ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

                                                                 شوخی

چند شب پیش بعد از خوندن اجباری چند صفحه ای از کتابای درسی رادیو رو باز کردم تا سکوت اتاق بشکنه ؛ خستگی در کنم و یه تنوعی هم ایجاد بشه. حکایت جالبی رو شنیدم که  مطلب پایینی رو که میخوام براتون بنویسم نه عین کلمه به کلمه همون حکایت، ولی با موضوعی دقیقا مربوط به همون موضوعه، که البته از یه حافظه نه چندان قوی کمک گرفته ام که "تقریبا" شبیه همون باشه.

بعد از جنگ جهانی دوم و تقسیم شهر"برلن" به برلن شرقی و غربی و ساخت دیوار معروف برلن، این شهر به نمونه ای کوچک و کاملی از یک شهر به دو نیم شده؛ نیمی در زیر چکمه های کمونیستی و نیمی متعلق به  دنیای غرب تبدیل شد. در سمت برلن شرقی که توسط حکومت کمونیستی دست نشانده شوروی سابق اداره می شد از ضروریات و وظایف زندگی مردم این بود که رئوس فعالیت های روزمره و حتی عادی خودشون رو از طریق سلسله مراتبی به اطلاع مسئولین "حزب" برسونن. در آپارتمان کوچکی با چسباندن کاغذی روی درب ورودی ساختمان بهمین منظور، اهالی هنگام خروج صبح هنگام از خونه شون،  برنامه ها و کارهایی رو که تصمیم بر انجامشون در اون روز رو داشتن روی اون کاغذ مینوشتن و فرداش تحویل مقامات حزب میدادن. این نمونه ای از اتوبیوگرافی یک روزه یه خانواده 4 نفره ای بود که ساکن اون ساختمان بودن:

- صبح باید برم سر کار؛ از اونجا هم مستقیما باید برم در جلسه حزب شرکت کنم. شرکت در جلسه اجباریه. شب دیر بر میگردم؛ زنده باد حزب !           "پدر"

 - صبح باید برم سر کار؛ از اونجا هم باید برم حزب. در جلسه حزب باید حضور داشته باشم. شرکت در جلسه حزب اجباریه. شب دیر بر میگردم؛ زنده باد حزب!                                                                                         "مادر"

- صبح باید برم کلاس؛ بعد از کلاس هم باید در جلسه بررسی مسائل مربوط به "اساسنامه حزب" شرکت داشته باشم؛ شرکتم اجباریه . شب احتمالا دیر برگردم؛ زنده باد حزب!      "برتا"

- صبح باید برم دانشگاه؛ بعد از اون باید برم حزب؛ شرکتم در جلسه اجباریه . بعد از جلسه باید در مسابقه فوتبال "سندیکای حزب" هم بازی کنم. حضورم در بازی اجباریه؛ شب دیر بر میگردم. زنده باد حزب!    "یوهان"

- به سبب دیر اومدنتون، تمام وسایل و مایحتاج ضروری زندگی رو بناچار با خود می برم. زنده باد حزب!       "دزد"

 

یاد کتابی افتادم که چند روز قبل تر از اون خوندنش رو تموم کرده بودم. شاید "یکی از بهترین" کتابایی بود که در طول این چند مدت اخیر خونده بودم. The Joke” یا همون "شوخی" اثر "میلان کوندرا".

توصیه میکنم حتما بخونینش . شاید بعد از خوندن کتاب بهم حق بدین که شما هم جای من بودین بعد شنیدن این مطلب جالب رادیو، یاد همین کتاب می افتادین. بهونه ای شد برای معرفی همین کتاب!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |