ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

زندگی واقعن قشنگه وقتی که صبح که میخوای بری سر کار، بابا دست بکنه تو جیبش و دوازده هزار تومن پول زبون بسته رو دو دستی تقدیمت کنه و بگه باک ماشین خالیه، وقت کردی پرش کن! و تو حداقل امیدوار بشی که با همین 30 لیتر بنزین، %75 باک ماشین پر میشه و تو میتونی تا تموم شدن مهلت بنزین 400 تومنی سهمیه­ای، آخرین روزای خوش ماشین سواری­ت رو تجربه کنی.

زندگی واقعن قشنگه وقتی که به استاد راهنمای پایاننامه­ات که تا حالا یه بار بیشتر ندیدیش و ندیده تو رو، ایمیل تبریک عید بفرستی و یه روز بعدش جواب برات بیاد که؛ "جناب آقای ... من هم متقابلن این عید سعید و ..." که اقلن واسه دلخوشی خودت­ام که شده تو دلت پاچه خواری استادت رو بکنی که فردا پس فردا که رفتی پیشش، حداقل اسمت تو یه گوشه ای از حافظه­اش جایی برای خودش داشته باشه!

زندگی واقعن قشنگه وقتی که  صبح ساعت 7 که بیدار میشی احساس خواب آلودگی نکنی و واسه یه ربع بیشتر غلت زدن تو رختخوابت، وسوسه نشی یه ساعت دیرتر بری اداره و مرخصی ساعتی واسه خودت رد کنی.

زندگی واقعن قشنگه وقتی که پدر جان عزیزتر از جان و عزیزتر از هر روز دیگه، قسط آخر ماه وام بانکی­ت رو از جیبش پرداخت بکنه و بس که دیدارهای رودررو با پدر خانواده، بواسطه عیالواری هر دو طرف رو به کاهش گذاشته، بوساطت  مادرجان هم اکیدن سفارش کنه که؛ بهش بگو حالا هر وقت شد با هم حساب می­کنیم، بگو زیاد نگرانش نباشه!

زندگی واقعن قشنگه وقتی صبح با ماشین که میای سر کار، در کمال تعجب ببینی که ماشین اونور خیابون به احترام چراغ راهنمایی سر چهارراه وایستاده که جنابعالی چراغ سبز رو رد بشی؛ و چراغ قرمز رو رد نمیکنه که  هزار فحش و بد و بیراه هم اول صبح نثارش بکنی که یابووووووووو!!! مگه چراغ قرمز رو نمی­بینی؟

زندگی واقعن قشنگه وقتی که میری تو صف اولین عابر بانک سر راهت و از اینکه بالاخره یه عابر بانک پیدا کردی که بالاخره پیغام "دستگاه بدلیل نقص فنی از ارائه خدمات معذور می­باشد" روش ننوشته و می­بینی مثل کارمندای منظم بانک­های بخش خصوصی درست و دقیق کار میکنه، شاد و خرکیف بشی، خوشحالیت وقتی دوچندان بشه که بفهمی حسابداری اداره، یه روز زودتر از روال ماه­های قبل، حقوق این ماه رو  به حساب واریز کرده.

زندگی واقعن قشنگه وقتی که از دیدن قیافه از خودراضی اون دانشجوی ارشدی که واقعن فکر میکنه اولین و آخرین دانشجوی فارغ التحصیل ارشد دانشکده­ست، تعادل Ph خونت بهم نخوره و مثل یه درخت متحرک ببینیش که نمیتونه رو اعصابت راه بره، با اون آدامس بزرگ­تر از  توپ پینک پنکی که تو دهنشه و اون طرز راه رفتن و نشستنش!!!

ولی وای به روزی که بابا پول بنزین یادش بره و استاد راهنمات در جواب ایمیلت بنویسه: "جنابعالی رو بجا نیاوردم ولی من هم متقابلن این عید سعید ... " و تو تمام مدت روز تو این فکر باشی که چه­جوری اسم خودت رو تو یه گوشه از حافظه­اش جا بدی که فردا که رفتی دیدنش، تو رو بخاطر داشته باشه،  7 صبح مثل یه جنازه از خواب بیدار شی انگار که تمام مدت شب مثل کارگرای معدن تو معادن شیلی جون کندی ، که قسط آخر ماه رو مجبور بشی با جریمه دیرکردش پرداخت کنی، که از چهارراه که رد میشی تو ترافیکش یه ربع معطل بمونی و دیر سر کار برسی و به خودت و جد و آبادت فحش بدی که آخه الا...غ، نمیشد حالا از یه مسیر دیگه می­اومدی؟ تو که میدونی این موقع صبح این چهارراه لعنتی راه­بندونه، که وقتی واقعن پول لازم داری و قول دادی از اولین عابر بانک در اولین فرصت با زدن دکمه "انتقال از کارت به کارت دیگر" پول رو بریزی به حساب ، ببینی رو دستگاه هر سه عابر بانک کنار هم همون پیغام لعنتی  نوشته شده، که بدونی هنوز حقوق این ماهت هم مثل ماه­های قبل همون دقیقه نود، به حسابت واریز میشه، یا که اون دانشجوی احمق با اون آدامس پینک پنکی و طرز راه رفتنش اولین ساعت کاری اولین روز هفته . . .

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

خانواده‌اش پول چندانی برای سفر به نقاط مختلف دنیا نداشتند. برای همین همیشه آرزو داشت که رانندهٔ کامیون شود تا بتواند به تمام دنیا سفر کند. در سن هفت سالگی برای تیم خردسالان "سن وندمیانو" و بعنوان دروازه‌بان بازی می‌کرد. مادرش ترجیح می‌داد دروازه‌بان باشد. برای چه؟ تا که خطر مصدومیت احتمالی وی کمتر شود. 

سرانجام روزی برادرش استفانو به مادرش گفت: «نمی‌بینی الکس در خط حمله عالیست؟»

. . . و اینگونه بود که الکس یک مهاجم شد. یک مهاجم کلاسیک تمام عیار! 

مدت ها بود که موفق به دیدن فوتبال یووه نشده بودم. تا اینکه با همه مشغله های فکری و ذهنی و . . . بالاخره دیشب هیجان یووه رو تجربه کردم. دیشب آلکس اسطوره یووه شد. دیشب آلکس با گلی که زد، رکورد "جیامپیرو بونیپرتی" رو شکست و به تنهایی رکورددار بهترین گلزن تاریخ باشگاه یووه شد. آلکسی که هواداران یووه به او لقب "پینتوریکو" داده اند. فورزا  "آلکس" ؛ فورزا "پینتوریکو".

 

 

    1 - 2 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

شیطان

نوشته شده در یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |