ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

... دستم بوی گل میداد؛ متهمم کردند به چیدن گل ،اما

هیچکس با خود نگفت شاید گلی کاشته ام!

 ارنستو چه گوآرا

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

قریب به انتهای دهه سوم از عمر، چه چیز میتواند دلیلی محکم باشد بر فرو رفتن در خویش؛ در لاک تنهایی؟

چه میتواند سببی باشد بر ترجیح سکوت، دوست داشتن نگفتن ها، فرو رفتن در عمق زندگی و شیرجه زدن در عمق وجود خویش؛ کنکاش و به هم ریختن اسباب درون؟

با شتاب و آشفتگی به آب زدن و دست خالی و بی حاصل بر سطح آب آمدن؟

چه می تواند سببی باشد بر ترجیح کنج زندگی؟ ترجیح حاشیه اش بر متن پر زرق و برق میان تهی اش؟

چه میتواند سببی باشد؟

                                           شوخی؟

عناد؟

گستاخی در برابر شانس زندگی؟

یا که اثبات؟  اثبات چه؟ برای که؟

یا که لجبازی؟ لجبازی با چه؟ با خود یا با زندگی؟

چه میتواند سببی باشد؟ اصرار بر داشتن نداشتن ها؛ یا عصیان بر نداشتن داشتن ها؟ عطش بدست آوردن و سنگین تر شدن، یا که نیاز به از دست دادن، بخشیدن،صرف نظر کردن، چشم پوشی و سبک تر شدن؟

 

چه می تواند سببی باشد؟

و یا شاید نشانی ست برای تسلیم شدن! یا که طلبیدن به مبارزه ؛ یا که برای اعتراض؟

 یا که تنهاترین راه است برای انتخاب ؟

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

تمرین رژه داشتیم. همون مصیبت همیشگی! تازه قدم رو ، به چپ چپ و به راست راست رو یاد گرفته بودیم ( اون هم چه یادگرفتنی).

اوایل دوره آموزشی بود که از هر نقطه ضعفی تهدیدمون میکردن و نتیجه این تهدیدها هم فشار عصبی و خستگی روحیمون بود. میدونستن مرخصی نقطه ضعف همیشگی یه سربازه.

میگفتن تا رژه رو خوب یاد نگیرین از اتمام دوره آموزشی و مرخصی میان دوره و پایان دوره  خبری نیست.

حساب کن! تو یه گروهان 145 نفری بالاخره آدمای به اصطلاح گشادی هم پیدا میشدن که موقع رژه رفتن، وقتی همه پاشون رو 90 درجه میبردن بالا ، اونا تازه داشتن پای مبارک رو میآوردن پایین، یا وقتی دستامون رو هماهنگ با هم میبردیم پایین، اونا تازه میخواستن دستاشون رو موازی پاهاشون ببرن بالا. اسمشون رو گذاشته بودیم؛پاطلا ها !

فرمانده گروهان ازمون فقط یه چیز میخواست! اینکه فقط و فقط یه بار هم که شده طوری منظم رژه بریم که بعد عبورمون از جلوی جایگاه، سرتیپ برای تائید رژه بهمون بگه: ...گروهان! خیلی خوب؛ و ما هم تو جوابش حنجره مون رو پاره کنیم و  بگیم؛ درود، جناب!

اوایل آشخوری که همه مون از این همه تهدید و تحقیر خسته میشدیم و به وضع افتضاح رژه رفتنمون هم اعتراف داشتیم، میگفتیم؛ حقمونه که دوره آموزشیمون رو حتی تا 6 ماه دیگه هم تمدید بکنن و تحریم مرخصی بشیم! رژه رفتن مسخره مون لنگه نداره!

بین 4 گروهان گردان عاشورا، پاشنه آشیل گردانی بودیم که بقیه گروهانهاش حداقل تو رژه رفتن نمونه بودن.

 

عصبانی میشدیم، به همدیگه می پریدیم. مخصوصن شاکی بودیم از اونایی که صف های آخر صدای مسخره بازی و ضرباهنگ نامنظم پوتینهاشون همه امیدمون رو نقش بر آب میکرد

به شنیدن گروهان، حیف نون! بجای؛ گروهان، خیلی خوب! ؛ عادت کرده بودیم. بدی اش هم این بود که تو جواب همین فرمان هم باید مطیعانه داد میزدیم؛ درود جناب!

و بعد از هر رژه مصیبت بار و خنده دار، ما میموندیم و عصبانیت و گونه های سرخ فرمانده گروهانی که فقط به سه چیز اعتقاد داشت؛ تنبیه، تنبیه و تنبیه!

... این قانون خدمت سربازیه : تشویق برای یکی، تنبیه برای همه!

رفته رفته دوستی هامون اینقدر بیشتر شد که برای همدیگه تو گروه پاطلائی ها ؛ که همیشه خدا از رژه رفتن منع شده بودن؛ جا رزرو می کردیم.

... آرزو به دلمون موند که بعد رژه یکبار هم صدای فرمانده رو از پشت سرمون بشنویم که بگه: گروهان! خیلی خوب ، الا روز گرفتن سردوشی و نصب درجه افسری؛ البته اون هم به اکراه و به اجبار! چون لازمه اعطای درجه افسری، تائید رژه از طرف فرمانده مرکز آموزشی بود.

میگفت؛ بی نظم تر از این گروهان هیچ جای دیگه ای تو دنیا نمیشه سراغ گرفت؛ گروهان جهاد- گردان عاشورا.

روز خداحافظی با چشمای پراشک و گونه های خیس گفت: هیچوقت فراموشتون نمیکنم!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

 

سفید 1- عشق؛ خیانت؛ انتقام

     

 دومینیک زیباست؛ جوان و البته سرد و بی روح.  همچون اغلب فرانسوی هایی که میشود از حالت چهره شان آنرا احساس کرد. فستیوالی در مورد آرایشگری مو ، منجر به آشنایی و نهایتن ازدواجش با کارول2 لهستانی میشود.

همدیگر را شدیدن دوست دارند ولی در این میان مشکلی بزرگ  رفته رفته نمایان تر میشود ؛ "ناتوانی جنسی" !

بیماری ای که کارول بدان مبتلاست و همین امر زمینه های جدائی شان را سبب می شود.

علت تقاضای طلاق؛ ناتوانی ارضاء همسر !

 دادگاهی که کارول در آن بعنوان غریبه ای در کشور مهد آزادی؛ فرانسه ؛ به سبب مشکلاتی زجرآور من جمله "عدم تسلط بزبان فرانسوی" قادر به دفاع از حیثیت، مردانگی و عشق و آبرویش نیست. می بازد ؛ و حکم طلاق صادر میشود. همه چیز از آن دومینیک است؛ این فرانسوی سرد و بیروح.

 آنچه از زندگی مشترکش باقی میماند چمدانی ست حاوی چند تکه لباس و لوازم شخصی و ناچیز که دومینیک بیشرمانه و در نهایت بیرحمی هنگام ترک  دادگاه آنرا بر روی سنگفرش های محوطه پارکینگ در اختیارش میگذارد.

شروع دربدری و گدایی در خیابانها و مترو ست؛ و فلوت زنی با "شانه" برای بدست آوردن چند فرانک جهت گذران زندگی و اندیشیدن چاره ای برای نجات از این وضع.

 

1. فیلم سه گانه ( آبی ، قرمز ، سفید) ؛ اثر کریستف کشیلوفسکی - نام این فیلم برگرفته از پرچم سه رنگ کشور فرانسه است؛ آبی بمعنای آزادی، قرمز نشانگر برادری و سفید به معنای تساوی. سفید فیلم تقابل هاست و بار معناییش طعنه آمیز بودن آن است.  "سفید" یک کمدی سیاه است.

2. کارول در زبان لهستانی بمعنای "چارلی" است و انتخاب این نام برای نقش اول فیلم، تاکید بر شباهت طنز تلخ و نیشدار بکار رفته در فیلم به کمدی تلخ هنرمند معروف، "چارلی چاپلین" است. 

 

 

خواندن ادامه مطلب برای افرادی که با پشت سر گذاشتن سن قانونی 18 سال قصد "تماشا"ی فیلم را دارند، توصیه نمیشود ابرو


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

   اتفاقات ساده گاهن خنده دارن؛ یا که خیلی تلخ. میتونن ظاهر ساده ای داشته باشن و بعضن خلاف همین ظاهر ساده، خیلی هم تکون دهنده. تصورش رو بکن! یه روز بیفیتی به جون گوشی موبایلت و تیکه تیکه اش کنی و قسم بخوری که دیگه هیچوقت گوشی دیگه ای نمیخری و خودت هم به قول و قرار مسخره ات خنده ات بگیره و برای ُقمپز در کردن خودت هم که شده یواشکی بزنی زیر خنده!

میتونی بیخیال همه چی شی؟  بیخیال "پیامک"هایی که یه روزی برات شاد و سرمست کننده بودن و یه روزی برات مایه استرس و درد سر.

     بی خیال همه چی!  جوک های تکراری که کم کم دیگه خنده دار نبودن؛ توپ و تشرهای دوستانه و بی کینه؛ قرار ملاقات مهمونی ها و دور هم بودنای دوستانه؛ تک زنگهای شبونه ای که ایده آلترین معنی اش این بود که "به یادت اَم" و یا عادی ترین معنیش؛ یه تذکر، که فردا صبح "فلان مورد یادت نره!

 

پیامک هایی که گاهن هیچ سنخیتی بین گیرنده و فرستنده اش نمیتونستی متصور شی؛ پیامک هایی واسهٔ روز جوان، ماه رمضون، روز دختر، روز دانشجو، نوروز، ولنتاین، تولد، کریسمس و . . .

و روزهایی که بهانه ای نبود برای زنگ زدنی یا فرستادن پیامکی، ولی دوستی ها از آن جنس نبود و نیست که منتظر بهانه ای میموندیم برای خبر گرفتن از حال و روز هم.

 درد و دل های دوستانه ای که گهگاه طول میکشید و بعد احساس "سبکی نسبی"؛ هرچند حتی شده برای یه مدت کوتاه و گذرا !

    

 تماس هایی که نمیتونستی حتی از بعیدترین گوشه ذهنت هم متصور بشی؛ با اینحال"می شد" و چقدر خوشحالت میکردن لحن و ُتن صداهایی که برات خاطره های دور و نزدیکت رو زنده میکردن!

 تک زنگ های وسط کلاس که حواس پرتت رو پرت تر میکردن، تماس هایی که تو شلوغی محیط کار کلافه تر میکردنت؛ شماره های ناشناسی که حدسش زیاد سخت نبود از اینکه از یه باجه تلفن عمومی، یکی خواسته  یه کم حالتو بگیره؛ سربه سرت بذاره یا فقط همینجور دلش خواسته صدات رو  بشنوه!

حرفهایی که دوست داشتی بشنوی و هیچ نشنیدی! حرفایی که دوست داشتی بگی و گاهن نتونستی! یا گفتی، ولی نه به وقت و  بموقع. حرف هایی از جنس آرزوها؛ افسوس ها؛ خاطره ها و حرفهایی از جنس ناگفتنی ها و غیره و غیره!

خنده داره واقعن!

و بعضن حرفای عاشقانه و شاید نزدیک به عاشقانه و بعضا بدور از هر فکر و  مسئولیتی.

 و بعضن نگرانی و دلواپسی های مسافرتی؛ مسافرت های گاه از سر اجبار و گاه از سر شوق؛ خبرای به سلامت رفتن و رسیدن؛ خبرای به سلامت برگشتن و باز هم رسیدن!

........... " شب بخیر" های نوبتی؛

...... بعضن احوالپرسی های عادی؛

بعضن خبرای نه چندان خوب؛

........... بعضن  خبرای معمولی؛

................  بعضن خبرای خوب ؛

و خیلی "ناگفته ها" که خصلت شون ناگفتنی ست.

 

..............................  چنین اتفاق ساده ای رو تجربه کردم؛ من همچین روزی رو تجربه کردم!

و شب، بجای تنظیم "زنگ هشدار" گوشی موبایل برای ساعت هشت صبح، آخرین داستان از مجموعه "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" رو خوندم.

 

 

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

 قبل از اینکه راجع به راه رفتن کسی قضاوت کنید

چند قدم با کفش‌های او قدم بردارید؛

 

............. خودتان را در جایگاه و موقعیت او ببینید؛ بعد قضاوت کنید!

 

                                                                             پائولو کوئلیو

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

وقتی نوشته جالب  و شاید حالا بیست و هفت ساله میشوم  رو خوندم تصمیم به نوشتن گرفتم. نوشته ای شاید در باب عادت، روزمرگی، خود زندگی و شاید فقط " 1" روز از "365" روز زندگی.

 

   روز تولدم نه به پوستم ویتامین "D" خوروندم که میدونستم حتما لازمش داره، نه موهای کم پشتم رو میتونستم  "فر" بدم؛ که ندادم. نه مداد نقاشیم  رو به چشام مالیدم و نه تی شرت تازه ای داشتم واسه پوشیدن. نه "رژ" لب بدردم می خورد و نه "مانتوی جدید" به کارم می اومد.  نه تونستم برای خودم چایی بریزیم و با کیک و کلوچه ای که میتونستم از مارکت سر خوابگاه بگیرم برای خودم جشن کوچیکی ترتیب بدم. اجباری که مجبورم کرد بهترین روز زندگیم رو ( شاید بهترین روز زندگیم )  نتونم اونجوری که میخوام برای خودم و فقط خودم تنها باشم؛ حتی فرصتی بهم نداد که صورتم رو اصلاحی بکنم و یه چند لحظه رو تراس برم و ریه هام رو از دلگیر کننده ترین هوا پر کنم. نتونستم حافظ رو به مشیری ترجیح بدم. زیر لب همه اش زمزمه میکردم؛

 شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم       شدم آن عاشق دیوانه که بودم

حتی با همه علاقه ام به مشیری؛ هیچوقت نمیتونم شعر رو تا آخر ادامه اش بدم. مدیون این حافظه افتضاح ام هستم تا ابد!

نه کسی بهم گلی هدیه داد و نه خودم لیاقتش رو داشتم که همچین محبتی در حق خودم کرده باشم. شاید یه وقتی، یه جایی؛ برای کسی که واقعا دوستش داشته باشم بتونم همچین شایستگی رو از خودم بروز بدم.

شب رو واسه شرمنده کردن خودم هم که شده، شام رو مهمون خودم شدم؛ ولی نه با کسی که دوستش داشته باشم و آرزو داشته باشم کنارم باشه. نشد که رو صندلیای مقابل هم، هر دومون بیخیال "پیتزامون" بشیم و فقط و فقط تو چشای هم "زل" بزنیم. نشد!  نبود! انگار که هیچوقت نبود!

ولی دلیلی هم برای خیالبافی برام نمونده بود. خیالبافی تا به کی؟ اصلا  برای آدمی که بیشتر وقتش رو تو خیالبافی سیر میکرد؛ "میز دو نفره و کوچک رستوران" می تونست بهانه ای باشه برای خیالبافیای مجددش؟

کسی نبود برای در آغوش گرفتن. کسی نبود برای بوسیدن. نه حتی عزیزترین کسان ام. خانواده ام؛ دوستان ام.

خواستم تو جمع هم که شده با یه شیرینی تنوعی داده باشم برای خندیدن و خوش بودن؛ یکی برگشت و  با خنده و طعنه گفت: بابا تو هم عقده "جلب توجه" داری ها! آخه کی تو همچین سن و سالی برای خودش جشن تولد میگیره؟

نتونستم چیزی بگم. یا حتی نخواستم چیزی بگم. شایدم راست میگفت. تو زندگی که روز تولد آدم  با روزای دیگه زندگیش هیچ تفاوتی نداشته باشه؛ با یه قوطی شیرینی ناقابل پی اثبات چه چیزی میتونستم باشم؟

بغض اینقدر سنگین و سفت شده بود که دیگه با وجود "تاریکی" و "تنهایی" هم، توانی برای شکستنش تو خودم احساس نمیکردم. "mp3" مجموعه  ترانه های مورد علاقه ام هم انگار مصمم بود با بدترین ترانه ها یکریز گوشم رو نوازش کنه و رو اعصابم راه بره.

چند تلفن محدود و چند اس ام اس تکراری؛ که نیازی به خوندنشون احساس نمیشد. صداهایی که از پشت گوشی موبایل عهد عتیق ام، اینبار اما توان شاد کردن ام رو نداشتن و اس ام اس"هایی که “ ?delete message” همه  با جواب  yes  برای همیشه از حافظه محدود گوشیم پاک شدن.

 خنده داره اما؛ علت وابستگی شدید من و گوشی موبایلم میتونه همین موضوع باشه؛ "حافظه ضعیف" !

 

 شاید آدم اینقدر لجباز باشه که اگه نخواد از چیزی خوشش بیاد؛ واقعا چیزی نتونه به وجدش بیاره و ارضاش بکنه؛ و همزمانی چنین حالت روحی با روز تولد، واقعا عذاب آور و کسل کننده ست.

شاید چاره ای نیست غیر ازعادت کردن به این عادت ها!

شاید " فراموش کردن روز تولد " راه چاره ست برای فرار از این عادت های کسالت بخش. راهی برای فرار از روزمرگی ها؛ برای فرار از هراس "به انتها رسیدن"ها و از دست دادن پی در پی فرصت ها !

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

"کافی است یکی از احساسات ما کمی‌جابه‌جا شود، تا به همه چیز ضربه وارد بیاید و باقی امور نیز تغییر مکان دهد. بدین ترتیب سلسله‌ای از دگرگونی‌ها پدید می‌آید که فاجعه بار است."                     

                                                        اریک امانوئل اشمیت - نمایشنامه" عشق لرزه"

نوشته شده در یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |