ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

سخته واقعا ! وقتی که بخوای واسه اینکه اشکت درنیاد، نگرانیت معلوم نشه یا ناراحتیت رو کسی متوجه نباشه، بلند بلند بخندی و حرافی کنی! اونم وقتی که عادتت به سکوت بیشتر از حرف زدنه. سخته وقتی که خودت رو مجبور به کتاب خوندن بکنی، اونم درست وقتی که دیگه نمیخوای به هیچ چیزی تو دنیا فکر کنی، حتی به خود "هیچ چیز". اونوقته که کتاب رو جلوی چشات میگیری و افکارت از سر لجبازی با خودت هم که شده، به هزار سوراخ سنبه سرک میکشه و به همه چی فکر میکنه غیر از کلماتی که تو کتابه. حتی به "هیچ چیز" زندگی بیشتر از هر چیزی فکر میکنه! 

" بار هستی" میلان کوندرا رو میخونم. کتابی که بیشتر قربانی خودخواهی و لجبازی هام شده تا احساس نیازم به خوندن. کتابی که کمتر به کلماتش توجه دارم. اجبار برای خوندن و فرار از افکاری که بدجوری باهام لج کردن. افکاری که بیشتر از هر چیزی خودشون رو با "هیچ چیز" زندگی وفق میدن؛ افکار لجباز یه آدم لجباز!

یه جای کتاب نوشته:

" .......... زیرا زندگی یک بار بیش نیست و نمی توان آن را با زندگیهای گذشته مقایسه کرد و یا در آینده تصحیح نمود ............... در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد میکنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین، خود زندگی باشد؛ پس برای زندگی چه ارزشی میتوان قائل شد؟

........ توما این ضرب المثل آلمانی را با خود زمزمه میکرد: یک بار حساب نیست؛ یک بار چون هیچ است. فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است."

شاید مجبور بشم که کتاب رو دوباره از نو شروع کنم. چون ذهنم بیشتر به "هیچ چیز" زندگی گیر داده تا کلمه ها و جملات کتاب کوندرا.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

اعضای گروه G8 (هشت کشور صنعتی جهان) باز هم دور هم جمع شدن.  نگرانیشون "بحران جهانی اقتصاد" و "گرم شدن زمین" و "سیر کردن شکم بیش ازیک میلیارد گرسنه روی زمینه". همه شون دوباره و چندباره متعهد به تامین هزینه هایی برای حل این معضلات شدن، که کمتر آدم عاقلی تو دنیا به بالفعل شدن این تعهدات خوشبینه.  تعهدات سالهای نه چندان دورشون هنوز هم که هنوزه به شکل بالقوه خودش باقیه. سارکوزی برای "کارلا برونی"  همسر سوم و مانکن ایتالیایی الاصل خودش یه جت اختصاصی خریده به مبلغ n میلیون دلار! رو بدنه هواپیما هم اسمش  نوشته شده ؛ کارلا وان( Carla One )!

 تعهد برای سیر کردن شکم گرسنه های دنیا و هواپیمای جت فالکون تیپ 7 !  یه جای کار میلنگه!!!

چیزی که این وسط ارزش نداره، جان آدمیزاده!

 

 کانال تلویزیون رو که عوض میکنم چند تا نظامی رو میبینم که جوونای بخت برگشته رو از پشت کامیون نظامی، وسط یه جنگل دورافتاده پیاده میکنن. وقتی به قیافه بهت و وحشت زده جوونا نگاه میکنم، "ترس به معنای واقعی" رو شاید برای اولین باره که اینقدر راحت و شفاف تو چهره آدمیزاد میتونم تشخیص بدم. ازشون میخوان که رو شکم بخوابن پهلوی هم. بعد دو تا سرباز با سیگارایی گوشه لبشون، ماشه رو میکشن و همه شون رو با رگبار گلوله قتل عام میکنن. خنده، شوخی و اشاره انگشت شصت به همدیگه، حاکی از رضایت و ارضای نیاز آدمکشی شونه. آدمکشی که براشون در حد له کردن یه مورچه زیر پاست و نه بیشتر! "چهاردهمین" سالگرد قتل عام مسلمونای "سربرنیتسا" بود این روزها. یه صفحه تاریک دیگه تو پرونده آدمیزاد! میلوشویچ تو زندان یه جور عجیبی سر به نیست میشه که مامورین زندان هم نمیفهمن قضیه چی به چیه. رادوان کارادزیچ هم طوری تغییر قیافه داده بود که تا مدتها بین بقیه، تو شهر میگشت  و به ریش دنیا میخندید. چیزی که این وسط ارزش نداره، جان آدمیزاده!

بازم کانال رو عوض میکنم. استان "سین کیانگ" چین رو نشون میده. شهر "ارومچی" . یه جوون مسلمان از نژاد ترک اویغور، وسط چند تا چینی متعصب گیر افتاده. یکی با باتوم میزنه و اون یکی با مشت و لگد. سومی هم که از راه میرسه بتن نسبتا بزرگی رو بر میداره و میندازه رو کمرش. اونجا هم نسل کشی داره اتفاق می افته. چین منطقه خودمختار استان "سین کیانگ" رو متهم به اقدامات جدایی طلبانه میکنه. منطقه ای پر از منابع سرشار انرژی گاز ! چیزی که این وسط ارزش نداره، جان آدمیزاده.

چه جور دنیایی واسه خودمون ساختیم خدای من؟؟؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

هزار راه داریم برای رفتن. هزار سال داریم برای رسیدن. هزار حرف داریم برای گفتن، و هزار دلیل برای زندگی کردن. اما اکنون نه حرفی ست برای گفتن و نه راهی ست برای رفتن.

.............. ولی باید ادامه داد. با شیرینی و تلخی "سکوت" و همراه با استراحتی گاه و بیگاه. و اکنون زمان آن استراحت است که نمیدانم از نوع "گاه" است یا "بیگاه" و سکوت، که آنهم نمی دانم از نوع "گاهش" است یا "بیگاهش". سکوتی که چندان هم در لاک سکوت فرو نرفته بود. سکوتی که گاه نشان اعتراض است و گاه نشان احترام. اما خوش است که ادامه دار  باشد اگر که نشان احترام است و سخت است ادامه اش، اگر که نشان اعتراض است.

....... و زمانی ست برای سبک و سنگین کردن و البته سبک تر شدن. سبک شدن از غرور، خودخواهی، یکدندگی و انحصار. که همه مان بنوعی بیش و کم درگیرش هستیم!

 و شاید نگاهی دوباره به خود.

و  این نگاه به خود، نشان "ندامت" نیست که بلکه "اعتراض" و شاید "اعترافی" بس آزار دهنده ست. اکنون انتخابم، "خلوت" و گوشه دنج "سکوت" است.  خلوتی شبیه "تنهایی مفرط" ؛ که می دانم تنهایی حکم است، و نه انتخاب....  ولی من خود مایل به تجربه آنم.

 خلوتی در حکم یک "مرخصی بدون حقوق" از دنیای اطرافم و از عزیزترین کسانم، که حتی حدس بسامد زمانی این "خلوت" برای خودم نیز دشوار است. کوتاه یا که طولانی؛ به هر شکل فرصتی ست برای زدودن غبار واژه "تحمل"  که در فرهنگ لغت ارتباطات انسانی مان واژه ای غریب و نامانوس است و فرصتی ست برای مرور خاطرات تلخ و شیرین گذشته، خواندن شعر مشیری و قدم زدن، قدم زدن و قدم زدن !

خلوتی که میدانم شدیدا بدان احتیاج دارم. به آخر خط نرسیده ام که میدانم تا آخر خط هنوز فاصله ها دارم و داریم. اما توقفی کوتاه و نگاهی به پشت سر، زیاد هم برایم خالی از لطف نخواهد بود.

" آری! باید سکوت کرد و سر تکان داد و رفت، جای ماندن نیست! "

......... و می دانم آنها که مرا خوب می شناسند  شاید که مرا متهم به "بی معرفتی"خودخواهی" و  "ضعف" کنند ولیکن  این حق "خودخواهی" را بر من خواهند بخشید که این روزها مصرانه بدنبال آرامش و راحتی خود هستم. گره ناگشوده برخی ناملایمات و شرایط فقط به دست زمان باز خواهد شد. "شرایطی" که گاه در بوجود آوردنشان "فاعل" صد در صدیم و گاه "مفعولی" دست و پا بسته. و خوشبختانه انسان ذاتا فراموشکار و زمان ذاتا غیر قابل مهار است.

.......... و یقینا باز همچون سابق درک خواهیم کرد که چه می گوئیم و چه میخواهیم. حتی اگر اعتراض ، عصبانیت و داد و بیدادهایمان نیز توام با سکوت باشد. چرا که این مدت نه چندان کوتاه دوستی به همه مان قدرت و توان فهم و درک شرایط مخاطبمان را بما بخشیده است. همدیگر را خواهیم فهمید؛ چرا که همه مان مدیون همدیگریم!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

 انتظار نداشته باش که به همین زودی باور کنم. باورش هنوز برام سخت، شیرین و تا اندازه ای دلگیر کننده ست.

عشق یعنی 

   

.......... و برایت آرزو میکنم که عاشق بمانی ،

باز هم از عشق حرف برانی تا از نو بیآغازی ...                  

              

              با صمیمانه ترین تبریک برای رئیس دوست داشتنی، قدیر



 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

  زاده شدنت درکعبه فضیلتى است که هیچ پیامبرى حتى سرور رسولان(ص) نیز با تو دراین فضیلت شریک نیست. خداوند خانه خود را زادگاهت ساخت؛ چه مقام والایى که مانندی ندارد!

  نزدیکترین مردم بودى به پیغمبر. اول کسى بودى که به اسلام گرویدى.از یقین لبریز و در دل محکم و از همه فداکارتر، و نصیبت از خیر بیشتر بود. زندگى‏ات کلید خیر بود و قفل شر و مرگت کلید هر شرى است و قفل هر خیرى. اگر مردم از تو پذیرفته بودند از آسمان و زمین نعمتها برایشان مى‏بارید اما آنان دنیا را بر آخرت برگزیدند.

 تو بودی که میگفتی؛

 "بخدا سوگند اگر هفت اقلیم را با آنچه در زیر آسمانهاى آنهاست‏ بمن دهند که خدا را درباره مورچه‏اى که پوست جوئى را از آن بگیرم نا فرمانى کنم هرگز نمیکنم و این دنیاى شما در نظر من پست‏تر از برگى است که ملخى آنرا در دهان خود میجود.على را با نعمت زودگذر دنیا و لذتى که پایدار نیست چکار است؟"

 تو بودی که میگفتی؛

" از من مى‏خواهید که پیروزى را به قیمت تبعیض و ستمگرى به دست آورم؟از من مى‏خواهید که عدالت را به پاى سیاست و سیادت قربانى کنم؟ سوگند به ذات خدا که تا دنیا دنیاست چنین کارى نخواهم کرد و به گرد چنین کارى نخواهم گشت. من و تبعیض؟! من و پایمال کردن عدالت؟! اگر همه این اموال که در اختیار من است مال شخص خودم و محصول دسترنج‏خودم بود و مى‏خواستم میان مردم تقسیم کنم، هرگز تبعیض روا نمى‏داشتم تا چه رسد که مال، مال خداست و من امانتدار خدایم! "

تو بودی که میگفتی ؛

" ارزش همین کهنه کفش در نظر من از حکومت و امارت بر شما بیشتر است، مگر آنکه به وسیله آن عدالتى را اجرا کنم، حقى را به ذى حقى برسانم، یا باطلى را از میان بردارم."

 

                                                       سلام و درود خدا بر تو باد

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

باری اگر روزی کسی از من بپرسد :

"چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟ "

من، می گشایم پیش رویش دفترم را

گریان و خندان، برمی افرازم سرم را

آنگاه، می گویم که: بذری "نوفشانده "ست،

تا بشکفد ، تا بر دهد، بسیار مانده ست!

 

در زیر این نیلی سپهر بی کرانه

چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را

در چارسوی این جهان بیدار کردم.

 

من مهربانی را ستودم !

من با بدی پیکار کردم !

"پژمردن یک شاخه گل" را رنج بردم

"مرگ قناری در قفس" را غصه خوردم

وز غصه  َمردم، شبی صدبار  ُمردم!

شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا،

آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن؛

من، با صبوری ، بر جگر دندان فشردم!

 

اما اگر پیکار با نابخردان را

شمشیر باید می گرفتم

بر من نگیری، من به راه مهر رفتم.

در چشم من، شمشیر در مشت،

یعنی کسی را می توان کشت!

 

در راه باریکی که از آن میگذشتم،

تاریکی بی دانشی بیداد میکرد!

ایمان به انسان، شبچراغ راه من بود!

شمشیر، دست اهرمن بود!

تنها سلاح من در این میدان سخن بود!

 

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت

اما دلم چون چوبِ تر، از هر دو سر سوخت

برگی ازین دفتر بخوان، شاید بگویی:

- آیا که از این می تواند بیشتر سوخت؟

 

شب های بی پایان نخفتم

پیغام انسان را به انسان، باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

در خارزار دشمنی ها

شاید که توفانی گران بایست می بود

تا برکند بنیان این اهریمنی ها.

پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند:

".....دیرست .....دیرست

تاریکی روح زمین را

نیرویِ صد چون ما، ندایی در کویرست!

نوحی دگر می باید و توفان دیگر"

 

"دنیای دیگر ساخت باید

وز نو در آن انسان دیگر"

 

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله بار شوق خود ره می سپارد

تا از دل این تیرگی نوری برآرد!

در هر کناری شمع شعری می گذارد.

اعجاز انسان را هنوز امّید دارد!"

                           ف.مشیری

نوشته شده در شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |