ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

    روبروم که وایستاد هنوز متوجه حضورش نشده بودم. داشتم سوالای پرسشنامه ای رو جواب میدادم تحت عنوان؛ رابطه هوش هیجانی با توانمندسازی. . . . .

سوالاتش بقدری سخت و پیچیده بود که کم کم داشت کلافه ام میکرد.

گفت: میبخشین آقای . . . میشه راهنمائی ام کنین و بگین . . .

نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم ؛ ولی جوری که ناراحت نشه یه تبسم کوچیک به قیافه ام آوردم و بعد چند لحظه که تاحدی تونستم خودم رو جمع و جور کنم گفتم: میبخشین میشه سوالتون رو تکرار کنین و بگین چه کمکی ازم بر میاد که براتون انجامش بدم؟

ناراحتی اش کاملن مشهود بود.

- معذرت میخوام آقای. . . سوال خنده داری کردم؟

- نه !  ابدا ! ( مجبور بودم حقیقت رو  بهش اعتراف کنم).

 راستش یه پرسشنامه رو جواب میدادم که سوالاش بدجوری قفلم کرده؛ شما هم از بدشانسی وقتی بهم رسیدین که داشتم با ساده ترین و پیچیده ترین سوالش کلنجار میرفتم!

- حالا سوال چی هست؟

- فلانی ! تو به این سوال چی جواب میدی؟

 

 

از زندگی ام راضی ام.

- کاملن موافقم

- موافقم

- تا حدودی

- مخالفم

- کاملن مخالفم

؟

؟

؟

پرواز دسته جمعی علامت های سوال رو میتونستم تو حباب های بالای سرش تصور کنم.

 

 ظاهرن اونم باهام هم عقیده بود.

فقط خندید؛ فقط خندیدم!

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |