ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در حال گذران زندگی روزمره شان بودند که روزی یکی از فرشتگان مقرب خداوند را دیدند که در یک دست آتش، و در دستی دیگر آب داشت، اما در گوشه‌ای از آسمان نشسته و همانطور که به انسانها نگاه می‌کرد اشک می‌ریخت.
جلوتر رفتند و از فرشته سوال کردند: ای فرشته محبوب، اتفاقی افتاده که این گونه اشک می‌ریزی؟

- به حال شما انسانها اشک میریزم!

- به چه علت؟ 

اشاره به دستهایش کرد و گفت: امروز از پروردگار اجازه خواستم که با این آتش، بهشت او را به آتش بکشم و با این آب ، آتش جهنم را خاموش کنم تا که خدا دوستان واقعی خود را بشناسد، تا که دیگر بهشتی نباشد که مردم به خاطرش کار نیک انجام دهند؛ جهنمی نباشد که از ترس آتشش از کار بد روی گردان شوند. اما خداوند این اجازه را نداد و فرمود:

 بنده‌هایم را دوست دارم؛ برایم مهم نیست که آنها با بهانه مرا دوست داشته باشند یا بی بهانه!

از جا برخاست و ادامه داد: به حال انسانها اشک می‌ریزم که قدر چنین خدای مهربانی را نمی‌دانند!

خداوندا ! لیاقت "بی بهانه دوست داشتنت" را نصیبمان کن!

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |