ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

 

از معدود کتابهایی که مدت ها قبل تر راجع به افغانستان و مردم افغانستان  خوانده بودم کتابی بود به اسم "کتابفروش کابل" اثر  روزنامه نگار و نویسنده ای نروژی به اسم  "اسن سی شتاد"، ترجمه  زهره خلیلی که متنی راحت و ساده و صادقانه داشت. تا اینکه این اواخر کتابی از طرف دوستی بهم هدیه شد به اسم" بادبادک باز".

اسم "خالد حسینی" رو اول بار رو این کتاب دیدم و باید اعتراف کنم که اگر همین آشنایی مختصر هم بوجود نمی اومد شاید برای همیشه از خوندن دو کتاب خواندنی و جذاب این نویسنده افغانی الاصل محروم میشدم. " بادبادک باز" و " هزار خورشید درخشان"

 

 

 

متن کتاب با این جمله شروع میشود:

"مریم پنج ساله بود که برای  اولین بار واژه حرامی به گوشش خورد"...................

 

 

داستان تلاقی دو سرنوشت از دو نسل با فاصله سنی متفاوت . مریم و لیلا. در جامعه ی کاملا مرد سالار و در کشوری جنگزده  به نام افغانستان. سرنوشت "مریمی" که با همخوابگی نامشروع  پدری به اسم جلیل با "نانا" کنیز خانه، بقول نویسنده "ناخواسته و غیر قانونی" بدنیا آمد و تمام عمر ننگ حرامی بودن را با خود به دوش کشید، و سرنوشت "لیلا"، دختری باهوش و تحصیلکرده که بعد از کشته شدن دو برادرش در جبهه جنگ و با اصابت موشک به خانه و از هم پاشیدن خانواده سه نفری شان به اجبار  با ازدواج با کفاشی از اهل کابل، به اسم "رشید" هووی مریم بیسواد و مستاصلی میشود که بعد از چندین و چند بار تجربه دوران بارداری، موفق به دنیا آوردن فرزندی برای شوهر نشده است. زندگی تلخ و مصیبت باری که مریم و لیلا در زیر یک سقف، خواسته یا ناخواسته برای هم بوجود می آورند تدریجا تبدیل به رابطه ای شبیه مادر و دختری میشود که در نهایت با کشته شدن رشید بدست مریم بر اثر مصائبی که رشید متوجه لیلا کرده و زندگیش را به تباهی کشیده و قصد جانش را کرده بود، مسیر زندگی آندو از هم جدا میشود و مریم با علم به سرنوشت غم انگیز و شوم خود در پذیرفتن قتل "مرد" خانه، با اعتراف به قتل مرتکب شده در دادگاه شریعت طالبان، لطف مادرانه ای را در حق لیلا بجا میآورد. لطف زندگی در آرامش و در کنار فرزندانش "زلمای" و "عزیزه". لطف زندگی در کنار"طارق"؛ مردی که لیلا از بچگی عاشقش بوده است.    

 

 

داستان مربوط به سرگذشت افغانستان نیست لیکن از زندگی انسانهایی سخن بمیان می آید که با جنگ زاده شده و با جنگ میمیرند. داستان عشق های دوره نوجوانی، داستان خیانت ها و هوسرانی های موجودی به اسم "مرد" که هیچ حد و محدودیتی برای امیالش قایل نیست و داستان فلاکت و بدبختی موجودی به اسم "زن"که وظیفه ای جز زاییدن و تربیت فرزند برای مرد خانه اش ندارد ؛ ارزش یک عروس به دوشیزگی اوست و ارزش یک همسر به تعداد فرزندان پسرش.  چه بسا که اگر صاحب فرزندی دختر شده باشد ارزشی همچون فقط و فقط یک گربه یا یک تکه ظرف برای مرد خانه اش خواهد داشت.

این جمله از متن کتاب بازگو کننده نگرش جامعه مورد بحث به "زن" است که در جایی آمده است:

مثل عقربه قطب‌نما که رو به شمال می‌ایستد ، انگشت اتهام یه مرد هم همیشه زنی رو پیدا می‌کنه. همیشه اینو یادت باشه مریم»

 

داستان جنگ و از هم پاشیده شدن کانون خانواده. جنگ بر علیه دشمنی مشترک به اسم کمونیسم. پیرزوی و آرامشی کوتاه و دوباره جنگ  و جنگ و جنگ. و نه جنگ بر ضد دشمنی مشترک؛ بلکه این بار جنگ شمال و جنوب. جنگ های قومی و قبیله ای و جنگ مجاهدین و طالبان. موشک هایی که از بالای سر مردم در آسمان کابل به هر سویی پرتاب می شوند و این بین فقط خانواده ست که از هم میپاشد. گرسنگی، تجاوز، هرج و مرج و آواره گی و بی خانمانی میلیونها تن. و مردمی که در این بحبوحه جنگها با ورود قوای هریک از طرفین جبهه ها به شهر، آینده ای امیدوار کننده برای خود قایل میشوند و اندک مدتی بعد، همگی آرزوهایشان با شروع جنگی دیگر به سرابی تکراری بدل میشود.

 

 

این کتاب ارزش خوانده شدن و تامل و تفکر را دارد. هرچند بقول خود نویسنده ، کتاب رمانی داستانی بیش نیست، ولی زندگی مردم ساکن افغانستان هم چیزی متفاوت از آنچه در کتاب ذکر میشود نیست. در برابر پزشک و نویسنده جوانی به اسم خالد حسینی باید متواضعانه سر تعظیم فرد آورد چرا که با دومین اثر خود توانسته پنجمین کتاب پرفروش دنیا را به اسم افغانستان گره زده و نگاه ها را متوجه مشکلات این سرزمین کهن و باستانی کرده باشد. بی شک افغانستان نیز مدیون همچون نویسنده ای بزرگی خواهد بود.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |