ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

تصویر این روزهای ذهن من

کم­کم باید جل و پلاسم رو جمع کنم که آماده شم واسۀ اسباب­کشی! وقتی میفهمی یه چهاردیواری و چهارگوشه­ای هست که کم­کم باید به محیطش عادت کنی و دوستش داشته باشی و باقی زندگیتو جسماً و روحاً اونجا زندگی کنی، کم­کم باید چمدونات رو ببندی و خودت رو آماده کنی واسه رفتن. ولی منم به همون سندرمی دچارم که شاید خیلیا درگیرش هستن، بیشتر از هر موقعی هم وقتی عود میکنه که نیاز داری که سر اتفاقای مهمتری وقت بذاری و تمرکز کنی؛ مثل وقت جابجایی و اسباب­کشی. سندرم " حالا بذار بمونه شاید یه روزی بدرد بخوره!!! "

یا من خیلی مربوط به گذشته­ام، یا شایدم این اتفاق تو همچین شرایطی واسه همه اتفاق می­افته. به هر چیزی که دست می­زنم، مردّدم بین نگه داشتن و کنار گذاشتنش. ذهنم میشه عینهو صفحه مانیتور کامپیوتری که وقتی ازش میخوای پوشه­ای رو برات حذف کنه، ازت میپرسه:

Are you sure to remove this folder and move it to the Recycle Bib?

تیکه­های کاغذ،دفتر یادداشت­های گاه و بیگاه، برگه­های دورۀ انجمن، دفترچه­های بجای مونده از قبضای جریمه و­ نامه­های مربوط به مرخصیای سربازی و ترخیصم از خدمت، نگاتیو­های عکاسی دوره دانشجویی، جزوه واحد فارماکولوژی که همیشه شاهکار نمره 75/12 رو بهم یادآوری میکنه، نوارای کاستی که خیلی وقته دیگه به هیچ دردی نمیخورن، کاریکاتورای نقاشی شده سر کلاس، برگه­های انتخاب واحد، کتابای درسیم، فیشای حقوق و اضافه کاریم، کپی ریزنمرات و . . .

. . . باب میل آدم باشه یا نباشه، کم­کم باید خیلی از Temporary filesهای زندگیش رو Shift+Delete کنه و خودشو Update کنه. زندگی در جریانه!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |