ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

لیبی؛ کشوری نفت‌خیز با جمعیتی کم . . . و دلارهای بادآوردۀ نفتی و ثروتی دست نیافتنی؛ ثروتی در دستان مردی که ابومِنیار نام دارد. «مُعمّر» در زبان عربی به معنای مهندس است و معمولن قبل از نام خانوادگی افراد تحصیل­کرده در رشته مهندسی عمران و ساختمان بکار می­رود. اینکه آیا نام کوچک­اش مُعمر است یا اینکه این واژه صرفن لقبی برای اوست، معلوم نیست. می­گویند در حالی که تنها 10 سال سن داشت در کلاس درس­، زمانی که معلم ایتالیائی خطاب به او می­گوید که من از تو بشدّت متنفرم، به معلم پاسخ می­دهد که من هم از همه ایتالیائی­ها متنفرم؛ وقتی معلم از او می­خواهد کلاس درس را ترک کند قذافی می­گوید؛ این تو هستی که باید خاک کشورم را ترک کنی، شما ایتالیائی­ها کشور مرا اشغال کرده­اید. او عجیب­ترین و پیشکسوت­ترین­ دیکتاتور شمال آفریقاست. در سال 1969 در حالیکه فقط 26 ساله بود با درجه سروانی بر علیه "ملک ادریس سنوسی" پادشاه وقت لیبی کودتا کرد و قدرت را در دست قبضه کرد. نام فامیلی­اش در ابتدا "قذاف الدم" (خونریز) بود که بعد از بقدرت رسیدنش آنرا به قذافی کوتاه کرد.

 . . . او سرهنگ معمّر ابومِنیار قذافی است.

این لیبیایی 69 ساله دارای هیچ مقام یا عنوانی رسمی نیست. در بیانات حکومتی و مطبوعاتیِ دولتش از او به عنوان "رهنمای انقلاب کبیر سوسیالیستی یکم سپتامبر خلق جمهوری عربی لیبی" و "رهبر برادرانه و رهنمای انقلاب" نام می‌برند. سرهنگی دیوانه که از زمان به روی کار آمدنش، بیشتر از رتبه سرهنگی برای خود انتخاب نکرده است. او عاشق رقص فلامینگوست؛ بدون پرستار زیباروی اکراینی­اش سفر نمی­کند؛ از اماکن مرتفع وحشت دارد و سال­هاست که جز در کاخ خود در هیچ عمارت دیگری اقامت ندارد. هر گاه برای سفرهای خارجی به دعوت روسای کشورهای دیگر به خارج از لیبی سفر می­کند چادر و خیمه و خدم و حشم فراوان خود را به همراه دارد. از مسافرتهای طولانی بر فراز اقیانوس وحشتی فراوان دارد؛ بدین جهت است که فی­المثل اگر قصد سفر به نیویورک را داشته باشد اول به کشور اسپانیا یا پرتغال می­رود و بعد از آنجا به نیویورک پرواز می­کند، چرا که اسپانیا و پرتغال نزدیکترین کشورهای اروپائی به آمریکا هستند! گفته می­شود او تا کنون در هیچ­یک از دیدارهای رسمی یک لباس را دو بار نپوشیده است، حال بماند که فرم و شکل هر یک از لباس­های ایشان حکایت خاص خود را دارد. کادر حفاظتی­اش که بر خلاف دیگر محافظین هیچگاه لباس شخصی نمی­پوشند، بیش از 400 نفر است و این کادر همگی از میان دختران مجرد انتخاب شده­اند. این دختران بسیار ورزیده و جوان­اند و پس از آزمون­های فراوان و گذراندن دوره­های سخت انتخاب می­شوند و در شیفت­های چهل نفره مسئولیت حفاظت از جان وی را برعهده دارند. هیچوقت مثل محافظان مرد، با لباس شخصی ظاهر نمی­شوند، همیشه لباس نظامی بر تن دارند و این لباس از بهترین پارچه­های موجود دوخته شده است. آنها تا وقتی در خدمت پادشاهند، اجازه ازدواج ندارند. وقتی شیفت کاری یک محافظ تمام می­شود باید در حالت آماده­باش به سر برد، چرا که سرهنگ هر لحظه ممکن است دلش برای یک محافظ بخصوص تنگ شود و بخواهد او را ببیند ! ! !

. . . او سرهنگ معمّر ابومِنیار قذافی است. پادشاه لیبی در سن نزدیک به هفتاد سالگی بسیار علاقمند است که سوژه مطبوعات و رسانه­ها باشد. او استاد سخنرانی­های عجیب و غریب است :

دموکراسی در اصل از دو کلمه "دمو" و "کراسی" ترکیب شده است. کلمه"دمو" یک کلمه یونانی است به معنی «مردم» و کراسی هم جمع «کرسی» عربی به معنی «صندلی» است ! ! !  و جمع این دو واژه یعنی؛ مردمی که روی صندلی نشسته­اند. بنابراین شما دانشجویان سال­هاست چه در دوران دبیرستان و چه در دوران دانشگاه بر روی این صندلی­ها نشسته­اید وحتی دموکراسی ما خیلی پیشرفته­تر از اروپائی هاست، زیرا صندلی­های شما از نوع دسته­دار است. در این هنگام سخنان قذافی با کف زدن­های مُمتد دانشجویان مواجه می­شود. مدعی شده بود که «شکسپیر» شاعر انگلیسی در اصل لیبیائی بوده و نام وی "شیخ زبیر" بود؛ چون انگلیسی­ها آثار نبوغ را از دوران کودکی در وی مشاهده کردند او را از لیبی ربوده و به انگلیس بردند و نام وی را به شکسپیر تغییر دادند.

سرهنگ علاوه بر چنین سخنرانی­های عالمانه، هر از گاهی پیش­بینی­ها و راه­ حل­هایی نیز برای بحران­های بین­المللی ارائه می­دهد. تشکیل دولتی بنام "اسراطین" راه حل او بود برای حل مساله فلسطین، چرا که از نقطه نظر او ترکیبی بود از دو نام فلسطین و اسرائیل ! ! ! سرهنگ در تازه­ترین پیش بینی­اش نیز گفته: همه شواهد نشان می­دهد که به زودی آمریکا و چین با یکدیگر درگیر شده و شخصیت­های صلح جهانی نظیر ما نیز نخواهیم توانست که از این درگیری حتمی جلوگیری کنیم. در یک سخنرانی، گفته است؛ در صحنه­ی سیاسیِ خاورمیانه، آمریکا غذا را حاضر می­کند، روسیه آتش آنرا روشن می­نماید و دُوَل اروپایی هم آن غذا را سرد می­کنند تا اسرائیل این غذا را بخود و دولتمردان جهان عرب ظروف غذا را می شویند! ( که الحق و الانصاف همین یک جمله واقعن عالمانه بوده است).

در 1972م. در ملاقات با "مائوتسه تونگ" رهبر قدرتمند چین، قذافی بدون هیچ مقدمه­ای خطاب به رهبر چین می­گوید: تنها برای این به اینجا آمده­ام که یک بمب هسته­ای در اختیارم قرار دهید تا بر سر اسرائیلی­ها پرتاب کنم. مائو در حالی که شگفت زده شده بود خطاب به قذافی می­گوید: پسرم! آخر بمب هسته­ای، توپ فوتبال نیست که به همین راحتی در اختیار تو قرار دهند. سرهنگ جوان در حالی که بشدت عصبانی شده بود خطاب به رهبر چین می­گوید: تو هم انقلابی واقعی نیستی!

در 21 اُمین اجلاس سران اتحادیه عرب خود را بزرگ حُکمای عرب و شاه شاهان قارۀ سیاه و امیرالمومنین مسلمانان جهان نامید و خطاب به رهبران جهان عرب گفت: مقام من اجازه نمی‌دهد در سطح شما باشم.

سرهنگ همان دیوانه­ایست که چندی پیش در جریان تصویب قانون عدم اجازه ساخت مناره در کشور سوئیس، بر علیه صلح طلب­ترین کشور جهان؛ سوئیس؛ اعلام جهاد کرده و مدعی شده است هر مسلمانی که در هر جای جهان برای دولت سوئیس کار کند؛ کافر، ضدّ خدا، ضدّ محمد و ضدّ اسلام است. وی که با لباس­های عجیب و غریب همیشگی‌اش در جلسات و نشست­های عمومی سازمان ملل حاضر می­شود، در تازه­ترین نشست این مجمع در نیویورک، در حالی که بر اساس مقررات مجمع، فقط می‌توانست ‌١۵ دقیقه صحبت کند، به مدت یک ساعت و ‌٣۵ دقیقه به سخنرانی ­پرداخت که بیش از نود دقیقه آن فحش و ناسزا بود، بطوریکه مترجم وی پس از 35 دقیقه ترجمۀ همزمان کم آورد و شخص دیگری جایگزین او شد. قذافی با انتقاد شدید از شورای امنیت سازمان ملل که پنج قدرت حاضر در آن دارای حق وتو هستند، آن را "شورای ترور" خواند و این شورا را به دلیل ناتوانی‌اش در جلوگیری از ‌۶۵ جنگ از زمان تشکیلش، بی‌کفایت خواند. سرهنگ که به گفته‌ی خود از طرف هزار پادشاهی آفریقا در نشست مجمع عمومی سازمان ملل سخن می‌گفت، همچنین خواستار پرداخت غرامت از سوی کشورهای غربی برای استعمار قاره‌ی آفریقا شد و حتی مبلغ دقیق ‌٧٧/٧ تریلیارد دلار را به عنوان میزان این غرامت عنوان کرد.

او در تازه­ترین اظهار نظر خود درخصوص اتفاقات مصر گفته است:

مبارک یک فرد بیچاره است که هزینه خرید لباس­های خود را نیز ندارد و ما به او کمک خواهیم کرد! وی همچنین از زین العابدین بن علی، دیکتاتور مخلوع تونس هم حمایت کرده و گفته است: تونسی­ها از بن علی متنفر بودند، چرا که همسرش لیبیائی بوده است.

. . . و امّا

همه ساله میلیاردها دلار پول نفت در بانک‌های لیبی روی هم انباشته می­شوند تا قذافی بهتر بتواند به رویاپردازی جنون­آمیزش بپردازد. در دهه ۱۹۸۰ با انفجار در یک دیسکوتک در شهر برلین و کشته شدن دو شهروند آمریکایی، لیبی در مظان اتهام قرار گرفت و روابط کشورهای غربی با لیبی به شدت تیره شد. رونالد ریگان رئیس جمهوری وقت ایالات متحده، قذافی را یک "دلقک دیوانه" و "سگ هار" نامید. چند ماه پس از انفجار برلین، جنگنده‌های هوایی آمریکا پایتخت لیبی؛ طرابلس؛ و دیگر شهر آن «بن‌غازی» را بمباران کردند. قذافی هم در عملی تلافی‌جویانه انفجار هواپیمای پان‌آمریکن آمریکا بر فراز لاکربیِ اسکاتلند و یک هواپیمای فرانسوی را برنامه‌ریزی کرد. لیبی از طرف شورای امنیت سازمان ملل متحد محکوم شد، اما قذافی حاضر به تحویل مظنونان این حملات تروریستی نشد. لیبی به تدریج در انزوایی جهانی قرار گرفت و اقتصاد این کشور به شدت آسیب دید. در پایان دهه 90 میلادی با به قدرت‌ رسیدن  حزب جمهوریخواه آمریکا، تغییرات در سیاست لیبی نیز آشکار شد. سرهنگ، مظنونان به دست داشتن در حادثۀ لاکربی را به دادگاه بین­المللی لاهه تحویل داد؛ از اعمال تروریستی که زمانی با حمایت وی همراه بود اظهار ندامت کرد و حتی در سال ۲۰۰۳ میلادی برنامه‌ی اتمی و تولید سلاح‌های کشتار جمعی خود را نیز پایان داد. کشورش اگر چه سال‌ها در فهرست محور شرارت ایالات متحده و غرب قرار داشت، در پی این اقدام از این فهرست خارج شد. سازمان ملل و اتحادیه اروپا به تمام تحریم‌ها علیه لیبی پایان دادند و بدین ترتیب کشورهای غربی به تکاپو افتادند تا از بازار پر درآمد لیبی به نفع خود استفاده کنند؛ قراردادها بسته شدند و باز بر شهرت سرهنگ افزوده شد. اکنون سرهنگ، پس از گذشت بیش از چهل سال از کودتایش، اگرچه هنوز چون گذشته در محافل جهانی با اونیفورم‌های نظامی یا با تن‌پوش‌های بلند آفریقایی و عینک‌های آفتابی متعدد،که نشانه‌ی این رهبر عرب آفریقاست، ظاهر می‌شود، اما دیگر همچون گذشته­ها جنونش چندان برای کشورهای غرب دردسرساز نیست.

 . . . بالاخره هر دیکتاتوری تاریخ انقضای مصرفی دارد و هر سرهنگی قیمتی!  هر سگی با استخوانی که به طرفش انداخته شود مشغول لیسیدن خواهد بود و یا با هر سنگی که به طرفش پرتاب شود، واق واقش کمتر شده و به گوشه ای خواهد گریخت.  

زین العابدین بن علی؛

محمد حسنی سید مبارک؛

. . . ؟

و اکنون نوبت کیست؟ با شروع این "دومینوی تحولات" ( که این روزها پرکاربردترین واژه در بین کارشناسان مسایل سیاسی است) چه کسی نگران تر است؟ عمر البشیر در سودان؟ بوتفلیقه در الجزایر؟ علی عبدالله صالح در یمن؟ ملک عبدالله در اردن؟ خاندان آل سعود؟ حمد بن عیسی آل خلیفه در بحرین؟ یا . . . . . . براستی آیا وجود چنین دیکتاتورهایی اصلی ترین دلیل عقب ماندگی کشورهای جهان سوم، بویژه کشورهای آفریقایی نیستند؟ 

روزگاری "لیبی" را با نام بزرگمرد و وطن پرستی چون "عمر مختار" میشناختند. و اکنون نزدیک به نیم قرن است که نام لیبی، بنام سرهنگی دیوانه گره خورده است. راستی کسی از تاریخ انقضای دوران سرهنگ خبری دارد؟

نوشته شده در شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده­ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی­رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می­ایستادم؛ گوش می­کردم و لذت می­بردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می­کند که همه چیز را می­داند . اسم این موجود « اطلاعات لطفآ » بود، و به همه سوالها پاسخ می­داد. ساعت درست را می­دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می­کرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه­مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می­کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می­مکیدمش دور خانه راه می­رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم؛ اطلاعات لطفآ. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات! انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرفهایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
نه! هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
نه! با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید : دستت به جایخیِ یخچال می­رسد؟
گفتم که می­توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به " اطلاعات لطفآ " زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات!
پرسیدم "تعمیر" را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس می­گرفتم.
سوالهای جغرافی­ام را از او می­پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست؛ سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد و او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری­ام مُرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم­انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف­هایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می­گویند، ولی من راضی نشدم.
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می­خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند  عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می­شوند؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می­شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد « اطلاعات لطفآ » متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی­رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می­شدم ، خاطرات  بچگیم را همیشه دوره می­کردم. در لحظاتی از عُمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می­شدم ، یادم می­آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می­کردم. احساس می­کردم که « اطلاعات لطفآ » چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می­کرد. سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می­کردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی می­شناختمش پاسخ داد : اطلاعات.
ناخودآگاه گفتم می­شود بگویید "تعمیر" را چگونه می­نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می­گفت : فکر می­کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می­دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه­ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.­
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می­توانم هر بار که به اینجا می­آیم با او تماس بگیرم.
گفت : لطفآ این کار را بکن، بگو می­خواهم با "ماری" صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم. یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات.
گفتم که می­خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید : دوستش هستید؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت : متاسفم! ماری مدتی نیمه­وقت کار می­کرد، چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید! ماری برای شما پیغامی گذاشته و یادداشتش کرده بود که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می­شود در آن آواز خواند .... خودش منظورم را می فهمد.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

پروردگارا

 مسیر آنکس که به سوی تو کوچ میکند چه نزدیک است!

نوشته شده در شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

عشــــق به پایان رسیـد

  خــون تـو پایان نداشـت 

نوشته شده در دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |