ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد؛ دید که مرا می شناسد. خندیدم!

گفت: دوستیم؟
گفتم:  دوستِ دوست.

 گفت: تا کجا؟

گفتم: دوستی که " تا " ندارد.
گفت: تا مرگ !

خندیدم و گفتم : من که گفتم " تا " ندارد!

گفت: باشد! تا پس از مرگ!
گفتم:  نه نه نه، "تا" ندارد !

 گفت:" قبول"  تا آنجا که همه دوباره زنده می شویم؛ یعنی زندگی پس از مرگ! باز هم با هم دوستیم؛ تا بهشت؛ تا جهنم؛ تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم.
گفتم: تو برایش تا هر جا که دلت می خواهد یک " تا " بگذار . اصلا یک "تا" بکش از سر این دنیا تا آن دنیا؛ اما من اصلن "تا" نمی گذارم.

نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی کرد، میدانستم او می خواست حتمن دوستی مان "تا" داشته باشد. دوستی بدون "تا" را نمی فهمید.
گفت: بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم.

گفتم: باشد تو بگذار !

 گفت:"سلام" ! هروقت که همدیگر را میبینیم "سلام" می کنیم .

 

 سلام ها ادامه داشت. یعنی که دوستیم ، دوستِ دوست!
فروردین؛ اردیبهشت؛ خرداد و . . . ماهها همینطور سپری شده است.
او اکنون امشب آمده است. آمده است امشب تا که خداحاظی کند. میخواهد برود. برود آن دور دورها !

می گوید: می روم اما زود بر می گردم.
و من می دانم می رود و بر نمی گردد .

خندیدم!

می دانستم دوستی او "تا" دارد؛ مثل همیشه!

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |