ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

تا بحال کتابی مثل "بار هستی" میلان کوندرا اینجوری اسیر بی حوصلگی، کم طاقتی و خودخواهیم نشده بود.  برای بار اول تا    60-50 صفحه اولش رو خوندم و بعد، امتحانات خسته کننده ترم شروع شد و کتابای غیر درسی بناچار پرت شدن یه گوشه ای، که بار هستی کوندرا هم از این قضیه مستثنی نبود!

سکوت، تنهایی و مرخصی بدون حقوقی رو برای خودم قائل شدم که بیشتر نتیجه خستگی ناشی از اتفاقاتی بود که کم کم روحیه ام رو کسل تر و آسیب پذیرتر از هر زمان دیگه ای میکرد، شایدم نتیجه امتحانایی بود که بالاجبار یکی پشت سر هم می پاسیدم و از نوع درس خوندن خودم هم عاصی بودم. حوصله بدست گرفتن هیچ کتابی رو نداشتم.

"بار هستی" کوندرا  اما تو همچین موقعیت کسالت آوری تو صف طولانی کتابای نخونده ای بود که حداقل این مزیت رو نسبت به بقیه داشت که 50-60 صفحه ای از خودش رو بهم تحمیل کرده بود. که میدونستم برای فهمیدنش دوباره باید از اول شروع کرد به خوندن.

.........  شروع کردم!  بی بهونه و بدون اعتراض! و شاید از سر تسلیم و نه از سر شوق. شوقی که این روزها شاید جزئی از حلقه های گمشده این زندگی یکنواخت بوده باشه!   معنی بعضی جمله ها رو  بهتر از قبل احساس کردم و فهمیدم و شایدم تا نصف کتاب پیش رفتم، ولی اینبارم  زود کم آوردم.

"سمفونی مردگان" عباس معروفی رو گرفتم دستم و دو روزه کلماتش رو خوردم! خوشحال از این بودم که کم کم دارم به شکستن رکورد کتاب خوندنم نزدیکتر میشم. بار هستی، اما همونطور گوشه ای نا امید منتظر بود! تا اینکه تصادفن "تاریخ تمدن" استاد شریعتی بدستم افتاد.  به وضع افتضاحی جسته و گریخته خوندمش.

افتضاح واژه واقعن افتضاحیه! ولی کلمه بهتری نمیشه برای اینجور خوندن تدارک دید. مرور  65-60 صفحه اول از کتاب  و بعد یه پرش 30-40 صفحه ای و بعد دوباره از سر گرفتن، کلمه ای غیر از کلمه "افتضاح" رو نمیتونه تداعی کنه. مدیون شریعتی بودم که تابحال کمتر از نوشته هاش خونده بودم و با اینحال این ِدین همچنان با این نوع خوندن خودخواهانه و افتضاح بقوت خودش باقی موند. یاد امتحان "تاریخ ادبیات" دوره دانشگاه افتادم که یه روز مونده به امتحان تصمیم گرفتم جزوه حجیمش  رو  سه تیکه اش بکنم و بخش وسطی رو حذف کنم و شروع کنم به خوندن  اول و آخر جزوه. آخرش هم نفهمیدم خیام تخصصش تو دوبیتی و رباعی بود یا که تو قصیده و غزل، و همیشه هم فکر میکنم " سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز" یه مصرع از غزلیات حافظ !

 دیگه از کتاب خوندن هم لذتی نمیبرم. شاید فصل، فصل خوبی برای کتاب خوندن نیست، و حتی نه برای عاشق شدن!

به همه نوشته هام که دقت میکنم میبینم بعدِ همه عادتهایی که یه روز برام سرگرم کننده و لذتبخش بود، الان کلمه ای مینویسم با املای "خسته کننده" که واقعا برام خسته کننده اس.

تنهایی خسته کننده، امتحانات خسته کننده، پیاده روی های خسته کننده، کتاب خوندنای خسته کننده ، نوشتنای خسته کننده و گاه دوست داشتنای خسته کننده. تو فصل تابستون یه کم بیشتر باید خودم رو تحمل کنم. تا که پائیزی دوباره از راه برسه. که  شاید دوباره عاشق عادتهام بشم و از همه مهم تر عاشق عاشق شدن و دوست داشتن ! که شاید اینبار دیگه مدیون "کوندرا" نباشم و "بارهستی" اش رو به تمام و کمال خونده باشم!

 

"روسو" شاعر جدید فرانسه می گوید؛ اگر شاعری خلبان هواپیما شود، هواپیما بصورت عامل خطر در می آید. زیرا هواپیما عبارتست از مجموعه حرکات خشک و منظم، در حالیکه شاعر طور دیگر میاندیشد و ممکن است در یک لحظه دچار احساسی شود که تمام دنیا برایش پشیزی نیارزد و بجای اینکه بطرف مقصد برود بطرف دریا یا افق رود و دنیا در نظرش بی ارزش شود چه رسد جان عده ای که سرنشین هواپیما هستند( علی شریعتی، تاریخ تمدن، 27 ).

 

نوشتن هم اگه برای آدمی مثل من بشه راهی یا که اغلب مثل ابزاری  برای خالی شدن، که پا به پای "سکوت" جای "کلمات شفاهی زندگی" رو پر میکنه، عبارت میشه از مشتی کلمه و جمله های آشفته ای که سر در آوردن از اصرار و سماجت در نوشتن اونا به معمایی خسته کننده تبدیل میشه!

نوشته شده در دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |