ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

    "خیلی وقت بود احساس بی فایدگی و بی مصرف بودن می کردم و علاوه بر این یک بار که دختر هفت ساله ام برداشت و ازم پرسید بابایی تو چه کاره ای؟، هیچ پاسخ قانع کننده ای نداشتم که بهش بدم.

یعنی راستش رو بخواهید به خودم گفتم تا وقتی هنوز زنده ام، چند بار دیگر ممکن است پیش بیاید که این را ازم بپرسند و من چند بار دیگر می توانم ابرویم را بیندازم بالا و بهش بگویم: خودمم نمی دونم بابایی.

اما اگر می نشستم و داستان بلندی می نوشتم و بعد منتشرش می کردم، می توانستم بهش بگویم: اگر کسی یکوقت برگشت و ازت پرسید بابات چه کاره اس، حالا توی مدرسه یا هر کجای دیگری، یک نسخه از کافه پیانو را همیشه توی کیفت داشته باش تا نشانش بدهی و بهشان بگویی بابام نویسنده اس، حالا شاید خوب ننویسه، اما نویسنده اس."    از متن کتاب

تو این فصل کسل کننده با این روزای طولانی و یکنواخت، "کافه پیانو" از اون دست کتابایی بود که بر خلاف بقیه کتابها دو روزه خودش رو بهم تحمیل کرد و هیجانی رو برام ارمغان آورد. متنی با سبکی که برام جالب بود و کمتر نویسنده ایرانی تابحال به این سبک کتابی نوشته بود! حواشی و حرف و حدیث زیادی رو داشته این کتاب. به اون حدی که بخاطر مسائل و موضع گیریای انتخاباتی نویسنده کتاب، نسخه های زیادی از کتاب از طرف خواننده هاش به ناشرش ارجاع داده شده. ولی با اینحال شاید  ارزش یه بارخوندن رو داشته باشه، حداقل محض آشنایی با سبک نوشته و طرز فکر نویسنده ای که اولین کتابش رو به بازار ارائه داده!

 حالا میشه از یه جایی یا کسی امانت گرفت و خوندش! آدم مجبور نیس حتما بخره و بعد با شنیدن بعضی حرفا، احتمالا فشار خونش ناقابل بره بالا و تصمیم بگیره کتاب رو به ناشرش برگردونه و حتی قید پس گرفتن پولش رو هم بزنه! نه؟ 

نوشته شده در چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |