ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

سفید 1- عشق؛ خیانت؛ انتقام

     

 دومینیک زیباست؛ جوان و البته سرد و بی روح.  همچون اغلب فرانسوی هایی که میشود از حالت چهره شان آنرا احساس کرد. فستیوالی در مورد آرایشگری مو ، منجر به آشنایی و نهایتن ازدواجش با کارول2 لهستانی میشود.

همدیگر را شدیدن دوست دارند ولی در این میان مشکلی بزرگ  رفته رفته نمایان تر میشود ؛ "ناتوانی جنسی" !

بیماری ای که کارول بدان مبتلاست و همین امر زمینه های جدائی شان را سبب می شود.

علت تقاضای طلاق؛ ناتوانی ارضاء همسر !

 دادگاهی که کارول در آن بعنوان غریبه ای در کشور مهد آزادی؛ فرانسه ؛ به سبب مشکلاتی زجرآور من جمله "عدم تسلط بزبان فرانسوی" قادر به دفاع از حیثیت، مردانگی و عشق و آبرویش نیست. می بازد ؛ و حکم طلاق صادر میشود. همه چیز از آن دومینیک است؛ این فرانسوی سرد و بیروح.

 آنچه از زندگی مشترکش باقی میماند چمدانی ست حاوی چند تکه لباس و لوازم شخصی و ناچیز که دومینیک بیشرمانه و در نهایت بیرحمی هنگام ترک  دادگاه آنرا بر روی سنگفرش های محوطه پارکینگ در اختیارش میگذارد.

شروع دربدری و گدایی در خیابانها و مترو ست؛ و فلوت زنی با "شانه" برای بدست آوردن چند فرانک جهت گذران زندگی و اندیشیدن چاره ای برای نجات از این وضع.

 

1. فیلم سه گانه ( آبی ، قرمز ، سفید) ؛ اثر کریستف کشیلوفسکی - نام این فیلم برگرفته از پرچم سه رنگ کشور فرانسه است؛ آبی بمعنای آزادی، قرمز نشانگر برادری و سفید به معنای تساوی. سفید فیلم تقابل هاست و بار معناییش طعنه آمیز بودن آن است.  "سفید" یک کمدی سیاه است.

2. کارول در زبان لهستانی بمعنای "چارلی" است و انتخاب این نام برای نقش اول فیلم، تاکید بر شباهت طنز تلخ و نیشدار بکار رفته در فیلم به کمدی تلخ هنرمند معروف، "چارلی چاپلین" است. 

 

 

خواندن ادامه مطلب برای افرادی که با پشت سر گذاشتن سن قانونی 18 سال قصد "تماشا"ی فیلم را دارند، توصیه نمیشود ابرو


. . .

آوارگی و پرسه های خیابانی اش در نهایت منجر به آشنایی اش با مردی لهستانی به نام میکولاژ می شود. هموطنی که خانواده ای دارد و برخوردار از موقعیت خوب اجتماعی و البته "پول" پیشنهادش به کارول برای بدست آوردن پول، کشتن فردی ست که با وجود برخورداری تمام از رفاه و آسایش و خانواده ای چشم براه در لهستان، از زندگی خسته است و بدنبال کسی که به زندگی اش خاتمه دهد. چرا که خود جرات چنین کاری را ندارد؛ البته در قبال دریافت حق الزحمه ای فوق العاده خوب!

کارول نمی پذیرد. او قادر به هر کاری هم باشد، "آدمکشی" جزء آنها نیست که از پسش بر آید. او نهایتن یک آرایشگر است؛ البته آرایشگری مطرح و قابل و نه آدمکشی کرایه ای!

 

در آرزوی بازگشت به کشورش است. اما فقط " دوفرانک" پول در جیب دارد. دو فرانکی که در نهایت فقط میتواند با آن از باجه تلفن مترو به دومینیک زنگ بزند و صدای خیانت و همبستری اش را با مردی غریبه بشنود.

میکولاژ او را بطور غیر قانونی و پنهان در چمدان بزرگش با هواپیما به لهستان (ورشو) میرساند و  کارول آنجا دوباره آرایشگری را از سر میگیرد. از هیچ شروع میکند. پول و پله ای جمع میکند؛ اما قانع نمی شود. سراغ میکولاژ  رفته و سراغ  کسی را از او میگیرد که قبلا شنیده بود در قبال کشتنش میتواند پول خوبی بدست آورد. برای دیدنش در محوطه خلوت مترو  قرار ملاقات میگذارد و به سر قرار میرود. کسی که روبروی اوست کسی نیست غیر از میکولاژ . میکولاژ از زندگی سیر است و میخواهد بدان خاتمه دهد. سعی در منصرف کردنش دارد، ولی او  بر تصمیمش مصمم است. او از زندگی بیزار و خسته است ولیکن شهامت خودکشی را ندارد. خواهشهای مداومش از کارول در نهایت باعث میشود کارول گلوله را به قلبش شلیک کند. میکولاژ می افتد ولی کارول او را بلند کرده و روی دستانش نگه میدارد.

میگوید؛ گلوله اولی که شلیک کردم خالی بود ولی گلوله دوم یه گلوله واقعیه؛ هنوز هم به مردنت اصرار داری؟ و با پاسخ منفی میکولاژ روبرو می شود.

با هم شریک میشوند و در کار قاچاق و بازار سیاه در محیط فاسد و کمونیستی لهستان، شرکتها و موسسات بزرگی تاسیس میکنند و روز بروز وضع مالی شان بهبود می یابد ولی ....

. . . ولی کارول همچنان عاشق دومینیک است،  فراموش کردنش ناممکن؛ و البته فراموش کردن خیانتش  ناممکن تر. وصیت نامه ای ترتیب میدهد و او را وارث همه اموالش می نامد. به کمک میکولاژ ، برادر و راننده اش صحنه "ساختگی" برای مرگ خود تدارک میبیند.  جسد بیگانه مردی را که بر اثر حادثه ای در قطار،  چهره اش از بین رفته و غیر قابل شناسائی شده است را بجایش در تابوت میگذارند، و  کارول از دور نظاره گر مراسم دروغین تشییع و تدفین خود در میان دوستان و نزدیکانش میشود و البته نظاره گر دومینیک که اکنون نمی داند بخاطر اوست که از فرانسه به لهستان آمده یا بخاطر محتوای وصیت نامه اش؟

 مهم نیست! مهم این است که او اکنون اشک میریزد.

 

دومینیک بهنگام بازگشت به هتل محل اقامتش، کارول را حی و حاضر بر بسترش میبیند. شوکه میشود ولی حقیقت ماجرا را از زبانش میشنود.

آن شب در هتل، اولین و آخرین شبی ست که با هم بی هیچ مشکلی همبستر شده و رابطه جنسی از سر میگیرند؛ رابطه ای که در آن هر دو اوج لذت و هیجان را تجربه میکنند؛ رابطه ای که در آن از احساس حقارت ناشی از ناتوانی جنسی کارول خبری نیست؛ رابطه ای که در آن از توهین، سردی، بی روحی و بیرحمی دومینیک هم خبری نیست.

صبح روز بعد کارول ناپدید میشود. با تشییع جنازه ای که برایش تدارک دیده شده بود او دیگر نباید وجود خارجی داشته باشد. او برای همیشه ناپدید شده است و اکنون این دومینیک جوان و مغرور است که در اتاقش را به روی پلیس لهستان باز میکند. پلیس اظهار میدارد که شوهر سابقش از ثروتمندترین اشخاص لهستان بود که ظواهر امر حاکی از آنست به مرگ طبیعی نمرده، بلکه کشته شده است.

اصرار و ادعای دومینیک بر زنده بودن کارول بدون داشتن مدرک و سندی قابل اعتنا پلیس را قانع نمیکند. اصرار دارد که کارول زنده است و آنها همین چند ساعت قبل با هم بوده اند؛ اما چیزی برای اثبات ادعایش ندارد. او وارث بلامنازع دارائی های کارول است و از نگاه پلیس همین امر میتواند دلیل کافی برای کشتن شوهر سابقش باشد. در جواب سوال بازپرس که میپرسد آیا برای انجام وصیت نامه اقدامی کرده اید یا نه؟ ناشیانه جواب مثبت میدهد و وقتی از زبان بازپرس میشنود که تاریخ و مهر پاسپورت، بودنش در خاک لهستان، بهنگام مرگ شوهر سابقش را تائید میکند؛ میفهمد آنچه برایش اتفاق افتاده در نهایت چیزی جز برنامه ای از پیش تعیین شده برای کشاندنش به لهستان و انتقام گیری نبوده است. 

. . .

کارول بطور ناشناس به دیدار دومینیک در زندان میرود. از محوطه حیاط به پنجره سلول چشم میدوزد. از دور بهم نگاه میکنند و دومینیک بزبان اشاره شروع به حرف زدن با کارول میکند. اشاره هایی حاکی از عشق و ازدواج!

کارول فقط اشک میریزد. او خواستار چنین پایانی نبود. او خواهان انتقام نبود و این نتیجه خیانت و بیرحمی دومینیک بود که عاقبت کار چنین شد. او همچنان عاشق دومینیک است؛ او فقط اشک میریزد.

 

نوشته شده در شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |