ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

بدترین لحظه­های عمر، با دلهره بخواب رفتن و بدتر از آن بیدارشدنی دلهره­آورتر است. آنگاه که دیگر میلی به بیدار شدن و ادامه دادن نیست. آنگاه که بدانی دیگر تکیه گاه یک عمرت به ناگاه چشم بست و تو را تنها گذاشت و فردا که روزی نو برای تو شروع میشود دیگر عزیزترینت را نخواهی داشت. آنگاه که بدانی که فقط عکسی از او بر روی دیوار خانه­ات و یاد و خاطره­ای فراموش ناشدنی در کنج دلت خواهد بود.

دیشب که پدری از میان ما رفت، تلخی این فاصله­ها و مسافت­ها بیشتر از همیشه آزاردهنده­تر بود. وقتی که نصف شب لرزه ی صدای غمگین عزیزی را این فاصله ها بشنوی و ندانی که چرا نمی­شود در این لحظات در کنارش باشی، فقط کلافگی و درماندگیست که تمام لحظاتت را پر میکند. 

برادر عزیز و بزرگوارم، قدیر جان

در این بدترین و سخت­ترین لحظه­های عمر، مرا و همه دوستانت را در غم خود شریک بدان و تو هم همچون من و ما از خداوند برای خود و نزدیکانت صبر بخواه. امیدوارم غم آخرین باشد و شنیدن صدایت دیگر هیچگاه اینچنین دوستانت و دوستدارانت را آزار ندهد.  

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |