ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

... دستم بوی گل میداد؛ متهمم کردند به چیدن گل ،اما

هیچکس با خود نگفت شاید گلی کاشته ام!

 ارنستو چه گوآرا

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |