ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

گفتم: میرم رو سکوهای جلوی دانشکده بشینم و  یه کم هوا بخورم. تو هم بیا !

گفت: فکر خوبیه، بریم!

-          فقط یه شرط دارم!

-          بی شعور تا حالا دیدی کسی هم پیشنهاد بده و هم واسه پیشنهادش شرط بذاره؟ تو اولین بشری هستی که همچین کاری میکنی!

-          خب حالا که چی؟ میخوای بیا ؛ میخوای نیا ! همچین خودتو واسه من گرفتی که انگار با "جورج کلونی" طرفم!

-          خب بنال ببینم شرطت چیه!

-          جان هر کی دوست داری ، میریم اونجا که یه چن دقیقه بشینیم ، هوایی تازه کنیم و لذت ببریم؛ خواهشن نه میخوام از موضوع پایاننامه و پرپوزال صحبتی بشه که هنوز خیلی زوده،  نه از حرفای بی سر و ته این استاد و اون دانشجو، نه از قپی اومدنای اون پسره و نه از حرفای خاله زنکی اون دختره، نه از ازدواج و مشکلات زندگی ؛ نه از خاطرات دوره دانشجویی و خدمت سربازی و نه از تیم فوتبالم که این روزا پشت سر هم ریپ میزنه و به تیمای دست دوم هم میبازه؛ ... نه از سیاست ؛ بیکاری؛ گرونی؛ تورم و ... خلاصه نه از هیچ زهرمار دیگه!

نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:

- پس میشه بفرمایی ، میریم اونجا که چه غلطی بکنیم؟

- هیچی! فقط میریم که مثل دو تا گوسفند ساکت بشینیم و به اطراف نگاه کنیم. زل بزنیم به قیافه ماتم زده این دارالخلافه و از هوای کثیفش تو ریه هامون ذخیره کنیم؛ برج میلاد رو تماشا کنیم؛ که زار میزنه به تن این شهر درندشت؛ بعدش برگردیم سر کلاس بعدیمون!

با ادامه همون نگاه عاقل اندر سفیهش گفت: شاید اینایی رو که گفتی یه جورایی میشد قبول کرد و پیشنهادت رو پذیرفت  ولی از صمیم قلب باید بهت بگم: گوسفند خودتی، آقای گوسفند!

-          خیله خب بابا حالا چرا ناراحت میشی؟ تو این مملکت هر جور دانشجویی  پیدا میشه دیگه؛ از سوسولش گرفته تا غیرتیش، از سبزش گرفته تا سرخش، از بسیجیش گرفته تا انجمنیش ، از محاربش گرفته تا معاندش و ... از خرخونش تا بیعرضه و تنبلش و . . . و الی آخر! فقط همین نوع گوسفندیش کم بود! خوشحال هم باید باشی که بعنوان اولین دانشجو از این نوع ، اسمت تو کتاب رکوردای گینس ثبت میشه!

قبول کرد و با هم رفتیم روی سکوها نشستیم و برای اولین بار، چشم انداز شهر رو با نگاه گوسفندی تجربه کردیم.

 

پی نوشت: دیشب بازم طبق روال ، پیاده روی های شبانه رو ادامه دادم. از خونه که اومدم بیرون، تصمیم گرفتم اصلا "فکر" نکنم. بعبارتی فقط به "هیچ چیز" زندگی فکر کنم. به خونه که رسیدم تازه فهمیدم به "همه چیز" فکر کردم الا به همون "هیچ چیز" زندگی. واقعن آیا میشه آدم تصمیم بگیره یه مدت به هیچ چیز فکر نکنه؟ این همیشه برام سواله. ظاهرن این روزا دوباره باید تند و تندتر بنویسم. قبل از اینکه دیر بشه؛ قبل از اینکه کلمات رسوب بکنن تو ذهنم، قبل از اینکه دوباره نیاز به کنده شدنشون باشه از کف این ذهن پر تلاطمم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |