ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

زندگی چقدر کم طاقت شده است؛ چقدر بی انصاف؛ چقدر عجول!

چقدر کم فرصت می­دهد، پنجره را باز کنی، به تماشای باران بنشینی!  نسکافه­ات را آماده کنی و دیوان مشیری ورق بزنی، نیم نگاهت هم به بارانی باشد که می بارد؛ خواسته بزرگی است؟

نوشته شده در یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |