ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

همه هم و غم فرماندهمون این بود که تا دوره آموزشیمون به اتمام نرسیده بلکه بتونیم یه رژه حسابی و بی حرف و حدیث جلوی تیمسار ترتیب بدیم. اما بعد این همه مدت هم یقین دارم که هیچوقت از وضع رژه رفتنمون راضی نبود.

تازه فقط چند روزی بود که دوره آموزشیمون شروع شده بود؛ روزای داغ ؛ شبای سرد؛ مثل کویر! تازه شرایط وقتی بغرنج تر میشد که دوره آموزشیت بخوره درست وسطای تابستون و مجبور شی اواخر مرداد و اوایل شهریور تمرین رژه رفتن بکنی!

آفتاب زده بود به اون کله های تاس و از ته تراشیده مون. همه مون شبیه سیب زمینیایی شده بودیم که حتی از دیدن خودمون تو آینه هم وحشت داشتیم. هر چی از ذهنمون میگذشت رو با یه فحش نون و آبدار بدرقه میکردیم و زمین و زمان رو از لعن و نفرینمون بی نصیب نمیذاشتیم. از اون دژبانی دم پادگان گرفته تا هارد دیسک و حافظه اون کامپیوتری که موقع تقسیم نیرو، اسم ما رو  رزرو کرده بود واسه "مرکز آموزشی مالک اشتر اراک".

روزای خوش دانشکده که یادمون می افتاد دیگه زورمون می اومد با یه اسلحه 5/5 کیلویی دور یه زمین خاکی فوتبال رو ١٠-١٢ دور "قدم رو" بدوئیم؛ اما بهرحال خدمت نظام یعنی اجبار! بقول معروف "نظام، چرا ندارد!"

. . . تا اینکه اومدن سر تمرین رژه و گفتن یه چند نفری رو میخوان بعنوان عضو ثابت گروه غذای گروهان به آشپزخونه معرفی بشه. آفتاب داغ کویر که بخوره پس کله آدم و مخ آدم تاب برداره و خون به مغزش نرسه، دلیل قانع کننده ای میشه که دست لامصب آدم یهو جو گیر بشه و بیخود بره بالا و اعلام آمادگیش رو نشون بده و تازه بعدن هم بشکن بزنه که از بین 144 نفر کل گروهان تو هم جز اون پنج تا پخمه ای بودی که همین حالا باید صف رژه رو ترک کنین و برین تو سایه آشپزخونه بنشینین؛ فقط با "فرغون و دیگ" سر و کار داشته باشین و تنها وظیفه تون تقسیم غذای گروهان باشه!

 زهی خیال باطل!

حماقت نابی بود که واسه فرار از آفتاب سوختگی و فرار از رژه رفتن، به عقل ما 5 تا سرباز "پت و مت" گروهان رسوخ کرده بود. خب البته همه 144 نفرمون یه جورایی ناقص العقل بودیم تو اون لحظه، چون بقیه 139 نفر هم همه شون داوطلب فرار از صف رژه بودن. ولی شانس آدمای معروف به "شانس اله" بد موقعی بهشون رو میکنه؛ دقیقن مثل همون لحظه ای که به بیچاره هایی مثل ما رو کرد!

از اون روز تا پایان دوره آموزشی تو همه رژه ها که بودیم هیچ!

.... تازه بعد از اینکه دوستان غذاشون رو میل میفرمودن، همه شون مشغول کارای شخصی خودشون بودن! یکی کتاب می خوند؛ یکی کفشش رو واکس میزد؛ یکی جورابش رو میشست؛ چند تایی با هم فوتبال بازی میکردن؛ چند تایی تلویزیون تماشا میکردن؛ چندتایی شطرنج بازی میکردن و . . .

. . . و ما پنج نفر فقط سه نوع کار انجام میدادیم!

دیگ میشستیم و دیگ میشستیم و دیگ میشستیم!

ضرب المثل معروفی هست که میگه؛ گر عقل نباشد؛ جان در عذاب است!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |