ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

     درست! قبول! هنوز اول راه است؛ هنوز برای قضاوت زود است، اما به سه پایه و بوم که نگاه می­کنم، بوی رنگ روغن را که حس می­کنم، قلم را که در دست می­گیرم، خستگی روزانه از سرم به در می­شود، تازه افسوس به سراغم می­آید. افسوس روزهایی که به بیهودگی گذشت. نکند راه را اشتباه آمده­ام!؟ من آدم این زندگی نیستم، لایق اینطور زندگی کردن هم نیستم. دنبال راهی­ام برای بیرون کشیدنم از این روزمرگی کسالت بار. از تکرار مدام این چند قطبی کار، خوردن، خوابیدن و ... که چیزی نیست جز رفع حوائج و غرایز نرمال زندگی. به گمانم یافته­ام. بار خدایا! . . .

نوشته شده در یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |