ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

‌همینجور که داشتم با گوشی موبایل و بازیاش ور میرفتم اینا رو میشنیدم؛

‌مَّن ذَا الَّذِی یقْرِض‌ُ اللَّه‌َ قَرْضًا حَسَنًا فَیضَـَاعِفَه‌ُ لَه‌ُ أَضْعَافًا کَثِیرَة‌ً وَاللَّه‌ُ یقْبِض‌ُ وَیبْصُـطُ وَ إِلَیه‌ِ تُرْجَعُون‌َ (بقره-245)

پیامبر اکرم می­فرماید: شبی که به معراج برده شدم، این نوشته را بر در بهشت دیدم: ”‌اَلصَّدَقَةُ به عشر امثال‌ها وَالْقَرْضُ ‌بِثَمانِیةَ عَشَر”‌‌؛ صدقه ده برابر پاداش دارد و قرض الحسنه هیجده برابر. برادران دلیلش هم اینه که صدقه رو هم محتاج می­تونه دریافت بکنه و هم غیر محتاجش. شما نمیتونی تشخیص بدی که این صدقه­ای رو که میدی، به دست محتاجش میرسه یا غیر محتاجش؛ همین چن وقت پیش بود که یکی رو گرفته بودن علیرغم استطاعت مالیش خودش رو زده بود به رسته گدایی و بعدِ تحقیق و تفحص دیدن یارو هر روز نزدیک صد هزار تومن درآمد داره. ولی وقتی شما قرض الحسنه­ای رو به کسی میدی که میدونی واقعن نیاز داره و بهتون ابراز نیاز کرده. اگرم تمکن مالی داشته باشین و از اینکار دریغ کنین؛ خدا فرموده بهشت رو بهتون حرام می­کنم . . .

نمازم تموم شده. میزنم بیرون که یه کم قدم بزنم؛ بیخیالش میشم؛ نیم ساعت دیگه باید خودمو برسونم به یه جایی. هوا نسبتا خنکه. سر راه پیرمردی رو میبینم که یه کیسه نسبتا بزرگ تو دستشه و منتظر تاکسیه. نگام تو نگاهش گره میخوره. سوارش میکنم. مسیرمون تا حدودی بهم نزدیکه. ازش بوی گوشت چرخ­کرده و قصابی می­اومد. بیچاره­تر از اونی به نظر می­رسید که آدم فکر کنه کرکره مغازه خودشو پایین کشیده و قفلشو زده و داره میره پیش اهل و عیالش. میگه کارگر یه چلوکبابی همین ولیعصرم. ساعت کاریمون از 10 صبح تا 12 شبه. این روزا که ماه رمضونه از ساعت 5 میام تا همین حول و حوش؛ تازه امروز چون سرمون یه کم خلوت بود زود فرستادنمون خونه ( 23:50). چن وقت پیش یه کنده درخت افتاد رو دست راستم. الان دیگه زیاد نمیتونم ازش استفاده کنم، کارم تو رستوران ظرف و ظروف شستنه. کل روز رو تقریبن مجبورم سرپا وایستم. روزی هم 13 هزار تومن گیرم میاد. وقتی ازش میپرسم بیمه­ات هم میکنن؟ پوزخند میزنه و بهم میگه جوون؛ بیمه­مون کجا بود، تازه خودمم بیمه درست و درمون ندارم.

(خواهشن اگر کسی از این خط فقر زهرماری خبری داره یه حساب و کتاب بکنه بهم بگه ماهی 390 هزار تومن حقوق روی اونه یا زیرش؟)

بعد کمی صحبت و درد و دل میرسیم به همون میدونی که باید دور بزنم و مجبورم پیاده­اش کنم. دست میکنه تو جیبش و یه پونصدی درمیاره با یه حالت شرمندگی دراز میکنه سمتم. داخل ماشین نسبتا تاریکه. چراغ اتاقک رو روشن می­کنم و با یه حالت تعجبی نیگا به پول میکنم. بدجوری شیطنتم گل کرده، رو بهش می­کنم و بهش میگم: حاج آقا این که خیلی کمه! احساس میکنم رنگ و روش پریده. فکر میکنه حدسش درسته، منم جز اونائی­ام که کلّ مسیر آدمو به حرف میکشونن که سر کرایه حسابی تیغش بزنن؛ اونم این وقت شب که ساعت از 12 هم گذشته. چندبار با یه حالتی بین بهت و درموندگی میگه : اینشالله گورَر  دا! اینشالله کی گورَر دا؟ جلو خنده خودمو بزور گرفتم. بعد که میبینه هیچ حرفی نمی­زنم، از سر ناچاری دستش رو میبره سمت جیب پیرهنش که اضافی طلبم رو بهم بده. دستشو می­گیرم و بهش میگم :  واقعن فکر کردی بخاطر پول آوردمت تا اینجا؟ پونصد تومنی رو می­بوسم و میذارم تو جیبش. همیجور هاج و واج مونده. ماشین پشت سریم مرتب داره بوق میزنه، راه بهش میدم که بیاد و رد شه.

پیرمرد خم میشه و چندبار صورتمو میبوسه؛ مرتب پشت سر هم میگه :

 گادائین آلیم، گادائین آلیم؛ آلله سنی حیفظ ائله­سین؛ آلله قضا و قدریندن اوزاق ائله­سین. پولدا صوحبت یوخ­ها؛ ولی آلله معریفتیوی بونداندا چوخ ائله­سین. آلله ایشلریوی راست گئتیرسین؛ . . .

ازش خداحافظی میکنم و راه می­افتم. پشت فرمون دستمو میبرم سمت خودشو میگم خدایا شکرت. صد مرتبه شکرت؛ هزار مرتبه شکرت؛ صدهزار مرتبه شکرت.

خدا هیچ مردی رو شرمنده­ی زن و بچه­اش (مخصوصن بچه­اش) نکنه؛ تو این بلبشوی آخرالزمانی، تو این  گرونی و درد و مصیبت، تو این زمونه­ی بی­انصافی و بی­مروتی، زندگی خیلی سخت شده. منِ بنده بی لیاقت خدا حتی یه پنج هزارتومنی هم هر هفته نمی­تونم کنار بذارم که آخر ماه حداقل یه بیست تومنی برسونم دست یه نفر. 20 تومنی که میشه فقط و فقط یه کیلو گوشت ناقابل. اینهمه مهمونی افطاری و بریز و بپاش راه میندازیم و اسراف می­کنیم، سر سفره­­هامونم هیچ چیزی کم نمی­ذاریم که آسوده باشیم از حرف مردم؛ بتونیم خوب آبروداری کنیم.آبرویی واسه­مون نمونده که. برای چی داریم زندگی میکنیم؟ برای یه آپارتمان بزرگتر؟ برای یه ماشین آبرومند؟ برای یه مسافرت اروپایی؟ برای تابلو فرش "و ان یکاد"ی که حتی معنی آیه اش رو هم درست و حسابی نمیدونیم؟ برای زنده موندن و روزه گرفتن تو ماه رمضونایی که پشت هم ختم قرآن داشته باشیم و هیچ چیزی از زندگیمون نفهمیم؟ اصلا نفهمیم کی سیره کی گرسنه؟ کی محتاجه کی آبرودار؟ کی هر روز مرغ و گوشت میخوره و کی ماهی سالی یه بارم رنگ و بوی گوشت تو خونه اش نمیبینه؟ فقط واسه این زنده ایم که بهترین کت و شلوار و لباس رو واسه هر مجلسی بپوشیم و لباس این مجلسمون با اون یکی مهمونیمون فرق داشته باشه؟ آخر شب هم دور هم بشینیم و قسمت یک تا چاهار شام ایرانی رو ببینیم؟

نقل میکردن و منم از یه جایی شنیدم که به یه آخوندی اصرار کردن که بعد افطار ماه رمضون خطبه ای رو واسه مردم داشته باشه. آخونده رفت بالای منبر، ولی ننشست. همونجور سرپا رو به مردم کرد و گفت هر کسی از شماها به این یقین رسیده که یک دقیقه بعدِ این لحظه هنوز زنده است از جاش بلند شه! (کسی از جاش بلند نشد). باز رو میکنه به همون جماعت و میگه خب الان که هیشکی از یک دقیقه خودش مطمئن نیست، میخوام از اون کسی که واسه مرگش آماده ست و بار و بندیلش رو بسته از جاش بلند شه! (باز کسی از جاش بلند نمیشه). پوزخندی میزنه و رو میکنه به جمعیت حاضر و میگه چطور مسلمون و مومنی هستین که به یک آن بعد خودتون مطمئن نیستین ولی با اینحال آمادگی مرگ رو هم ندارین؟

القصه، برای من یکی هنوز جای سواله که چرا آخر همه دعاهامونم با یه اطمینان به نفس بی نظیری می­گیم: اللهم عجل لولیک الفرج! حتمن خدا هم اون بالا بالاها نشسته و با خودش میگه به همین خیالات باشید بندگان لاقید و بند من! کاش همیشه اولش بگیم: اعوذ بلله من نفسی! محتاج دعائیم، ما رو هم دعا کنین بیزحمت، اگه تو لیست حافظه بلندمدتتون هستیم!

اینم از داستان رمضان 91

نوشته شده در یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |