ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

     حساب بانکیمو چک کردم. پول اندازه کافی داشتم. بلیط ایتالیا رو گرفتم و اشتباه نکنم سه ساعت و نیم دیگه فرودگاه رُم بودم. فرقی برام نمیکرد که رُم پیاده بشم یا میلان ولی بیشتر ترجیح میدادم تورین باشم و عصر یه روز شنبه باشه، یا یکشنبه. از خوش شانسی، روز تعطیلشون بود. یک شنبه 15 نوامبر. نوامبر نمیدونم کدوم ماهشون میشه ولی فکر کنم هوا یه کم خنک بود. دوباره بلیط اتوبوس گرفتم و راه افتادم سمت تورین. اصلاً یه دلیل اومدنم این بود که بازی یووه رو ببینم. اونم فرقی نداشت که با اینتر بازی داشته باشه یا پسکارا، فقط میخواستم یووه رو ببینم. وای پسر، عجب ورزشگاهی ساخته بودن. بازی رو سه یک بردیم. خوشحال بودم. یادم رفت بگم، با سمپدوریا بازی داشتیم. رفتم تو یه رستوران و دلی از عزا در آوردم. اولین اشتباه رو مرتکب شدم. پسر، همه واسه پیتزای ایتالیایی میرن تو رستوراناشون، اونوقت من همبرگر ریخته بودم تو این معده لامصبم. جهنم، همین که قار و قور نکنه کافیه. وقت فکر کردن واسه شکم نبود. یه شهر صنعتی بود تورین. دلم لک زده بود واسه رم و «کوله­زیوم». باید با اتوبوس برمی­گشتم رُم. نه که فکر کنین بابت صرفه­جویی با هواپیما نیومدم، نه، دلیلش این بود که جاده­های شمال به جنوب ایتالیا مثل جاده­ چالوس خودمون سرسبزن. تو اتوبوس یه کم خوابیدم. بیدار که شدم مهماندار برام یه نسکافه آورد. خیلی چسبید. کیف چرمیم رو با خودم آورده بودم تو اتوبوس. دست کردم داخلشو کتابو درآوردم. چندتا کتاب با خودم آورده بودم. بادبادک باز خالد حسینی و کوری خدابیامرز ساراماگو و یک مرد اوریانا فالاچی و ... ولی چیزی که دستم گرفتم «شوخی» میلان کوندرا بود. هوا ابری بود و داشت کم کم تاریکترم میشد. چراغ بالای سرمو روشن کردم و شروع کردم به خوندن. حدودای نه و نیم شب بود که رسیدم رم. هتلو قبلا رزرو کرده بودم. یه دوش گرفتم و یه کم دراز کشیدم و اومدم پائین و تو لابی نشستم. درسته که عاشق کراوات زدنم، ولی تو این موقعیت بدجور دوست داشتم ول باشم و راحت لباس بپوشم. یه تی شرت ساده بود و یه لی که عمراً بتونم واسه محل کارم بپوشمش (خودتون که میدونید!). تا حالا لب به سیگار نزده بودم. اوّلین سیگار عمرم رو اونجا امتحان کردم. امیدوارم معتاد نشده باشم. قیافه پدرمو که تو ذهنم مجسم کردم، سرخ و سفید شدم و خاموشش کردم، سیگار به نصفه­اش هم نرسیده بود. ولی اونم خیلی چسبید. انگار تو این خارج همه چی میچسبه خدائیش. موبایلو برداشتم و به چن نفر زنگ زدم. ساعت حول و حوش یک نصف شب بود، ولی اونا تازه داشتن آماده میشدن شامشونو بخورن. وقتی شنیدن از کجا زنگ میزنم اول باورشون نشد، بعد کلی خوشحال شدن. آخه سفرم یهویی شد. خودمم تا دیروز اصلاً تصمیم نداشتم که بیام. دروغ نمیتونستم بهشون بگم که جاشون خالیه. میخواستم دور و برم خلوتِ خلوت باشه. مشروب هم تا حالا لب نزده بودم، نترسین، قضیۀ سیگار تکرار نشد. از اون به بعد هم لب نزدم. یه شیرنسکافه برای خودم سفارش دادم. روزنامه «کوریِره دلّاسرا» رو میز بود. فقط عکساشو نگاه کردم و گذاشتمش اونطرف. از نوشته­هاش هیچ سر در نمیآوردم. باز اگه انگلیسی بود یه چیزی، حداقل دست و پا شکسته میتونستم یه چیزایی بفهمم ولی لامصب ایتالیائی هیچی سرم نمیشد. فکر کنم دو واحد فرانسه گذرونده بودم تو دانشگاه که اونم به هیچ درد زندگیم نخورد. اگه پاریس بودم، لااقل زنگ میزدم به اون دوستم که هر دو واحد فرانسه رو با20 پاس کرده بود و اگه سوالی ازش داشتم میپرسیدم. ولی خوشبختانه اینجا ایتالیاست، جائی بود که من عاشقش بودم که ببینمش. دوست داشتم ناپل و میلان رو هم ببینم، نمیدونم اگه زنگ بزنم اداره، با تمدید مرخصیم موافقت میکنن یا نه، اگرم نکنن گور باباشون. اصلن نمیرم اداره، بعداً واسشون گواهی پزشکی میبرم. واسه فردا کلی برنامه­ریزی دارم. اول از همه باید برم «کوله­زیوم». بعدم باید برم موزۀ رم. واسه بعد از ظهر باید دنبال یه سینما بگردم که فیلم خوب داشته باشه، حتماً میپرسین «خوب» یعنی چی؟ فیلم خوب یعنی فیلمی که نقش اوّلش «تام­هنکس» باشه، حالا اونم نشد «رابرت دنیرو»، اونم نشد «جورج­کلونی»، اونم نشد «مل­گیبسون». فکر نکنم فیلمی از لیلا حاتمی اینجا رو پرده باشه. «گذشته» فرهادی هم که فکر نکنم اکران شده باشه. حالا اگه هر کدومشونم نشد جهنم، هر سینمایی که سر رام بود میرم. حداقلش ببینم سینماهای اینجا چه شکلی­ان. دی­وی­دی اورجینال هم یه چن تا باید بگیرم. فقط امیدوارم زیرنویسش رو بتونم پیدا کنم. بعدش دعا میکنم فردا بعد از ظهر کلاً بارونی باشه هوا. مشکل شخصیم با هوای آفتابی به کنار، ولی دلیل اصلیش اینه که میخوام یه کم تو پیاده­روها قدم بزنم. قدم زدن تو پیاده­روی خیس بیشتر میچسبه؛ خیلی وقته قدم نزدم. از وقتی­ام این پراید لعنتی اومد و چسبید به زندگیم، فکر کنم چاهار پنج کیلویی وزنم اضافه­تر شد. ام­پی­تری هم آوردم. اصلاً پیاده­روی بدون موزیک که مزه نمیده. اینی هم که چی میخوام گوش بدم، فکر کنم ایتالیائی­ها هم می­دونن چیه. دوست دارم وقتی دارم برمیگردم از راه دریا بیام. البته نه اینکه بیام و تو بوشهر پیاده بشم. تا ترکیه بیام و یه چن روزم تو استانبول بمونم و از اونجا برگردم به جائی که مأمن تخیلاتم بوده. راستی فردا تور دوچرخه سواری «توردُ ایتالیا» هم هس. تورهای گردشگری واسه این مسابقه گذاشتن. رایگان هم هس. باید یه سر به یکی از این شرکتای توریستی بزنم.

نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |

زندگی چقدر کم طاقت شده است؛ چقدر بی انصاف؛ چقدر عجول!

چقدر کم فرصت می­دهد، پنجره را باز کنی، به تماشای باران بنشینی!  نسکافه­ات را آماده کنی و دیوان مشیری ورق بزنی، نیم نگاهت هم به بارانی باشد که می بارد؛ خواسته بزرگی است؟

نوشته شده در یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |