معدود کتابهایی که مدت ها قبل تر راجع به افغانستان و مردم افغانستان  خوانده بودم کتابی بود به اسم "کتابفروش کابل" اثر  روزنامه نگار و نویسنده ای نروژی به اسم  "اسن سی شتاد"، ترجمه  زهره خلیلی که متنی راحت و ساده و صادقانه داشت. تا اینکه این اواخر کتابی از طرف دوستی بهم هدیه شد به اسم" بادبادک باز".

اسم "خالد حسینی" رو اول بار رو این کتاب دیدم و باید اعتراف کنم که اگر همین آشنایی مختصر هم بوجود نمی اومد شاید برای همیشه از خوندن دو کتاب خواندنی و جذاب این نویسنده افغانی الاصل محروم میشدم. " بادبادک باز" و " هزار خورشید درخشان"

 

 

 

متن کتاب با این جمله شروع میشود:

"مریم پنج ساله بود که برای  اولین بار واژه حرامی به گوشش خورد"...................

 

 

داستان تلاقی دو سرنوشت از دو نسل با فاصله سنی متفاوت . مریم و لیلا. در جامعه ی کاملا مرد سالار و در کشوری جنگزده  به نام افغانستان. سرنوشت "مریمی" که با همخوابگی نامشروع  پدری به اسم جلیل با "نانا" کنیز خانه، بقول نویسنده "ناخواسته و غیر قانونی" بدنیا آمد و تمام عمر ننگ حرامی بودن را با خود به دوش کشید، و سرنوشت "لیلا"، دختری باهوش و تحصیلکرده که بعد از کشته شدن دو برادرش در جبهه جنگ و با اصابت موشک به خانه و از هم پاشیدن خانواده سه نفری شان به اجبار  با ازدواج با کفاشی از اهل کابل، به اسم "رشید" هووی مریم بیسواد و مستاصلی میشود که بعد از چندین و چند بار تجربه دوران بارداری، موفق به دنیا آوردن فرزندی برای شوهر نشده است. زندگی تلخ و مصیبت باری که مریم و لیلا در زیر یک سقف، خواسته یا ناخواسته برای هم بوجود می آورند تدریجا تبدیل به رابطه ای شبیه مادر و دختری میشود که در نهایت با کشته شدن رشید بدست مریم بر اثر مصائبی که رشید متوجه لیلا کرده و زندگیش را به تباهی کشیده و قصد جانش را کرده بود، مسیر زندگی آندو از هم جدا میشود و مریم با علم به سرنوشت غم انگیز و شوم خود در پذیرفتن قتل "مرد" خانه، با اعتراف به قتل مرتکب شده در دادگاه شریعت طالبان، لطف مادرانه ای را در حق لیلا بجا میآورد. لطف زندگی در آرامش و در کنار فرزندانش "زلمای" و "عزیزه". لطف زندگی در کنار"طارق"؛ مردی که لیلا از بچگی عاشقش بوده است.    

 

 

داستان مربوط به سرگذشت افغانستان نیست لیکن از زندگی انسانهایی سخن بمیان می آید که با جنگ زاده شده و با جنگ میمیرند. داستان عشق های دوره نوجوانی، داستان خیانت ها و هوسرانی های موجودی به اسم "مرد" که هیچ حد و محدودیتی برای امیالش قایل نیست و داستان فلاکت و بدبختی موجودی به اسم "زن"که وظیفه ای جز زاییدن و تربیت فرزند برای مرد خانه اش ندارد ؛ ارزش یک عروس به دوشیزگی اوست و ارزش یک همسر به تعداد فرزندان پسرش.  چه بسا که اگر صاحب فرزندی دختر شده باشد ارزشی همچون فقط و فقط یک گربه یا یک تکه ظرف برای مرد خانه اش خواهد داشت.

این جمله از متن کتاب بازگو کننده نگرش جامعه مورد بحث به "زن" است که در جایی آمده است:

مثل عقربه قطب‌نما که رو به شمال می‌ایستد ، انگشت اتهام یه مرد هم همیشه زنی رو پیدا می‌کنه. همیشه اینو یادت باشه مریم»

 

داستان جنگ و از هم پاشیده شدن کانون خانواده. جنگ بر علیه دشمنی مشترک به اسم کمونیسم. پیرزوی و آرامشی کوتاه و دوباره جنگ  و جنگ و جنگ. و نه جنگ بر ضد دشمنی مشترک؛ بلکه این بار جنگ شمال و جنوب. جنگ های قومی و قبیله ای و جنگ مجاهدین و طالبان. موشک هایی که از بالای سر مردم در آسمان کابل به هر سویی پرتاب می شوند و این بین فقط خانواده ست که از هم میپاشد. گرسنگی، تجاوز، هرج و مرج و آواره گی و بی خانمانی میلیونها تن. و مردمی که در این بحبوحه جنگها با ورود قوای هریک از طرفین جبهه ها به شهر، آینده ای امیدوار کننده برای خود قایل میشوند و اندک مدتی بعد، همگی آرزوهایشان با شروع جنگی دیگر به سرابی تکراری بدل میشود.

 

 

این کتاب ارزش خوانده شدن و تامل و تفکر را دارد. هرچند بقول خود نویسنده ، کتاب رمانی داستانی بیش نیست، ولی زندگی مردم ساکن افغانستان هم چیزی متفاوت از آنچه در کتاب ذکر میشود نیست. در برابر پزشک و نویسنده جوانی به اسم خالد حسینی باید متواضعانه سر تعظیم فرد آورد چرا که با دومین اثر خود توانسته پنجمین کتاب پرفروش دنیا را به اسم افغانستان گره زده و نگاه ها را متوجه مشکلات این سرزمین کهن و باستانی کرده باشد. بی شک افغانستان نیز مدیون همچون نویسنده ای بزرگی خواهد بود.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

می توان رشته این چنگ گسست.

میتوان کاسه آن تار شکست.

می توان فرمان داد:

-"های!

ای طبل گران، زین پس خاموش بمان!"

به چکاوک اما

نتوان گفت: مخوان!         ف. مشیری

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

سر و وضع ظاهری انیشتین هیچوقت زیاد تعریفی نداشت. حتی اگه کت و شلوار تنش میکرد بازم موهای ژولیده و پولیده اش دستمایه و سوژه ای میشد واسه کاریکاتوریست ها. یه بار خبرنگاری ضمن مصاحبه ازش پرسیده بود استاد میشه بگین چرا هیچوقت به سر و وضعتون نمیرسین. گفته بود دوست عزیز؛ اگه تو شهر خودم باشم که همه مردم شهر من رو میشناسن و نیازی نیست که خودم رو مقید به این آداب و رسوم و لباسای شیک و پیک کنم. وقتی هم تو یه شهر غریبم؛ کسی من رو نمیشناسه که باز خودم رو مقید به اینجور چیزا بدونم......................

نوشتن رو شروع کردم و تازه دارم احساس مالکیت میکنم نسبت به وبلاگم. به جایی که راحت میشه نوشت؛ نوشت و دوباره نوشت، حتی اگه بدونم کسی نوشته هام رو نمیخونه. با این وجود این نوشتن از معدود راههایی واسه فرار از در جا زدنمه. راهی برای لذت بردن؛ برای تخلیه شدن؛ برای ابراز وجود و برای خیلی چیزای دیگه. راهی شبیه یه فنجان قهوه خوردن؛ کتاب خوندن؛ موسیقی گوش دادن ؛ تماشای فوتبال یووه و در نهایت راهی شبیه قدم زدنهای تنهایی.

اینا رو گفتم که گفته باشم بهرحال اونایی که منو میشناسن نیازی به شناخت دوباره ام ندارن. اونایی هم که منو نمیشناسن، گذر زمان کمکشون خواهد کرد که تا حدودی این شناخت دستگیرشون بشه.

فقط خواستم بگم که اومدم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هر کس مرا می بیند

از دور می گوید:

این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانیهای ساده

با همان امضا،همان نام

با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

                                        این روزها تنها

                                        حس می کنم گاهی کمی گنگم

                                        گاهی کمی گیجم

........

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدآ بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب هم

من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جورابهایم را اتو کردم

تنها-حدود هفت فرسخ-در اتاقم راه رفتم

با کفشهایم گفتگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

و سطر سطر نامه ها را

دنبال آن افسانه موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه هایم

بوی غریب و مبهمی می داد

انگار

از لابه لای کاغذ تاخورده نامه

بوی تمام یاسهای آسمانی

احساس می شد

 

دیشب دوباره

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیبهایم را

از پاره های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد

یک پاره از مهتاب خوردم

 

دیشب پس از  سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و بر خلاف سالهای پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

از رنگ آبی دوست تر دارم

 

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

 

این روزها

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و بی پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی می کند

اما

غیر از همین حسها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

در دل ندارم

 

رفتار من عادی است                      شادروان  قیصر امین پور

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

خیال باطلکمی منتظرم باشین

نوشته شده در شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |