ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

. . . و باز شروع می شود تمام رفتن ها و آمدن ها. رفتن ها و آمدن هایی گاه از سر شوق؛ گاه اجبار ؛ گاه  عادت.

رفتن و آمدنهایی گاه خسته کننده! آنگاه که مجبور میشوی دوباره تنهایی هائی را تجربه کنی که برای دور شدن ازشان تمام توانت را بکار میبندی تا ذهن خسته ات را با دو دستت پرواز دهی به جایی بدور از دسترس خود! اما مگر که ممکن است؟

رفتن و آمدنهایی که در نهایت قادر نیستند قفل زبانت را باز کنند و تحمل سنگینی نگاه بر شانه هایت، برایت عادی میشود. عادتی که به مرور طعم زندگی را به کامت تلخ میکند. انگار که بعضی چیزها به خواست تو نیست. گاه که باید اجبارن تن داد به این بی اختیاری ها و ناچاری ها.

 

گاه که باید در این اتوبوس . . .

تحمل کرد خر و پف های پیر مرد بغل دستی را؛ گاه که باید تحمل کرد بدخلقی های پسر بچه نق نقوی چند ردیف جلوتر را ؛ گاه که باید تحمل کرد ترانه های تکراری اوقات تنهایی ات را ؛ گاه که باید تحمل کرد تاخیرهای خسته کننده را؛ گاه که باید تحمل کرد حرفهای تکراری و درد و دل های شبیه هم همراهانت را؛ گاه که باید تحمل کرد سردردها و بی خوابی های استرس زا را؛ گاه که حتی باید تحمل کرد بوی مشمئز کننده جوراب مسافر پشت سری را؛  و گاه که باید تحمل کرد غر و لندهای تکراری این و آن را که انگار فقط زاده شده اند برای بهانه گرفتن، و انگار که تبعیدیهایی هستند از مدینه فاضله، که بهانه هایی دم دست دارند آماده، برای راه رفتن روی اعصاب دیگران .

رفتن و آمدنهایی که دوباره برایت خاطره ها زنده میکنند؛ آن هنگام که معصومیت چهره "الی" را برای چندین و چندمین بار بر صفحه نمایش میبینی و تو هیچ نمیدانی که بالاخره "الی" یعنی که الهام؛ یا که الناز یا که المیرا ، یا که اسمی دیگر!

و همیشه تکانت میدهد؛ خواب را از چشمانت محو میکند آن هنگام که آشفته وار همان دیالوگ تکراری را برای چندین و چندمین بار و هر بار با دقتی بیش از پیش گوش می دهی: " یه پایان تلخ، بهتر از تلخیه بی پایانه !"

 

. . .و حتی دوباره زنده میکند برایت، تمام خاطرات "بیست و سوم" را.

تمام روزی را که "درباره الی" گوشه ای فراموش نشدنی از آن بود و برای همیشه در گوشه ذهنت ماندگار شد. و اکنون بعد از گذشت اینهمه روز و ماه، دوباره این همان "الی" ست که زنده میکند تمام آن خاطرات تلخ و شیرین را؛ و بهانه ای بدستت میدهد برای انشای متن. متنی بنام "اتوبوس".

 اتوبوسی که اتفاقات درون آن چندان بی شباهت به رویدادهای زندگی نیست. اتوبوسی شبیه "اتوبوس زندگی".

 

در کلاس روزگار

درسهای گونه گونه هست

درس دست یافتن به آب و نان

درس زیستن کنار این و آن

درس مهر

درس قهر

درس آشنا شدن

درس با سرشک غم زهم جداشدن

در کنار این معلمان و درسها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها، تمام عمر

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست؛ مرگ

و آنچه را که درس می دهد

زندگی ست . . .


ف. مشیری

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |