ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

سر و وضع ظاهری انیشتین هیچوقت زیاد تعریفی نداشت. حتی اگه کت و شلوار تنش میکرد بازم موهای ژولیده و پولیده اش دستمایه و سوژه ای میشد واسه کاریکاتوریست ها. یه بار خبرنگاری ضمن مصاحبه ازش پرسیده بود استاد میشه بگین چرا هیچوقت به سر و وضعتون نمیرسین. گفته بود دوست عزیز؛ اگه تو شهر خودم باشم که همه مردم شهر من رو میشناسن و نیازی نیست که خودم رو مقید به این آداب و رسوم و لباسای شیک و پیک کنم. وقتی هم تو یه شهر غریبم؛ کسی من رو نمیشناسه که باز خودم رو مقید به اینجور چیزا بدونم......................

نوشتن رو شروع کردم و تازه دارم احساس مالکیت میکنم نسبت به وبلاگم. به جایی که راحت میشه نوشت؛ نوشت و دوباره نوشت، حتی اگه بدونم کسی نوشته هام رو نمیخونه. با این وجود این نوشتن از معدود راههایی واسه فرار از در جا زدنمه. راهی برای لذت بردن؛ برای تخلیه شدن؛ برای ابراز وجود و برای خیلی چیزای دیگه. راهی شبیه یه فنجان قهوه خوردن؛ کتاب خوندن؛ موسیقی گوش دادن ؛ تماشای فوتبال یووه و در نهایت راهی شبیه قدم زدنهای تنهایی.

اینا رو گفتم که گفته باشم بهرحال اونایی که منو میشناسن نیازی به شناخت دوباره ام ندارن. اونایی هم که منو نمیشناسن، گذر زمان کمکشون خواهد کرد که تا حدودی این شناخت دستگیرشون بشه.

فقط خواستم بگم که اومدم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |