ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

چو عاشق می شدم گفتم؛ ربودم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

نوشته شده در جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |