ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

. . . همیشه یا با یه صندلی تاشوی کوچولو جلوی ورودی در خونه می­نشست، یا سر نماز بود که از وقتی یادمه بخاطر درد زانوهاش همیشه هم نشسته میخوند، یا با چشای کم­سوش تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ پارس رو نگاه می­کرد. خیلی حساس بود سر نجس و پاک؛ خیلی وقتا حوصله­ی بچه گانه­ام سر می­رفت از اینهمه دقت و وسواس؛ کفر آدم در می­اومد بس که مطمئن بشه که یه چیزی پاکِ پاکه. عکس امام رو که می­دید، با اینکه فاصله­اش از تلویزیون همیشه کمتر از یه متر بود، واسه اینکه مطمئن بشه ازم می­پرسید: امامه؟ تائیدش که می­کردم، دستش رو می­کشید رو صفحه تلویزیون و بعد واسه تبرک می­کشید رو صورتش و می­گفت «آلله سَنَه رحمت اِئلسین، قبرین نورونان دولسون1»! گهگداری هم که تصویر شاه رو نشون می­داد، بازم واسه اطمینانش ازم می­پرسید: شاهه؟ وقتی بازم تائیدش می­کردم، بازم دستشو می­کشید رو صفحه­ی تلویزیون و می­گفت: « آلله سَنَده رحمت ائلسین کیشی2»! و من هاج و واج می­موندم که همون «آلله» در قبال همچین بنده­های خوش قلبش عجب کار سختی داره؟ بالاخره کدوم حرفشو میخواد باور کنه؟ الان دیگه واسه حلالیت خواستن خیلی دیره. اما مطمئنم که می­دونی تو رو هم همیشه دعات می­کنم. « آلله سَنَده رحمت ائلسین».

1 خدا بیامرزدت، نور به قبرت بباره!

2 خدا تو رو هم بیامرزه مَرد!

نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |