ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

باری اگر روزی کسی از من بپرسد :

"چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟ "

من، می گشایم پیش رویش دفترم را

گریان و خندان، برمی افرازم سرم را

آنگاه، می گویم که: بذری "نوفشانده "ست،

تا بشکفد ، تا بر دهد، بسیار مانده ست!

 

در زیر این نیلی سپهر بی کرانه

چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را

در چارسوی این جهان بیدار کردم.

 

من مهربانی را ستودم !

من با بدی پیکار کردم !

"پژمردن یک شاخه گل" را رنج بردم

"مرگ قناری در قفس" را غصه خوردم

وز غصه  َمردم، شبی صدبار  ُمردم!

شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا،

آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن؛

من، با صبوری ، بر جگر دندان فشردم!

 

اما اگر پیکار با نابخردان را

شمشیر باید می گرفتم

بر من نگیری، من به راه مهر رفتم.

در چشم من، شمشیر در مشت،

یعنی کسی را می توان کشت!

 

در راه باریکی که از آن میگذشتم،

تاریکی بی دانشی بیداد میکرد!

ایمان به انسان، شبچراغ راه من بود!

شمشیر، دست اهرمن بود!

تنها سلاح من در این میدان سخن بود!

 

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت

اما دلم چون چوبِ تر، از هر دو سر سوخت

برگی ازین دفتر بخوان، شاید بگویی:

- آیا که از این می تواند بیشتر سوخت؟

 

شب های بی پایان نخفتم

پیغام انسان را به انسان، باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

در خارزار دشمنی ها

شاید که توفانی گران بایست می بود

تا برکند بنیان این اهریمنی ها.

پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند:

".....دیرست .....دیرست

تاریکی روح زمین را

نیرویِ صد چون ما، ندایی در کویرست!

نوحی دگر می باید و توفان دیگر"

 

"دنیای دیگر ساخت باید

وز نو در آن انسان دیگر"

 

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله بار شوق خود ره می سپارد

تا از دل این تیرگی نوری برآرد!

در هر کناری شمع شعری می گذارد.

اعجاز انسان را هنوز امّید دارد!"

                           ف.مشیری

نوشته شده در شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |