ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

...... متنفر بودم ازشان.

   جوری رفتار می کردند که انگار برای بار دومین است که زندگی را  تجربه میکنند. بی تفاوت، سرد، بی روح، افسرده، و با نگاهی سرد و کسالت آور؛ انگار که همه خوب و بد زندگی را قبلا تجربه کرده بودند و با همه اتفاقاتی که روبرو شوند، انگار که تجربه ای پیشین داشته اند. انگار فیلمی را به تماشا نشسته بودند که اگرچه برای بقیه تازه و سیر حوادثش غیر قابل پیش بینی و لذتبخش بود، برای آنها در حکم تکرار مجدد سئانسی بود که همه حوادث اتفاق افتاده اش را از قبل میدانستند؛ بی جنبش، بی هیجان، نه گریه ای و نه شادی ای! انگار که دومین تجربه از زندگیشان بود! سئانسی دوباره از اتفاقاتی روزمره و خسته کننده. از زندگی لذتی نمی بردند!

......... خنده دار است اما، دیگر متنفر نیستم ازشان.

متنفرم از خودم. چرا که احساس می کنم خود نیز اکنون جزئی از آنانم؛ آنگاه که لذتی از زندگی نمیبرم؛ و زندگی رفته رفته لبریز از این "گاه"ها می شود.

نوشته شده در شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |