ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

باز خواهم نوشت؛

از نوشتن

از زندگی

 از دوست داشتن و دوست داشته شدن . . .

و اینبار نه صرفن از "دوست داشتن و دوست داشته شدن" ، که  اینبار از "دوست داشتنت و دوست داشته شدنم"، "دوست داشتن و دوست داشته شدن "ی که برایم شیرین است، لذتبخش است، و یقین بدار که اوج لذت است برایم، آنهنگام که دست ظریفت را در دست میگیرم، قدم میزنیم، انگشتان دستت را در دست میفشارم، آنگونه که کل وجودت از شدت درد مچاله میشود، تو اما بی اعتراض؛ میخندی و میخندانی ام، آن هنگام که در کنار هم قرآن میخوانیم، آنهنگام که پای سجاده ات مینشینم، نگاهت میکنم، سر چادری ات را بین انگشتان دو دست میگیرم، پیشانی ات را میبوسم و آرام در گوش ات زمزمه میکنم : ما رو هم دعا کن !  و تو با تبسم ات،  با ذکر تسبیحات اربعه ات ، سرتکان میدهی به نشان تصدیق و تائیدم! و میدانم که من چه از تو بخواهم یا که نه، تو دعایم میکنی؛ من را، خودت را، خودمان را، ما را !

اوج این لذت را یقین بدار؛ آنهنگام که می بوسمت، محکم به سینه ام میفشارمت و بوی موهای بلندت را با عمیقترین نفسهایم، به عمق سینه ام، به درون شش هایم هدیه میدهم.

آنهنگام که کنارم هستی  و گاه از "ناباوری"مان، "بهت" مان و "خوشحالی"مان حرف میزنیم !

و "دوست داشتن و دوست داشته شدن "ی که برایم درد آورست و غم انگیز.  آنهنگام که نه حرفی داری و نه صدایی، نه اعتراض و نه حتی نجوایی، اما "دلتنگی" رخنه کرده درعمق چشمت برایم واضح است؛ در کل وجودت، با کل وجودم احساس میکنم، حتی اگر کلامی نگویی و حتی اگر با جنب و جوش ات ، با شیطنت های دخترانه ات، ماهرانه بخواهی از من پنهانش کنی این "دلتنگی" گاه و بیگاهت را !

لذتبخش است تمام آن قدم زدن ها، قرآن خواندن ها، بو کشیدن عطر موهایت ، به سینه فشردنت و گهگاه در سکوت، هم را فهمیدن!

و این جزئی از زندگیست، جزئی از زندگی ای که "زندگی مشترک" نام گذاشته اندش، زندگی ای با تمام شیرین و تلخ اش، با تمام فراز و فرودش، با تمام آسان و سختگیری اش ، با تمام خوشی و ناخوشی ، با تمام سهل و مشکل و با تمام خنده و گریه اش.

.

..

...

و بالاخره

دوست داشتن، همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن است!  ع.شریعتی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |