ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

    خواستم در مورد فیلم سه گانه کریستف کشیلوفسکی ( آبی - سفید- قرمز) بنویسم یا شاید هم "سینما پارادیسو" اثر تورناتوره ایتالیایی؛ که الحق و الانصاف هر دو از بهترین ها بحساب مبآن. حال و حوصله خوبی واسه نوشتن نداشته و ندارم. مطلب در مورد موضوع فیلم "سفید" کشیلوفسکی رو هم تموم کرده بودم، که از روی اتفاق، تو روزنامه زیردستم؛ روی میز، شعری از هوشنگ ابتهاج دیدم که اونم واقعا شاهکاریه به نظرم و البته وصف الحال این روزهای نزدیک به تنهایی اختیاری ام. ترجیح دادم پست جدید وبلاگ رو همین یه قطعه شعر کوتاه قرار بدم، تا مطلبم در مورد فیلم کشیلوفسکی بمونه برای یه پست جدید؛ اگه عمری باقی موند و اگه خدا خواست البته !

 

در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان، چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب،  در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ ، کز شبی چنین ، سپیده سر نمی زند

گذرگهیست پر ستم که اندر او به غیر غم

یکی صلای آشنا ، به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر ، خراب تر نمی شود

که خنجر غمت از این ، خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات

برو که هیچکس ندا ، به گوش کر نمی زند

نه " سایه " دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر ، کسی تبر نمی زند

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |