ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

دیشب که تو خیابون داشتم برمی گشتم سمت خونه، از برنامه شبانه رادیوی ماشین متوجه شدم که . . .

امروز روز تولد مشیریه.

و البته

روز ازدواج یک دوست هم هست. یه دوست عزیز و مهربون!  هدیه ی من به یه دوست عزیز از طریق این ارتباط مجازی فقط میتونه شعری باشه از شاعر دوست داشتنی خودم.

عشق، هر جا رو کند آنجا خوش است؛

 گر به دریا افکند دریا خوش است؛

گر بسوزاند در آتش، دلکش است؛

ای خوشا آن دل، که در این آتش است؛

تا ببینی عشق را آیینه‌وار

آتشی از جان خاموشت بر آر !

هر چه می‌خواهی، به دنیا در نگر

دشمنی از خود نداری سخت‌تر؛

عشق پیروزت کند بر خویشتن ؛

عشق آتش می‌زند در ما و من؛

عشق را دریاب و خود را واگذار ؛

تا بیابی جان نو، خورشیدوار

عشق هستی‌زا و روح‌افزا بود

هر چه فرمان می‌دهد زیبا بود.

دوست عزیز؛ با آرزوی سلامتی و خوشبختی!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

میخواهم بگویم ......
فقر همه جا سر میکشد .......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست، طلا و غذا هم نیست .......
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند ......
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......
فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....
فقر ، همه جا سر میکشد ........
فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست.
فقر ، روز را "بی اندیشه" سر کردن است!

دکتر ع.شریعتی

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

باز خواهم نوشت؛

از نوشتن

از زندگی

 از دوست داشتن و دوست داشته شدن . . .

و اینبار نه صرفن از "دوست داشتن و دوست داشته شدن" ، که  اینبار از "دوست داشتنت و دوست داشته شدنم"، "دوست داشتن و دوست داشته شدن "ی که برایم شیرین است، لذتبخش است، و یقین بدار که اوج لذت است برایم، آنهنگام که دست ظریفت را در دست میگیرم، قدم میزنیم، انگشتان دستت را در دست میفشارم، آنگونه که کل وجودت از شدت درد مچاله میشود، تو اما بی اعتراض؛ میخندی و میخندانی ام، آن هنگام که در کنار هم قرآن میخوانیم، آنهنگام که پای سجاده ات مینشینم، نگاهت میکنم، سر چادری ات را بین انگشتان دو دست میگیرم، پیشانی ات را میبوسم و آرام در گوش ات زمزمه میکنم : ما رو هم دعا کن !  و تو با تبسم ات،  با ذکر تسبیحات اربعه ات ، سرتکان میدهی به نشان تصدیق و تائیدم! و میدانم که من چه از تو بخواهم یا که نه، تو دعایم میکنی؛ من را، خودت را، خودمان را، ما را !

اوج این لذت را یقین بدار؛ آنهنگام که می بوسمت، محکم به سینه ام میفشارمت و بوی موهای بلندت را با عمیقترین نفسهایم، به عمق سینه ام، به درون شش هایم هدیه میدهم.

آنهنگام که کنارم هستی  و گاه از "ناباوری"مان، "بهت" مان و "خوشحالی"مان حرف میزنیم !

و "دوست داشتن و دوست داشته شدن "ی که برایم درد آورست و غم انگیز.  آنهنگام که نه حرفی داری و نه صدایی، نه اعتراض و نه حتی نجوایی، اما "دلتنگی" رخنه کرده درعمق چشمت برایم واضح است؛ در کل وجودت، با کل وجودم احساس میکنم، حتی اگر کلامی نگویی و حتی اگر با جنب و جوش ات ، با شیطنت های دخترانه ات، ماهرانه بخواهی از من پنهانش کنی این "دلتنگی" گاه و بیگاهت را !

لذتبخش است تمام آن قدم زدن ها، قرآن خواندن ها، بو کشیدن عطر موهایت ، به سینه فشردنت و گهگاه در سکوت، هم را فهمیدن!

و این جزئی از زندگیست، جزئی از زندگی ای که "زندگی مشترک" نام گذاشته اندش، زندگی ای با تمام شیرین و تلخ اش، با تمام فراز و فرودش، با تمام آسان و سختگیری اش ، با تمام خوشی و ناخوشی ، با تمام سهل و مشکل و با تمام خنده و گریه اش.

.

..

...

و بالاخره

دوست داشتن، همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن است!  ع.شریعتی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |