ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

     ارتباط و درگیر شدن با صنف های مختلف جامعه اغلب اجتناب ناپذیره و البته بعضی وقتا هم با میل و رغبت شخصی به جهت کسب تجربه های جدید انجام میشه. ولی در هر دو صورت تجربه های بدست اومده از این نشست و برخاست و مراودات  توی گروههای مختلف  از طرفی هم انکار ناپذیر و هم غالبا مفید و قابل توجهه؛ و البته نمیدونم اسم این گروهها، طبقات، تشکل ها و اصناف و ... رو چی میشه گذاشت که هر کدومشون واجد فرهنگ خاص طبقه خودشونن. همه مون در طول و عرض جغرافیایی زندگیمون مطمئنا با خیلی از این "خرده فرهنگ" های موجود جامعه  برخورد میکنیم؛ گاها توشون بودیم؛ به اجبار یا به اختیار؛ و حتی گاهی توشون حل شدیم و تا مدتی جزئی از همون خرده فرهنگ ها بودیم. حتی شاید بشه گفت تو هر دوره ای از زندگی، خودمون با آدمای دور و برمون خرده فرهنگهایی رو تشکیل دادیم و برای یه مدت کوتاه یا که طولانی حتی بدون اینکه خودمون آگاهانه متوجهش باشیم عضوی از اون خرده فرهنگ ها شدیم. دوره خدمت سربازی – دوره دانشجویی و حتی عضویت تو تشکل های زیرمجموعه همچین دوره هایی مثل کانون ها و انجمن های دانشجویی و ... فرصت هایی رو برای ما فراهم میارن که شخصیت خودمون رو رفته رفته درشون شکل بدیم و آماده ورود جدی به عرصه جامعه بشیم. ولی یقینا مهمترین خرده فرهنگی که تا مدتهای طولانی عضوی از اون خواهیم بود محیطی هست که تو اون محیط، کارمون رو انجام میدیم و برای خودمون جایگاه شغلی- اجتماعی مطمئن و آبرومندی تدارک میبینیم. حالا فرقی نمی کنه؛ چه کارمند باشیم، چه شغل آزادی داشته باشیم و چه شغلی مثل رانندگی کامیون و تریلی.

فرصت های زیادی برام فراهم اومده که با آدمای قشر و طبقه اخیر(راننده های کامیون) همیشه از نزدیک ارتباط داشته باشم و به حرف دلشون گوش بدم. هرچند طبق تعریف سازمان بین المللی کار، حرفه "کار در معدن" عنوان "سخت ترین کار دنیا" رو یدک میکشه؛ ولی به نظرم یقینا رانندگی ماشین های سنگین هم میتونه یکی از شاق ترین و سخت ترین مشاغل به حساب بیاد. مخصوصا اگه بدونیم که اولین آمار مرگ و میر مردم کشورهای جهان سومی مثل کشور ما مربوط میشه به کشته شدگان تصادفات جاده ای و مسیرهای بین شهری!

     اونوقت  این جاده های خوش خاطره ای که هر کدوم اونا برای آدمی مثل من خاطره ای خوش از یه سفر خانوادگی یا اردوی دانشجوئیه، برای این قشر، در حکم شریانهای مرگ آوری میمونه که غیر از خود راننده ها باعث نگرانی فکری و روحی خونواده هاشون هم هست.

     دیروز وقتی تو محیط دسته جمعی شون نشسته بودم، نیازی نبود همه چیز رو برام اعتراف کنن تا بدونم زندگیشون به چه شکل عذاب آوری در جریانه. هرچند آدمیزاد خودش رو با  شرایط، حتی بدترین و سخت ترینشون هم تطبیق میده، مخصوصا اگه  پای امرار معاش خانواده در میون باشه؛ ولی بهرحال مهم ترین نکته ای که شاید از این بحث چند ساعته دستگیرم شد مشکلی بود که خیلی زجرآور و دردآوره  و اون " نداشتن جایگاه و هویت مناسب اجتماعی و اعتبار شغلی قابل قبول در جامعه" ست؛ مشکلی که اینبار هم نه فقط  گریبانگیر خودشون، بلکه خانواده هاشون هم هست. شناخت تقریبا سطحی و گذرای من از این طبقه پرکار برمیگرده به دوره ای از زندگیم که به اسم خدمت سربازی روزهای خوش و پرتجربه ای رو باهاشون داشتم ولی دیروز جوری دور و برم رو گرفته بودن و از درد و دلاشون برام میگفتن که  یه لحظه فکر نکردم که مسافری ام که برحسب اتفاق قراره مسیری رو با اونا همسفر باشم، بلکه به من به چشم بازرس یا نماینده سندیکایی نگاه میکردن که انگار قرار بود با شنیدن مشکلاتشون گرهی از مشکلاتشون باز کنم و کمکی به حال و روزشون کرده باشم. شاید هیچوقت نتونم کمکی بحالشون بکنم ولی هیچوقت هم به این طبقه زحمتکش جامعه به چشم آدمایی از طبقه پست و پائین جامعه نگاه نمیکنم که شاید خرده فرهنگ درخور اعتنایی نداشته باشن. سعی میکنم به مسائل فرهنگی و اجتماعی شون نگاه سختگیرانه ای نداشته باشم؛ چرا که یک نگاه ملموس و تقریبا عمیق و ریشه ای به خرده فرهنگ این طبقه از جامعه میتونه دید وسیع و مثبتی رو ازشون در ذهن ایجاد کنه.

   دوره خدمت یه بار با راننده ای صحبت میکردم،از فرط ناراحتی و خستگی کم مونده بود بزنه زیر گریه. وقتی داشت میرفت گفت به خدا باید پشت این کامیونا نوشت؛ محروم از خانواده؛ محروم از دلخوشی؛ محروم از راحتی؛... محروم از زندگی !!! و این هیچوقت فراموشم نمیشه. شاید اگر همه آدما به نوعی مسائل و مشکلات این قشر رو با یه کم دید منصفانه و عمیق نگاه کنن، هیچوقت در موردشون دچار سوءتفاهم نشیم و بهتر بتونیم درکشون کنیم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |