ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

و جمعه ای دیگر که تعطیلی هایش هر از گاهی بهانه ایست برای دور هم بودن و نه کنج خانه نشستن و روزمره گی را دوباره مزه کردن.

اینبار چه زود خستگی سفرهای اجباری هفتگی را از یاد بردم؛ به شوق دیدار!

جمعه ای شد پر از بهانه برای خندیدن و خنداندن ، برای مرور خاطرات شیرین گذشته که بارها و بارها مزه اش کرده ایم. بهانه ای برای سیراب کردن اشتیاق سیری ناپذیر عکس گرفتن هایی که بر صفحات لنز دوربین نقش بستند و به گذشته واگذار شدند.

بهانه ای برای خندیدن به جوک های شماره 57 و 58 و برای قربان و صدقه رفتن ناله های دل آن "زبان بسته"، بهانه ای برای یادگیری زبان شیرین فرانسه و بهانه ای برای بی خیال همه چی شدن. برای شوخی های بامزه و برای تکرار اهمیت و ارزش "رفاقت". برای اینکه بدانیم گاها چقدر پوچ و خنده دار است که از روی عادت تکرار می کنیم؛ "از دل برود هر آنکه از دیده رود".

چرا که بارها و بارها خلاف آنرا ثابت کرده ایم. ثابت کرده ایم که دوستی هایمان رفاقتی ارزشمند و پایدارست. چه بعد مسافت دوستی مان به دوری "شیراز" باشد و چه کمی نزدیکتر چون "اردبیل". جمعه ای که خوب بود ولیکن اگر "رئیس" هم در کنارمان می بود "فوق العاده" میشد.

قدیر جان، رئیس دوست داشتنی گروه؛ عزیز با محبت،  هیچوقت فراموش شدنی نیستی و برای تک تک مان قابل احترامی.

                                    خدایا بخاطر جمعه لیقوانی همه از تو ممنونیم.

                                                                    امضا:کاپیتان

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |