ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

السلام على الحسین ، و على علی بن الحسین

 و على أولاد الحسین  و على أصحاب الحسین

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ، اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی نامیدند.                       دکتر علی شریعتی

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

    روبروم که وایستاد هنوز متوجه حضورش نشده بودم. داشتم سوالای پرسشنامه ای رو جواب میدادم تحت عنوان؛ رابطه هوش هیجانی با توانمندسازی. . . . .

سوالاتش بقدری سخت و پیچیده بود که کم کم داشت کلافه ام میکرد.

گفت: میبخشین آقای . . . میشه راهنمائی ام کنین و بگین . . .

نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم ؛ ولی جوری که ناراحت نشه یه تبسم کوچیک به قیافه ام آوردم و بعد چند لحظه که تاحدی تونستم خودم رو جمع و جور کنم گفتم: میبخشین میشه سوالتون رو تکرار کنین و بگین چه کمکی ازم بر میاد که براتون انجامش بدم؟

ناراحتی اش کاملن مشهود بود.

- معذرت میخوام آقای. . . سوال خنده داری کردم؟

- نه !  ابدا ! ( مجبور بودم حقیقت رو  بهش اعتراف کنم).

 راستش یه پرسشنامه رو جواب میدادم که سوالاش بدجوری قفلم کرده؛ شما هم از بدشانسی وقتی بهم رسیدین که داشتم با ساده ترین و پیچیده ترین سوالش کلنجار میرفتم!

- حالا سوال چی هست؟

- فلانی ! تو به این سوال چی جواب میدی؟

 

 

از زندگی ام راضی ام.

- کاملن موافقم

- موافقم

- تا حدودی

- مخالفم

- کاملن مخالفم

؟

؟

؟

پرواز دسته جمعی علامت های سوال رو میتونستم تو حباب های بالای سرش تصور کنم.

 

 ظاهرن اونم باهام هم عقیده بود.

فقط خندید؛ فقط خندیدم!

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

سرزمین گوجه های سبز

کتاب رو هنوز نخوندم. بعد مدتها گشتن و سراغ گرفتن، ناامید شده بودم حتی از اینکه شاید به سختی پیداش کنم؛ یا شایدم اصلا تجدید چاپ نشه. ولی بالاخره پیداش کردم و همون جملات ابتدایی متن کتاب که براحتی میتونه ملکه ذهنی هر ذهنی، حتی ذهن کم حافظه من بشه، دلیلی شد واسه ...

 نمیدونم واسه چی! شاید واسه پست جدید این وبلاگ یا شایدم شکستن "سکوت". اما بهرحال نه برای "دلقک" بودن!

   متن کتاب  با این جمله شروع میشه: "ادگار گفت : وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم غیر قابل تحمل می شویم و آنگاه که زبان می گشاییم از خود دلقکی می سازیم"- سرزمین گوجه های سبز - هرتا مولر - برنده نوبل ادبی 2009م.

 اینکه بخواهیم "غیرقابل تحمل" باشیم یا از خودمون یه "دلقک" بسازیم بستگی به خودمون داره. گاهن غیرقابل تحمل بودن، خیلی قابل تحمل تر از یه دلقک بودنه. البته نه همیشه؛ و نه وقتی که بدونی دلقک ها جزء افسرده ترین و غمگین ترین آدمای دنیان! اما یقینن موقعیت یه "دلقک غیر قابل تحمل" از هر دوشون دلگیرتر و ناراحت کننده تره.

تحمل آدم "غیر قابل تحمل" برای خودش هم سخت و عذاب آوره. گاها چاره ای نداره که سکوت کنه و با سکوتش داد بزنه؛

 یک نفر "من" با مشخصات "غیرقابل تحمل" گم شده است. از یابنده تقاضا میشود آنرا به من برگرداند! 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

 شمع نیم مرده

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم

اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم

 

بر این سرای ماتم و در این دیار رنج

بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم

 

ما را غم خزان و نشاط بهار نیست

آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم

 

گر دست ما زدامن مقصود کوته است

از پا فتاده ایم، نه از پا نشسته ایم

 

تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را

ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم

 

یک دم زموج حادثه ایمن نبوده ایم

چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم

 

از عمر جز ملال ندیدیم و همچنان

چشم امید بسته به فردا نشسته ایم

 

آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر

چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم

 

ای گل، بر این نوای غم انگیز ما ببخش

کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم

...

چون مرغ پر شکسته، "فریدون" به کنج غم

سر زیر پر کشیده شکیبا نشسته ایم.        

     ف. مشیری

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم
دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی
است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق
کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
-
چهل روبل .
-
نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم.
حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید .
-
دو ماه و پنج روز
-
دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا
یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب "کولیا"نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. و سه تعطیلی…

یولیاواسیلی‌‌‌‌اونا از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد
ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد .
-
سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض
بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا"بودید فقط "وانیا".
و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از
شام دور از بچه‌‌‌ها باشید .
دوازده و هفت می‌‌شود؛ نوزده.
تفریق کنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان… چهل ویک‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ "یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا" قرمز و پر از اشک شده بود؛ چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید.
شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت .
-
و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود؛ ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع
نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم. موارد دیگر؛ بخاطر
بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر
کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار
کند؛ شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب
خوبی می‌‌‌گیرید .
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم . …
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید
"
یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا" نجواکنان گفت: من نگرفتم !
-
امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
-
خیلی خوب شما، شاید
-
از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند .
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک
بیچاره !
-
من فقط مقدار کمی گرفتم .
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .
-
دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به
کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا… یکی و یکی .
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
به آهستگی گفت: متشکّرم !
جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
-
به خاطر پول.
-
یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها
چیزی که می‌‌‌توانی بگویی این است؟ متشکّرم؟
-
در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .
-
آن‌‌ها به شما چیزی ندادند؟ خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه
می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همه اش اینجا
توی پاکت برای شما مرتب چیده شده .
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی؛ بله، ممکن است.
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم .
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت
می‌‌شود زورگو  بود.
                                                                    آنتوان چخوف

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |