ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام                          ای دیده و دل از تو دگرگون مادام 
ای آنکه به دست توست احوال جهان               حکمی بنما که گردد ایام به کام

نوروز

 

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابرسپید،

برگهای سبز بید،

عطر نرگس، رقص باد،

نغمه شوق پرستو های شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک میرسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشتها ؛

خوش به حال دانه ها و سبزه ها ؛

خوش به حال غنچه های نیمه باز،

خوش به حال دختر میخک؛ که می خنددبه ناز !

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب.

ای دل من؛ گرچه دراین روزگار!

جامه رنگین نمی پوشی به کام،


باده رنگین نمی نوشی زجام،


نقل و سبزه در میان سفره نیست،


جامت، از آن می که می باید، تهی ست؛

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.



گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!        ف.مشیری

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |