ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

قریب به انتهای دهه سوم از عمر، چه چیز میتواند دلیلی محکم باشد بر فرو رفتن در خویش؛ در لاک تنهایی؟

چه میتواند سببی باشد بر ترجیح سکوت، دوست داشتن نگفتن ها، فرو رفتن در عمق زندگی و شیرجه زدن در عمق وجود خویش؛ کنکاش و به هم ریختن اسباب درون؟

با شتاب و آشفتگی به آب زدن و دست خالی و بی حاصل بر سطح آب آمدن؟

چه می تواند سببی باشد بر ترجیح کنج زندگی؟ ترجیح حاشیه اش بر متن پر زرق و برق میان تهی اش؟

چه میتواند سببی باشد؟

                                           شوخی؟

عناد؟

گستاخی در برابر شانس زندگی؟

یا که اثبات؟  اثبات چه؟ برای که؟

یا که لجبازی؟ لجبازی با چه؟ با خود یا با زندگی؟

چه میتواند سببی باشد؟ اصرار بر داشتن نداشتن ها؛ یا عصیان بر نداشتن داشتن ها؟ عطش بدست آوردن و سنگین تر شدن، یا که نیاز به از دست دادن، بخشیدن،صرف نظر کردن، چشم پوشی و سبک تر شدن؟

 

چه می تواند سببی باشد؟

و یا شاید نشانی ست برای تسلیم شدن! یا که طلبیدن به مبارزه ؛ یا که برای اعتراض؟

 یا که تنهاترین راه است برای انتخاب ؟

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |