ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

    خواستم در مورد فیلم سه گانه کریستف کشیلوفسکی ( آبی - سفید- قرمز) بنویسم یا شاید هم "سینما پارادیسو" اثر تورناتوره ایتالیایی؛ که الحق و الانصاف هر دو از بهترین ها بحساب مبآن. حال و حوصله خوبی واسه نوشتن نداشته و ندارم. مطلب در مورد موضوع فیلم "سفید" کشیلوفسکی رو هم تموم کرده بودم، که از روی اتفاق، تو روزنامه زیردستم؛ روی میز، شعری از هوشنگ ابتهاج دیدم که اونم واقعا شاهکاریه به نظرم و البته وصف الحال این روزهای نزدیک به تنهایی اختیاری ام. ترجیح دادم پست جدید وبلاگ رو همین یه قطعه شعر کوتاه قرار بدم، تا مطلبم در مورد فیلم کشیلوفسکی بمونه برای یه پست جدید؛ اگه عمری باقی موند و اگه خدا خواست البته !

 

در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان، چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب،  در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ ، کز شبی چنین ، سپیده سر نمی زند

گذرگهیست پر ستم که اندر او به غیر غم

یکی صلای آشنا ، به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر ، خراب تر نمی شود

که خنجر غمت از این ، خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات

برو که هیچکس ندا ، به گوش کر نمی زند

نه " سایه " دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر ، کسی تبر نمی زند

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

...... متنفر بودم ازشان.

   جوری رفتار می کردند که انگار برای بار دومین است که زندگی را  تجربه میکنند. بی تفاوت، سرد، بی روح، افسرده، و با نگاهی سرد و کسالت آور؛ انگار که همه خوب و بد زندگی را قبلا تجربه کرده بودند و با همه اتفاقاتی که روبرو شوند، انگار که تجربه ای پیشین داشته اند. انگار فیلمی را به تماشا نشسته بودند که اگرچه برای بقیه تازه و سیر حوادثش غیر قابل پیش بینی و لذتبخش بود، برای آنها در حکم تکرار مجدد سئانسی بود که همه حوادث اتفاق افتاده اش را از قبل میدانستند؛ بی جنبش، بی هیجان، نه گریه ای و نه شادی ای! انگار که دومین تجربه از زندگیشان بود! سئانسی دوباره از اتفاقاتی روزمره و خسته کننده. از زندگی لذتی نمی بردند!

......... خنده دار است اما، دیگر متنفر نیستم ازشان.

متنفرم از خودم. چرا که احساس می کنم خود نیز اکنون جزئی از آنانم؛ آنگاه که لذتی از زندگی نمیبرم؛ و زندگی رفته رفته لبریز از این "گاه"ها می شود.

نوشته شده در شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

 امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر ؛ مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم ، متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر؛

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم!  خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم. چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم. زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان، ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر؛ بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم؛ ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم؛ فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را ؛ بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام  می رسانیم؛ عجله کردن را آموخته ایم و صبر کردن را نه ، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر؛ کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم. اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی، فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده هایی از هم پاشیده. .....

      هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است. در جستجوی دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید. زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید. زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای از لحظه های لذتبخش است. از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید. عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم. بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید. هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد !

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

  متولد ماه مهر

 

خصوصیات کلی متولدین مهر ماه:


     اهل اعتدال ، حامی و پشتیبان همسر ، شیرین بیان ، صلح جو ، علاقه مند به فضا ، آرام و متین ، بسیار منطقی ، بی آلایش ، عاشق اصالت ، علاقه مند به موسیقی ، اجتماعی ، مؤقّر ، بد پیله ، خجالتی ، پر از احساس ، اهل مشورت ، عاشق هنر و ادبیات ، سیاستمدار ، به فکر فردا نیست ، مقبول اطرافیان ، اهل مساوات و برابری ، پر شور و حرارت نیست ، عاقل ، اهل حمایت از دیگران ، معتدل و پایدار ، شکمو ، امیدوار ، با انصاف ،خوش سلیقه ، اهل تجزیه و تحلیل ، گاهی تنبل ، کنجکاو و جستجو گر ، متنفّر از زیادی مهمان و بی بند و باری ، انتقامجو ، با معلومات و با درایت ، به آسانی تغییر عقیده نمی دهد ، مهربان ، شیک پوش و جذّاب ، نکته سنج ، دارای پشتکار فراوان ، یک روز گرم و یک روز سرد ، هوشمند ، مشاور خوب ، دوست یاب ، منظّم و مرتّب ، عاشق رنگ آبی ، گاهی لجباز ، مثل باتری باید مرتّب شارژ شود ، صادق و درستکار ، خوش مشرب ، ساده دل ، آسان گیر ، دو دل و مردد ، خوش‌بین .

مرد متولد مهر
با انصاف، متعادل، زن پرست، خوش سلیقه و گاه تنبل و بی اعتنا نسبت به زندگی. اگر شوهر متولد مهر دارید همیشه به سر و وضع خود برسید خانه را تمیز و مرتب نگاه دارید. این مرد به هیچ وجه مایل به رنجاندن دیگران نیست. شما می‌توانید به خود ببالید که هوشمند‌ترین مشاور جهان را در جوار خود دارید. صداقت و ایثار گری او شما را متحیر میکند. تصمیم گیری برای او بسیار کشنده است و وسواس اجرای کار را برایش سخت میکند. ظاهر آرام و لبخند شیرین او هیاهوی شیرین درونش را می پوشاند. احساس مسئولیت تمام عمر با اوست. جنس مخالف برای او بسیار اهمیت دارد و ازدواج برای او دارای جایگاه خاصی است. معلومات خوبی دارد و گاهی حاضر جواب است. او  موجودی احساساتی و رمانتیک است اما به شرط آنکه اجتماع کوچکی داشته باشد. پدری بسیار پر محبت ، عادل و  بخشنده است که فرزندانش را با نظم و آرامش بزرگ میکند.

زن متولد مهر
معمولا استخوان بندی درشتی دارد و نسبتا سنگین وزن است. شما بارها در او علائم آشکار قدرت، اراده، جدیت و تصمیم می‌بیند که با خلق و خوی زنانه کمتر سازگاری دارد. در هر موقعیتی چه جزئی و چه مهم هوشیاری و انصاف و قدرت استدلال خود را ظاهر می‌سازد و از انزوا و تنهائی نفرت دارد.  

 از استعداد و قوه‌ ذهنی‌ خوبی‌ برخوردارند و در شرایطی‌ که‌ مجبور به‌ قضاوت‌می‌شوند، قادرند منصفانه‌ و بی‌طرفانه‌ داوری‌ کنند. آنها به‌ هیچ‌ وجه‌ حاضر نیستند با اشخاصی‌ که‌ برخلاف‌ نقطه‌ نظرات‌ آنها به‌ بحث‌ و جدل‌ می‌پردازند، سر و کار داشته‌باشند، چون‌ به‌ محض‌ آن‌ که‌ به‌ نتیجه‌ای‌ برسند، حقیقت‌ آن‌ به‌ نظرشان‌ بدیهی‌ و مسلم‌می‌آید. یکی‌ از نقطه‌ ضعف‌های‌ آنها ناشکیبایی‌ در برابر انتقاد است‌ و شدیدا مایلند که ‌دیگران‌ رفتار و اعمالشان‌ را تأیید نمایند. ولی‌ در کل‌ افرادی‌ متعادل‌، با تدبیر، ملاحظه‌ گر و حتی‌ انعطاف‌پذیر هستند. خانه داری و دستپختش بی نظیر می باشد. رفتارش با همسرش با مهر و محبت است. از جنجال و دعوا دوری میکند و پاسخی مستقیم به شما نمی دهد. همسر برای او معنی خاصی دارد و او را شریک خود میداند. شوهر بعد از پدر برای او دارای جایگاه خاصی است. در استفاده از مادیات بی حساب و کتاب عمل میکند و به روز مبادا فکر نمی کند . پول برایش ابزار زندگی است. فرزندان او مودب و تمیز می باشند. از محبت چیزی کم ندارد و بسیار رمانتیک و احساساتی است. اما بهنگام برهم خوردن تعادل بد جوری عصبانی میشود. مادری مهربان و زحمتکش است، که حسود و کینه جو نمی باشد.

                                                                                   

................ در  ادامه مطلب 

               

 

سمبل: ترازو

آرمان : ازدواج 

شعار: من تعادل را برقرار میکنم !

ستاره حاکم: ونوس

عنصر وجود: هوا

شخصیت: کاردینال

 فلز وجود: مس درخشان

 سنگ خوش یمن: الماس و اوپال

 گل محبوب : رز سفید

 رنگ محبوب: بژ، آبی و قهوه ای

 روز مبارک: جمعه


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

  

    هفتمین نمایشگاه کتاب تبریزهم مدتی شروع شده و منی که تصمیم گرفته بودم تا همه موجودی کتابخونه کوچیکم رو نخوانده باشم کتاب دیگه ای نخرم؛ طبق معمول وسوسه شدم با توجه به بودجه کم کارمندی- دانشجویی چندتایی کتاب بخرم. ولی با این تفاوت که تصمیم گرفتم خریدهای این بار معقول تر باشه و سطح کیفی شون هم قابل قبول تر. هرچند اعتقاد دارم هر کتابی، ولو کتاب مثلا بد هم "ارزش یک بار خوانده شدن" رو داره. گفتم حالا که میخوام کتاب بخرم لااقل کتابایی انتخاب بشن که برگزیده های ادبی سال باشن یا برنده جایزه های معتبری مثل نوبل ادبی، پولیتزر، من بوک ، گنکور و یا ...

   برای همین تصمیم گرفتم از سایت های مختلف شروع کنم به گردآوری اطلاعات کتابای خوبی که با خوندن نظرات و انتقادات و حتی چکیده و خلاصه ای از موضوع کتابها میتونستم تشخیص بدم کتاب مطابق سلیقه ام هست یا نه! و البته لیستی رو آماده کردم که اگه حتی در شرایط فعلی مجبور بشم خیلی از عناوین رو برای خرید ازش حذف کنم، ولی لیست تا مدت ها برای مجموعه سازی یه کتابخونه شخصی مفید و بدردبخور میتونه گوشه ای از کتابخونه به عنوان "لیست کتابهای درخواستی" مد نظر باشه.

با یه کم دقت میشه فهمید که بعضی از کتابها به این زودی ها چاپ و یا تجدیدچاپ نمیشن؛ که علتش کاملا واضحه که مسائلی مثل سانسور، مشکلات تاخیر زمانی به جهت ترجمه کتابای تازه تالیفی و ... رو شامل میشه. اما بد نیست برای دیدن برخی کتابایی که خوندنشون از طرف صاحب نظران ادبی پیشنهاد شده نگاهی به ادامه مطلب بندازین. امیدوارم که مفید واقع بشه.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

     ارتباط و درگیر شدن با صنف های مختلف جامعه اغلب اجتناب ناپذیره و البته بعضی وقتا هم با میل و رغبت شخصی به جهت کسب تجربه های جدید انجام میشه. ولی در هر دو صورت تجربه های بدست اومده از این نشست و برخاست و مراودات  توی گروههای مختلف  از طرفی هم انکار ناپذیر و هم غالبا مفید و قابل توجهه؛ و البته نمیدونم اسم این گروهها، طبقات، تشکل ها و اصناف و ... رو چی میشه گذاشت که هر کدومشون واجد فرهنگ خاص طبقه خودشونن. همه مون در طول و عرض جغرافیایی زندگیمون مطمئنا با خیلی از این "خرده فرهنگ" های موجود جامعه  برخورد میکنیم؛ گاها توشون بودیم؛ به اجبار یا به اختیار؛ و حتی گاهی توشون حل شدیم و تا مدتی جزئی از همون خرده فرهنگ ها بودیم. حتی شاید بشه گفت تو هر دوره ای از زندگی، خودمون با آدمای دور و برمون خرده فرهنگهایی رو تشکیل دادیم و برای یه مدت کوتاه یا که طولانی حتی بدون اینکه خودمون آگاهانه متوجهش باشیم عضوی از اون خرده فرهنگ ها شدیم. دوره خدمت سربازی – دوره دانشجویی و حتی عضویت تو تشکل های زیرمجموعه همچین دوره هایی مثل کانون ها و انجمن های دانشجویی و ... فرصت هایی رو برای ما فراهم میارن که شخصیت خودمون رو رفته رفته درشون شکل بدیم و آماده ورود جدی به عرصه جامعه بشیم. ولی یقینا مهمترین خرده فرهنگی که تا مدتهای طولانی عضوی از اون خواهیم بود محیطی هست که تو اون محیط، کارمون رو انجام میدیم و برای خودمون جایگاه شغلی- اجتماعی مطمئن و آبرومندی تدارک میبینیم. حالا فرقی نمی کنه؛ چه کارمند باشیم، چه شغل آزادی داشته باشیم و چه شغلی مثل رانندگی کامیون و تریلی.

فرصت های زیادی برام فراهم اومده که با آدمای قشر و طبقه اخیر(راننده های کامیون) همیشه از نزدیک ارتباط داشته باشم و به حرف دلشون گوش بدم. هرچند طبق تعریف سازمان بین المللی کار، حرفه "کار در معدن" عنوان "سخت ترین کار دنیا" رو یدک میکشه؛ ولی به نظرم یقینا رانندگی ماشین های سنگین هم میتونه یکی از شاق ترین و سخت ترین مشاغل به حساب بیاد. مخصوصا اگه بدونیم که اولین آمار مرگ و میر مردم کشورهای جهان سومی مثل کشور ما مربوط میشه به کشته شدگان تصادفات جاده ای و مسیرهای بین شهری!

     اونوقت  این جاده های خوش خاطره ای که هر کدوم اونا برای آدمی مثل من خاطره ای خوش از یه سفر خانوادگی یا اردوی دانشجوئیه، برای این قشر، در حکم شریانهای مرگ آوری میمونه که غیر از خود راننده ها باعث نگرانی فکری و روحی خونواده هاشون هم هست.

     دیروز وقتی تو محیط دسته جمعی شون نشسته بودم، نیازی نبود همه چیز رو برام اعتراف کنن تا بدونم زندگیشون به چه شکل عذاب آوری در جریانه. هرچند آدمیزاد خودش رو با  شرایط، حتی بدترین و سخت ترینشون هم تطبیق میده، مخصوصا اگه  پای امرار معاش خانواده در میون باشه؛ ولی بهرحال مهم ترین نکته ای که شاید از این بحث چند ساعته دستگیرم شد مشکلی بود که خیلی زجرآور و دردآوره  و اون " نداشتن جایگاه و هویت مناسب اجتماعی و اعتبار شغلی قابل قبول در جامعه" ست؛ مشکلی که اینبار هم نه فقط  گریبانگیر خودشون، بلکه خانواده هاشون هم هست. شناخت تقریبا سطحی و گذرای من از این طبقه پرکار برمیگرده به دوره ای از زندگیم که به اسم خدمت سربازی روزهای خوش و پرتجربه ای رو باهاشون داشتم ولی دیروز جوری دور و برم رو گرفته بودن و از درد و دلاشون برام میگفتن که  یه لحظه فکر نکردم که مسافری ام که برحسب اتفاق قراره مسیری رو با اونا همسفر باشم، بلکه به من به چشم بازرس یا نماینده سندیکایی نگاه میکردن که انگار قرار بود با شنیدن مشکلاتشون گرهی از مشکلاتشون باز کنم و کمکی به حال و روزشون کرده باشم. شاید هیچوقت نتونم کمکی بحالشون بکنم ولی هیچوقت هم به این طبقه زحمتکش جامعه به چشم آدمایی از طبقه پست و پائین جامعه نگاه نمیکنم که شاید خرده فرهنگ درخور اعتنایی نداشته باشن. سعی میکنم به مسائل فرهنگی و اجتماعی شون نگاه سختگیرانه ای نداشته باشم؛ چرا که یک نگاه ملموس و تقریبا عمیق و ریشه ای به خرده فرهنگ این طبقه از جامعه میتونه دید وسیع و مثبتی رو ازشون در ذهن ایجاد کنه.

   دوره خدمت یه بار با راننده ای صحبت میکردم،از فرط ناراحتی و خستگی کم مونده بود بزنه زیر گریه. وقتی داشت میرفت گفت به خدا باید پشت این کامیونا نوشت؛ محروم از خانواده؛ محروم از دلخوشی؛ محروم از راحتی؛... محروم از زندگی !!! و این هیچوقت فراموشم نمیشه. شاید اگر همه آدما به نوعی مسائل و مشکلات این قشر رو با یه کم دید منصفانه و عمیق نگاه کنن، هیچوقت در موردشون دچار سوءتفاهم نشیم و بهتر بتونیم درکشون کنیم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

فوری

خبرگزاری دانشجویان ایران - آذربایجان شرقی

 نمایشگاهی از آثار نقاشی مریم قاسمی توسط حوزه هنری استان آذربایجان شرقی در حال برگزاریست.

به گزارش روابط عمومی حوزه هنری آذربایجان شرقی، نمایشگاه آثار نقاشی مریم قاسمی شامل آثار رئال و ناتورال ( واقعگرا و طبیعت گرا) بوده  و طبیعت بکر ایران را سوژه خود قرار داده است. 
بر اساس این گزارش اولین نمایشگاه انفرادی هنرمند یاد شده از اول مهر ماه در محل گالری هنر و اندیشه حوزه هنری واقع در مجموعه فرهنگی هنری سینما قدس تبریز میزبان عموم علاقمندان هنرهای تجسمی می باشد. 
مریم قاسمی متولد 1358 دارای مدرک کارشناسی ادبیات بوده و هنر نقاشی را نزد اساتیدی چون استاد مدبری آموخته است. وی در این نمایشگاه آثار خود را به نفع کودکان بی سرپرست به فروش خواهد رساند.

تاریخ برگزاری ١-١٠ مهر ١٣٨٨ همه روزه از ساعت ١۵ الی ٣٠/١٩

نوشته شده در شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

     با وجود تمام اشتباهات، مصیبت ها، بی بند و باری های اخلاقی و جنسی و همه لغزش های "فلورنتیو" که بیشتر صفحات کتاب "گارسیا ماکز" رو به خودش اختصاص داده بود، عشق "فلورنتیو" به "فرمینا" برام قابل تقدیر و تحسینه.

     خواستم یه متن خوب بنویسم. دلیلش شاید اومدن پائیز بود. به جایی نرسیدم. البته که همیشه به همه خواسته هاش نمیرسه آدم! تازه مگه اجباری بود که وقتی پائیز شروع میشه  حتما باید مطلبی مینوشتم و قالب وبلاگ رو عوض میکردم و مثل کسی که منتظر مهمون تو خونه اش "بست" نشسته باشه چشم به کامنتهایی می دوختم که با تعریف و تمجیدهای کلیشه ای از نوشته های بی سروته و گاه فیلسوف مآبانه و گاه شبه روشنفکرانه ام خسته تر از قبلم میکنن؟ میدونم چیزی که نیاز دارم، این نبود و نیست.

پاییز هم اومد و من شاید احساس میکردم به عنوان یه "پائیزی" با اومدنش باید "دینی" رو نسبت بهش ادا میکردم. شایدم بخاطر همین بود که "عشق سالهای وبا"ی گارسیا مارکز رو کنار گذاشتم و شروع کردم به نوشتن. اما احساس کردم در این نوشتن حس "اجبار"ی هست که بدجوری آزارم میداد و زودتر از اونچه که حدس میزدم فهمیدم که خودم رو مجبور به نوشتن کردم.

     ندونستم از چی باید نوشت، هر چند در عین حال احساس میکردم "نوشتنی"ها، کم هم نیستن. پس باید قبول میکردم که خود "من" دیگه کم آوردم و حتی با "نوشتن" هم نمیتونم خودم رو ارضاء کنم. و این هیچ هم بدور از انتظارم نبود؛ یه ذهن آشفته بیشتر از این هم نمیتونه از خودش بارقه امیدی تو نوشتن نشون بده!

اما!

 .....اما برای فرار از سکوت خسته کننده ای که روزبروز خسته تر و عصبی تر از گذشته ام میکنه؛ برای فرار از اشتباهات مداوم و دنباله داری که گاه برام لذت بخش و گاه برام زجر آورن؛ و حتی همین درد و زجر هم مانعی بر سر راه اصرار و لجبازی ام  برای ادامه این اشتباهات نیست و نمیخوام باشه؛ برای فرار از خاطرات روزهایی از گذشته  که به ذهنم هجوم میارن، که وقتی به "علت و دلیل" اصرار تکرارشون تو ذهنم کنجکاو میشم و فقط و فقط یک دلیل قانع کننده برای این تکرارها و اصرار به "تکرار شدن" ها پیدا میکنم و اون "آرامش" و "بی فکری محض"ی هست که گهگاه در همون گذشته ها بهش دچار میشدم و تو این روزای آشفتگی و خستگی، مشتاقانه به دنبال اون آرامش و بی فکری محض اون روزها میگردم؛ روزهایی که اینقدر حرص برای حرص خوردن، اینقدر ترس برای ترسیدن، اینقدر یاس برای مایوس شدن و اینقدر فکر برای فکر کردن ام نبود اما حداقل "دوست داشتن" بود و البته خیلی چیزها برای "دوست داشتن"؛ برای فرار از خیلی ها و خیلی چیزها و برای فرار از این اوهام و افکار به" نوشتن" رو میارم. وقتی در این "نوشتن" هم دوباره خودم رو اسیر "اجبار و اضطرار" می بینم، پشیمون میشم و دوباره برمی گردم  تا سرنوشت "فلورنتینو" رو دنبال کنم.

پائیز چه با خوشامدگویی من و چه بدون اون بالاخره شروع شد. و شاید بتونه دست کم خستگی ناشی از یکنواختی کسالت آور تابستون رو تا حدودی از بین ببره............ و تنها چیزی که این روزها، شاید تا حدودی تونسته بود لذت و آرامشی رو بهم برگردونه، جمله های تکون دهنده کتاب "مارکز" بود که مجبورم میکرد چند سطر به عقب برگردم و دوباره و دوباره، با تمرکز و لذت بیشتری شروع به خوندنشون کنم! پس خودم رو قانع به همین خوشامدگویی ساده به پائیز کردم و باز به کتابی پناه بردم که صفحات آخرش زیر دستم در حال ورق خوردن بود و نمیدونم چه مدت دیگه ای باید صبر کنم، که بعد از خوندن چندین و چند کتاب، کتابی رو تجربه کنم که آرامش رو بهم برگردونه. آرامشی که با "عشق سالهای وبا" تجربه کردم !

 

-          ......... ولی خیلی زود به این نتیجه رسید که همه انسانها با زایمان مادرانشان به دنیا نمی آیند، بلکه بارها و بارها بدلیل کسب تجربیات تازه، زاده میشوند.

-          .......... از جمله اینکه هر فردی میتواند در آن واحد عاشق چند نفر باشد؛ همان غم و اندوه عاشقی را با هر یک از آنها احساس کند، ولی به هیچ یک از آنها خیانت نورزد!

-          در حالی که روی اسکله قدم میزد و این افکار را در ذهن می پروراند دچار خشمی ناگهانی شد و زمزمه کرد؛ انگار قلب من، بیشتر از یک فاحشه خانه اتاق دارد!

-          هرگز نمیتوان به یک سگ پیر و کارآزموده حیله تازه ای یاد داد.

-          عشق مفرط به همان اندازه عاشق نبودن بد است.

-          ما مردان قربانیهای مظلوم پیشداوریها به حساب می آئیم، در صورتی که اگر زنی تصمیم بگیرد با مردی همبستر شود از هر دیواری بالا میرود، از هر مانعی می پرد، همه برج و باروها را با خاک یکسان میکند، همه جنبه های اخلاقی را نادیده میگیرد، حتی خدا را هم فراموش میکند و از خشم او نمی ترسد.

-          روزی در چهل سالگی، در کلاس درس با لحنی آمیخته به شوخی و جدی به دانشجویان گفت: آنچه در زندگی کم دارم کسی است که بتواند مرا درک کند.

-          اشکی که پنجاه و یک سال و نه ماه و چهار روز از ریزش آنها جلوگیری کرده و با بغض آنرا فرو برده بود. 

  پائیز فصل خوبی برای خوندن این کتابه.                           پائیزتون مبارک

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |