ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

و او می آید!

 از کشور دیوار به دیوارمان می آید! از کشوری همسایه؛ فقط "کمی" دورتر؛ از آنسوی اقیانوس ها !

و او می آید. برای n امین بار می آید.

می آید تا که به کمکش تحریم ها را با هم دور بزنیم؛ دست در دست هم آنقدر دور بزنیم که اگر سرمان هم گیج رفت، تکیه گاهی باشیم برای هم؛ می آید تا که در جشن واریز اولین یارانه ها به حساب های بانکی مان در کنارمان باشد؛ می آید تا که از دلالی فروش موشک های S300 روسی که همسایه شمالی مان خلف وعده کرد و سرمان شیره مالید، چندین میلیون دلاری نیز به جیب بزند؛ می آید تا که دو هزار و پانصد و نود و هشتمین سند همکاری های دوجانبه را به امضا برساند؛ می آید تا که قول ساخت هشتادمین کارخانه خودروی ملی مان "سمند" را در کشورش بهمان پیشنهاد دهد؛ می آید تا که برای رونق چرخ های اقتصاد دو کشور دوست، برادر و همسایه، بانک مشترک اقتصادی فی مابین دو کشور را "تجدید افتتاح" کند؛ می آید تا که در گوشی بهمان بگوید روس ها برای صد و شصت و دومین بار قول داده اند که نیروگاه بوشهر را در آینده ای نزدیک راه اندازی خواهند کرد؛ می آید تا که قرار داد صدور بنزین به کشورمان را امضا کند، تا که اگر بنزین مان ته کشید، به کمک توپولف های پهن پیکر روسی میلیون ها لیتر بنزین سوپر صادر به کشورم کند تا که رانندگان تاکسی های نارنجی رنگ کشورم بامدادان با خیالی آسوده، بدون کابوس های سهمیه بندی از خواب بیدار شوند و امورات روزمره شان را با شعار "زنده باد عمو چاوز" شروع کنند؛ می آید تا اکنون که کشور بعد از نزدیک به سی و شش سال مجددن ریاست اوپک را بر عهده گرفته، دو کشور همسایه، دوشادوش هم به مدیریت نفت جهان بپردازند؛ می آید تا که ثابت کند در کشور "جهان سومی" همچون ونزوئلا هر سیاستمداری بتواند دست به اصلاحات ساختاری و ریشه ای در کشور بزند، حکومت و حاکمیت برای چندین و چند دوره متوالی را  حق مسلم و بلا­شک خود میداند؛ می آید که ثابت کند کسی هست در دنیا که هم میتواند دیکتاتوری همچون صدام را در آغوش کشد و هم در عین حال پرچمدار دموکراسی، استبداد ستیزی و نماد نفرت از امپریالیسم  باشد.

ثابت کرده است که هم در کنار "سرهنگ معمر قذافی" خوش عکس است و هم در کنار ایدئولوژیستی همچون فیدل کاسترو !

ثابت کرده است هم میتواند پیر مردی همچون "جیمی کارتر" را در آغوش کشد؛ هم متهمان به نسل کشی همچون "رابرت موگابه" و " عمر البشیر" را دوست داشته باشد؛ چفیه بر دوش در مشهد مقدس به زیارت مرقد مطهر برود، هم در واتیکان دست "پاپ" را ببوسد ؛ هم بوسه بر دستان "نائومی کمپل" بزند.

 

و او می آید. جمع الجمع تضادها؛ لیبرالیست؛ ایدئالیست؛ کمونیست؛ پوپولیست؛ دیکتاتوریست؛ فاشیست؛ نئولیبرالیست؛ سوسیالیست؛ رادیکالیست؛ کاپیتالیست! و خلاصه، مرد تمام ایسم های جهان سیاست!

مردی برای تمام فصول!

 

هوگو جان اینجا، هوگو جان اونجا، هوگو جان همهههههههههههه جا !!!

و این سوال همیشه در ذهن من جا خوش کرده است:

دوست دوست من؟

دوست دشمن من؟

دشمن دشمن من؟

دشمن دوست من؟

 

 

بهرحال عمو چاوز میخواهد رکورد بزند؛ دقیقن نمیدانم برای چندمین بار، اما ظاهرن عمو چاوز میخواهد برای نهمین بار به ایران بیاید!

 

هوگو جان خوش آمدی!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

وارد کتابخانه که میشوی، کنار همان در ورودی سالن، بولتن کتابخانه این جمله معروف "خوزه لوئیس بورخس" را در خودش جای داده است؛

"همواره اینطور تصور کرده ام که بهشت باید نوعی کتابخانه باشد" .

و البته که "من هم همیشه اینطور تصور کرده ام که این جمله معروف باید از ماریو وارگاس یوسا باشد". اما در هر صورت اینکه گوینده اش که باشد زیاد هم توفیری نمیکند؛ هرچند اگر که از "وارگاس یوسا" بود میتوانستم ادعا کنم که به سبب همین یک جمله هم مستحق دریافت نوبل ادبی ست. اتفاقی که افتاد و هرچند یوسا صاحب این جمله معروف نبود ولی خوشبختانه توانست این  بزرگترین جایزه ادبی دنیا را  بعد از نزدیک به دو دهه،  به آمریکای جنوبی بازگرداند.

شاید اگر کتاب "فرزند پنجم" دوریس لسینگ را خواندم، بخاطر اصلیت ایرانی (کرمانشاهی) نویسنده انگلیسی اش بود، شاید اگر "سرزمین گوجه های سبز" هرتا مولر را خواندم بخاطر موضوع ضد کمونیستی فضای حاکم بر کتاب و تبعیدی بودن نویسنده از کشور زادگاهش- رومانی- بود؛  شاید اگر "خاطرات دلبرکان غمگین من" گارسیا مارکز را خواندم بخاطر ممنوع الچاپ و نایاب شدن کتاب بود که بعد از مدتها جستجو از دستفروشان نصیبم شد؛ شاید اگر "کوری" ژوزه ساراماگو را خواندم بخاطر تعریف و توصیفات پیرامون کتاب بود که الحق نیز بجا بود؛ شاید اگر "گدا"ی نجیب محفوظ را خواندم فقط بخاطر کنجکاوی هایی بود تا که ببینم آیا نویسنده ای از کشور فراعنه هم حرفی برای گفتن میتواند داشته باشد یا که خیر؟ . . . اما برای پیدا کردن دلیلی بر خواندن نوشته های وارگاس یوسا، شاید همین جمله از خود او کافی باشد؛

هرگز به‌خاطر جوایز ادبی، اعتقادات سیاسی‌ام را تغییر نخواهم داد. اعتقاداتم مرا رو در روی دولت‌های افرادی مانند فیدل کاسترو، هوگو چاوز یا پینوشه قرار می‌دهد.

و البته ماورای تمام این باید ها و شایدهای این خواندن ها و البته گاه نخواندن ها (که گاه در حکم خیانت به یک اثر ادبی ست ) عمده دلیل،  افتخاری ست که نصیب نوینسندگان این کتاب ها می شود؛ برنده جایزه نوبل ادبیات!

" خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا " هفتاد و چهار ساله است؛ دوست دیروز گارسیا مارکز و دشمن امروزش ( که بدلیل دوستی نزدیک مارکز با کاسترو، او را "چاپلوس کوبا" لقب داد ) ؛ مخالف سرسخت کاراکترهایی همچون فیدل کاسترو، آگوستو پینوشه، هوگو چاوز  و . . .

اسپانیایی زبان است، اهل کشور پرو ؛ کشوری از آمریکای لاتین و جنوبی؛ قاره ای فقیر و البته در حال توسعه ؛ قاره ای که مهد ناآرامی های حکومتی ست؛ قاره ای آسیب پذیر از دگرگونی های سیاسی و نظامی؛ قاره ای در برگیرنده کشورهایی همچون بولیوی( کشور کودتاها )، پرو، آرژانتین، مکزیک، کوبا و . . . ؛ قاره ای آشنا به طعم کودتاهای بیشمار نظامی؛ مهد دیکتاتورهایی همچون پینوشه!

و تمام این حقایق در غالب آثارش به چشم میخورد. از همان ابتدا، ساختارهای قدرت، دیکتاتوری‌ها و حکومت‌های نظامی موضوعاتی بود که مورد توجه یوسا قرار داشت اما وی دامنه‌ی داستا‌ن‌نویسی خود را هیچگاه محدود به زادگاهش "پرو" نکرد و پا فراتر از میهن خود گذاشت. بعنوان مثال کتاب "جنگ آخر زمان" او مربوط به اتفاقات کشور برزیل و موضوع رمان "سور بز" هم در رابطه با دیکتاتوری جمهوری دومینیکن است. یوسا خود در این باره معتقد است که وطن خود را محدود به "پرو" نمی‌داند و به همان میزان به آمریکای لاتین هم وابستگی دارد.

میگوید: اگر سیاست را به سیاست‌مداران محدود کنیم، در خطر پوسیدگی قرار می‌گیرد. به سبب همین اعتقاداتش نیز بود که در ۱۹۹۰ میلادی نامزد ریاست‌جمهوری پرو میشود، اما پس از شکست از رقیبش "آلبرتو فوجیموری" همه‌ فعالیت ها و برنامه‌های سیاسی خود را  کنار می گذارد. در طی تبلیغات انتخاباتی، رقبایش بخش هایی از نوشته هایش را که به شرح بی‌پردهٔ "سکس" می‌پرداخت از رادیو  می‌خوانند تا مردم را قانع کنند که به وارگاس یوسا رأی ندهند.

 می گوید: من اول از همه یک نویسنده هستم و می‌خواهم که اگر روزی کسی خواست از من یاد کند، بعنوان یک نویسنده از من یاد شود و بعد از آن به این خاطر که من یک شهروند هم محسوب می‌شوم، سیاسی هم هستم. وظیفه‌ی هر شهروندی‌ست که سیاسی باشد! من ابتدا حامی انقلاب کوبا بودم. تصور می‌کردم که انقلاب کوبا موجب پیشرفت کشور خواهد شد و آزادی به ارمغان می‌آورد. فیدل در ابتدای امر رهبر چنین انقلابی به نظر می‌رسید اما اشتباه فکر می‌کردم؛ ساده بودم. در نهایت او به سرعت به دیکتاتوری تمام عیار تبدیل شد. فیدل کاسترو به خوبی فهمیده بود که بهترین راه برای حفظ قدرت جاودانه‌اش، دیکتاتوری ست. من وقتی از این ماجرا خبردار شدم، خودم را کنار کشیدم و از آن به بعد بود که شروع به انتقاد کردن به او کردم. این جریان برای من تجربه‌ی خیلی خوبی شد، چون فهمیدم که باید ارزش‌هایم را دوباره مورد بررسی قرار بدهم، از آن به بعد بود که به اهمیت آزادی، عدالت و دموکراسی پی بردم. بعد از این جریان موضع سیاسی‌ام مشخص‌تر و پایدارتر شد و با هرگونه دیکتاتوری مخالف شدم. ضد "فیدل کاسترو" شدم و دقیقن همین کار را هم در قبال دیگر دیکتاتورها مثل "پینوشه" کردم و هیچ استثنایی هم قائل نیستم.

از جالب‌ترین نکاتی که یوسا درباره‌ی "دیکتاتورها" گفته نقش مردم عادی در به‌قدرت رسیدن دیکتاتورهاست، تا جایی که یوسا مردم عادی‌ای که دیکتاتور را در به قدرت رسیدن یاری می‌دهند را "دیکتاتورهای کوچک" می‌نامد. وی در این‌باره  می‌گوید: دیکتاتورها به کمک مردمان بسیاری و گاه حتی به کمک قربانیان خود به قدرت می‌رسند. تجربه‌ی سه ساله‌ام در سیاست به من آموخت که چگونه اشتهای سیاسی می‌تواند ذهن بشر را به نابودی بکشد و ارزش‌ها و اصول او را نابود کند و آدم‌ها را به هیولاهای کوچک تبدیل کند. وی معتقد است که بیشتر از آن که "دیکتاتور بزرگ" فاجعه‌بار باشد، "دیکتاتورهای کوچک" یا به‌عبارتی مردم عادی فاجعه‌بارترند.

یوسا از سال ۱۹۹۴ عضو آکادمی کشور اسپانیاست و در بسیاری از دانشگاه‌های آمریکا، آمریکای جنوبی و اروپا نیز به تدریس مشغول است. او در سال ۱۹۹۵ جایزه سروانتس، مهمترین جایزه ادبی نویسندگان اسپانیایی زبان را از آن خود کرده و همچنین در سال ۱۹۹۶ نیز برنده جایزه صلح آلمان شده است.

و سرانجام، "خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا" در سال 2010 توانست، جایزه ی ادبی نوبل را به دست آورد.

در نخستین واکنشش به این خبر گفته است : ساعت پنج و نیم صبح رئیس آکادمی نوبل از استکهلم با من تماس گرفت و اعلام کرد که نوبل را برده‌ام و گفت که این خبر چهارده دقیقه‌ی بعد علنی می‌شود. پیش از هر چیزی با خودم گفتم که نکند همه‌ی ماجرا فقط یک شوخی باشد؟ برای شروع یک صبح تازه در نیویورک، از این خبر خوش‌تر وجود نداد. قرار بود که چندی از جار و جنجال‌های مادرید و لیما فاصله بگیرم و چند صباحی را اینجا در آرامش باشم، غافل از چنین خبری. سال‌ها بود که حتی نامم را در میان نامزدهای احتمالی نوبل نمی‌شنیدم و به‌همین خاطر اصلن انتظار چنین جایزه‌ای را نداشتم.

برخی آثار وارگاس یوسا

سردسته‌ها، ۱۹۵۹ - سال‌های سگی، ۱۹۶۶ -  گفتگو در کاتدرال، ۱۹۷۵ - جنگ آخرالزمان، ۱۹۸۴ - زندگی واقعی الخاندرو مایتا، ۱۹۸۵- در ستایش نامادری، ۱۹۹۰- مرگ در آند، ۱۹۹۶ - سور بز، ۲۰۰۲ ؛  این رمان در لیست ۱۰۰۱ کتاب که باید قبل از مرگ بخوانید قرار دارد.
راه بهشت، ۲۰۰۳ - چرا ادبیات؟ - دوشیزه‌خانم تاکنا- چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

هفدهمین روز ماه مهر، سالروز تولدت مبارک!

 

همسفر!
در این راه طولانی که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد ؛ بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند؛ خواهش می‌کنم!
مخواه که یکی شویم، مطلقن مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد!
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم؛ یک ساز را ؛ یک کتاب را ؛ یک طعم را ؛ یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را !
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه ‌مان یکی و رویاهامان یکی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدن به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است!
 
عزیز من!
دو نفر که عاشق‌اند و عشق، آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند؛ اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست؛ من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
 
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد ؛ بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم؛ بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید!
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم، اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقن واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث کنیم؛ بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم؛ بیا کلنجار برویم، اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی‌آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم!
 عزیز من!
بیا متفاوت باشیم!

بخشی از یکی از نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش 

نوشته شده در شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

 

تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم؛
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای
! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام !
راستی روسپی! از خودت پرسیده ای  چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !! اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این "ایثار" است ! مگر هر دو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است...

بفروش ! تنت را حراج کن در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان!
ش
رفت را شکر، که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین !
شنیده ام روزه میگیری؛ غسل میکنی؛ نماز میخوانی؛ چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری؛ رمضان بعد از افطار کار می کنی؛ محرم تعطیلی!

و من!
و من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار، دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!
دعایم کن

بر گرفته از : همشهری

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

مدیر : خانم اگه میخوای اسم دخترت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن بریزی به حساب همیاری...

زن: مگه اینجا مدرسه دولتی نیس؟

مدیر: اگه دولتی بود که میگفتم یه میلیون تومن بریز!

زن: آقا  آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن؟!

مدیر: این که شهریه نیس، اسمش همیاریه!!! 

زن : اسمش هر چی هست؛ تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن !

مدیر : خب برو اسم بچه ت رو تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر...

زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!

مدیر : خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!  آقای مستخدم، این خانم رو به بیرون راهنمایی کن ...!!!

زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود ، اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد و زن سوار شد ... روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد ؛

   کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز  ... ستاد مبارزه با بیسوادی  ... تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود : با 200000 زن خیابانی چه می کنید؟!!

 

 زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد؛

با 200001 زن خیابانی چه می کنید ؟!!

منبع: همشهری جوان - زن خیابانی

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

طلوع ماه

نخستین روز از ماه مهر 

 مقارن با ماه بدر

 مقارنه اون با سیاره مشتری!

 مردمان گذشته، همزمانی ماه بدر و آغاز "فصل درو" رو مبارک، و نشانه ای از برکت می‌دانستند.

امیدوارم شروع فصل پاییز، شروعی پربرکت برای زندگی همه مون باشه.

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |