ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

بهانه ای برای رفتن؛ حتی تا آن سر دنیا. برای اثبات دوست داشتن و برای نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن، که دوست بودن نه که "اختلاف نداشتن" بلکه از پس هر مشکلی از نو شروع کردن است.

بهانه ای برای چند ساعت در کنار هم بودن؛ اتفاقات تلخ و شیرین را با هم تجربه کردن. برای تجربه شیرینی جلسه دفاع ، برای سربلندی دوستی "عزیز".

برای لذت بردن از کارهایی که برای چند لحظه کوتاه هم که شده یاد انجمن و مراسم های جشن با شکوهش را در ذهن تداعی کرد. و اینبار جشنی در اندازه ای کوچک و شادی ای در حدی بیشتر. جشنی در حد نمره عالی 19.

و البته جشنی با بدبیاری های کوچک و " دوربینی" که بد موقعی خسته شد و ما را به تکاپویمان انداخت؛ مایی که دوست داشتیم برنامه ای بی نقص و فوق العاده را پشت سر بگذاریم.  

ولی جشنی بود نه بدور از هیاهوی شهر و نه بدور از "دروغی بزرگ".

خستگی، گیجی و ناامیدی از پس بقول معروف انجام وظیفه احمقانه ای که به "احمقانه ترین" شکل انجامش داده بودیم.

تجربه "شاندرمن" و "میگو" و عکس هایی که از پس هم لحظات بیادماندنی مان را به حافظه دوربین می سپرد.

تجربه پیاده روی هایی که کم کم داشت خسته مان میکرد.

نیاوران؛ شلوغی؛ ناامیدی؛ انصراف؛ سکوت، سکوت و سکوت که گاهی نوعی احترام است و گاه نوعی ...

"درباره الی"، موضوعی که بشدت جلبم کرد نه بخاطر ویژگی فیلمنامه اش؛ بلکه بیشتر بخاطر شادی و سرخوشی اولیه اش که همه مان همیشه تشنه اش هستیم و نه بخاطر فارغ التحصیلان دانشکده حقوقش ، صرفا بخاطر دانشجو بودنشان که خاطراتی را برایم زنده کرد؛ و نه صرفا بخاطر "جمع دانشجویی" که دور هم خوش بودند که بیشتر بخاطر معصومیتی بود که در چهره " الی" بود که میتوانست راحت اشکم را در آورد. شاید با حرف ها و شوخی های گاه و بیگاهم میتوانستم این "انطباق لعنتی" را از ذهنم دور سازم.

........ و در هر حال تجربه ای بود شیرین.

شلوغی ، ازدحام، زد و خورد داخل سالن و.............. احساس شرم از بودنم ، از هویتم و از اعتقاداتم.

گریه های دختری که علیرغم قد بلندش کم سن و سال می نمود و از ترس بر خود میلرزید.

پیاده روی در پیاده روهایی شلوغ که هر آن احساس میکردی "باتومی" از پشت با تمام قدرت بی منطقش میتواند ذهن و جسمت را فلج کند  و اندک ته مانده اعتقاداتت را بر باد فنا دهد و صدای دویدن هایی از پشت سر که حتی از برگشتن و نگاه کردنش هم شرم داشتم. سکوت و سکوت و سکوت . سکوتی که گاه نشان اعتراض است و گاه نشان ...

کوچه پس کوچه هایی که مردم از پنجره هایش نظاره گر ماجرا بودند؛ اینگونه بزرگ شده اند که همیشه ... فرض شوند.

.........و باز هم گریه؛ اما اینبار گریه "مریمانه". گریه ای که تمام تن و دلمان را لرزاند و لحظه ای از تجربه تمام آن روز پشیمانمان کرد و شوخی های من تا که اگر بتوانم آرامش کنم و یا شاید بخندانمش. کمترین وظیفه دوستی! "دوستی ای" بدور از چشمداشت و انتظارو انحصار ........ و سکوت، سکوت و سکوت. سکوتی که گاه نشان احترام است و گاه نشان اعتراض. سکوتی که قدرت انجام تمام کارها را میگرفت الا بدست آودن بطری آبی که بتوان با آب ولرمش تا حدی گریه هایش را تسلی داد.  

و خوابگاهی که همیشه برایم خاطره ای خوش داشت، دیگر توان بالا رفتن از پله هایش را در خود احساس نمیکردم ازفرط  خستگی و از سکوتم!

ترمینال؛ و تلفنی برای عزیزترین عزیز. برای تبریک پیشاپیش روز "مادر" از پس روزی عجیب؛ و شنیدن صدای نگرانش که سعی در پنهان کردنش داشت.

 سکوت، سکوت و سکوت ، که گاه نوعی احترام است و گاهی نوعی دوست داشتن !

 

دوست داشتن را قسمی لازم نیست ؛ میتوان از دل خود پرسیدن!

 

- برای مریم و وحید عزیز و تبریکی دوباره بخاطر دفاع از پایاننامه.

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |