ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

بنشین! مرو ؛ چه غم که شب از نیمه رفته است؟

 تا سپیده بخندد به روی ما!

بنشین،ببین که دختر خورشید،صبحگاه؛

حسرت خورد به روشنی آرزوی ما!

بنشین،مرو، هنوز به کامت ندیده­ام!

بنشین،مرو، هنوز کلامی نگفته­ایم!

بنشین،مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است؟

بنشین، که با خیال تو شب ها نخفته­ام!

بنشین،مرو، که در دل شب؛ در پناه ماه

خوشتر زحرف عشق و سکوت و نگاه نیست.

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست.

بنشین،مرو، حکایت "وقت دگر" مگو

شاید نماند فرصت دیدار دیگری

آخر، تو نیز با منت از عشق گفتگوست!

غیر از ملال و رنج از این در چه می بری؟

بنشین،مرو، صفای تمنای من ببین!

امشب چراغ عشق در این خانه روشن است،

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز،

بنشین! مرو، مرو، که نه هنگام رفتن است!

........

 

اینک تو رفته ای  من از راه های دور

می بینمت به بستر خود برده ای پناه،

می بینمت ؛ نخفته؛ آن پرنیان سرد،

می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه،

درمانده­ای به ظلمت اندیشه های تلخ،

خواب از تو درگریز و تو از خواب درگریز،

یاد منت نشسته برابر؛پریده رنگ!

با خویشتن؛به خلوت دل،می کنی ستیز!

                                                                   ف.مشیری

 

نوشته شده در شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |