ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

وارد کتابخانه که میشوی، کنار همان در ورودی سالن، بولتن کتابخانه این جمله معروف "خوزه لوئیس بورخس" را در خودش جای داده است؛

"همواره اینطور تصور کرده ام که بهشت باید نوعی کتابخانه باشد" .

و البته که "من هم همیشه اینطور تصور کرده ام که این جمله معروف باید از ماریو وارگاس یوسا باشد". اما در هر صورت اینکه گوینده اش که باشد زیاد هم توفیری نمیکند؛ هرچند اگر که از "وارگاس یوسا" بود میتوانستم ادعا کنم که به سبب همین یک جمله هم مستحق دریافت نوبل ادبی ست. اتفاقی که افتاد و هرچند یوسا صاحب این جمله معروف نبود ولی خوشبختانه توانست این  بزرگترین جایزه ادبی دنیا را  بعد از نزدیک به دو دهه،  به آمریکای جنوبی بازگرداند.

شاید اگر کتاب "فرزند پنجم" دوریس لسینگ را خواندم، بخاطر اصلیت ایرانی (کرمانشاهی) نویسنده انگلیسی اش بود، شاید اگر "سرزمین گوجه های سبز" هرتا مولر را خواندم بخاطر موضوع ضد کمونیستی فضای حاکم بر کتاب و تبعیدی بودن نویسنده از کشور زادگاهش- رومانی- بود؛  شاید اگر "خاطرات دلبرکان غمگین من" گارسیا مارکز را خواندم بخاطر ممنوع الچاپ و نایاب شدن کتاب بود که بعد از مدتها جستجو از دستفروشان نصیبم شد؛ شاید اگر "کوری" ژوزه ساراماگو را خواندم بخاطر تعریف و توصیفات پیرامون کتاب بود که الحق نیز بجا بود؛ شاید اگر "گدا"ی نجیب محفوظ را خواندم فقط بخاطر کنجکاوی هایی بود تا که ببینم آیا نویسنده ای از کشور فراعنه هم حرفی برای گفتن میتواند داشته باشد یا که خیر؟ . . . اما برای پیدا کردن دلیلی بر خواندن نوشته های وارگاس یوسا، شاید همین جمله از خود او کافی باشد؛

هرگز به‌خاطر جوایز ادبی، اعتقادات سیاسی‌ام را تغییر نخواهم داد. اعتقاداتم مرا رو در روی دولت‌های افرادی مانند فیدل کاسترو، هوگو چاوز یا پینوشه قرار می‌دهد.

و البته ماورای تمام این باید ها و شایدهای این خواندن ها و البته گاه نخواندن ها (که گاه در حکم خیانت به یک اثر ادبی ست ) عمده دلیل،  افتخاری ست که نصیب نوینسندگان این کتاب ها می شود؛ برنده جایزه نوبل ادبیات!

" خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا " هفتاد و چهار ساله است؛ دوست دیروز گارسیا مارکز و دشمن امروزش ( که بدلیل دوستی نزدیک مارکز با کاسترو، او را "چاپلوس کوبا" لقب داد ) ؛ مخالف سرسخت کاراکترهایی همچون فیدل کاسترو، آگوستو پینوشه، هوگو چاوز  و . . .

اسپانیایی زبان است، اهل کشور پرو ؛ کشوری از آمریکای لاتین و جنوبی؛ قاره ای فقیر و البته در حال توسعه ؛ قاره ای که مهد ناآرامی های حکومتی ست؛ قاره ای آسیب پذیر از دگرگونی های سیاسی و نظامی؛ قاره ای در برگیرنده کشورهایی همچون بولیوی( کشور کودتاها )، پرو، آرژانتین، مکزیک، کوبا و . . . ؛ قاره ای آشنا به طعم کودتاهای بیشمار نظامی؛ مهد دیکتاتورهایی همچون پینوشه!

و تمام این حقایق در غالب آثارش به چشم میخورد. از همان ابتدا، ساختارهای قدرت، دیکتاتوری‌ها و حکومت‌های نظامی موضوعاتی بود که مورد توجه یوسا قرار داشت اما وی دامنه‌ی داستا‌ن‌نویسی خود را هیچگاه محدود به زادگاهش "پرو" نکرد و پا فراتر از میهن خود گذاشت. بعنوان مثال کتاب "جنگ آخر زمان" او مربوط به اتفاقات کشور برزیل و موضوع رمان "سور بز" هم در رابطه با دیکتاتوری جمهوری دومینیکن است. یوسا خود در این باره معتقد است که وطن خود را محدود به "پرو" نمی‌داند و به همان میزان به آمریکای لاتین هم وابستگی دارد.

میگوید: اگر سیاست را به سیاست‌مداران محدود کنیم، در خطر پوسیدگی قرار می‌گیرد. به سبب همین اعتقاداتش نیز بود که در ۱۹۹۰ میلادی نامزد ریاست‌جمهوری پرو میشود، اما پس از شکست از رقیبش "آلبرتو فوجیموری" همه‌ فعالیت ها و برنامه‌های سیاسی خود را  کنار می گذارد. در طی تبلیغات انتخاباتی، رقبایش بخش هایی از نوشته هایش را که به شرح بی‌پردهٔ "سکس" می‌پرداخت از رادیو  می‌خوانند تا مردم را قانع کنند که به وارگاس یوسا رأی ندهند.

 می گوید: من اول از همه یک نویسنده هستم و می‌خواهم که اگر روزی کسی خواست از من یاد کند، بعنوان یک نویسنده از من یاد شود و بعد از آن به این خاطر که من یک شهروند هم محسوب می‌شوم، سیاسی هم هستم. وظیفه‌ی هر شهروندی‌ست که سیاسی باشد! من ابتدا حامی انقلاب کوبا بودم. تصور می‌کردم که انقلاب کوبا موجب پیشرفت کشور خواهد شد و آزادی به ارمغان می‌آورد. فیدل در ابتدای امر رهبر چنین انقلابی به نظر می‌رسید اما اشتباه فکر می‌کردم؛ ساده بودم. در نهایت او به سرعت به دیکتاتوری تمام عیار تبدیل شد. فیدل کاسترو به خوبی فهمیده بود که بهترین راه برای حفظ قدرت جاودانه‌اش، دیکتاتوری ست. من وقتی از این ماجرا خبردار شدم، خودم را کنار کشیدم و از آن به بعد بود که شروع به انتقاد کردن به او کردم. این جریان برای من تجربه‌ی خیلی خوبی شد، چون فهمیدم که باید ارزش‌هایم را دوباره مورد بررسی قرار بدهم، از آن به بعد بود که به اهمیت آزادی، عدالت و دموکراسی پی بردم. بعد از این جریان موضع سیاسی‌ام مشخص‌تر و پایدارتر شد و با هرگونه دیکتاتوری مخالف شدم. ضد "فیدل کاسترو" شدم و دقیقن همین کار را هم در قبال دیگر دیکتاتورها مثل "پینوشه" کردم و هیچ استثنایی هم قائل نیستم.

از جالب‌ترین نکاتی که یوسا درباره‌ی "دیکتاتورها" گفته نقش مردم عادی در به‌قدرت رسیدن دیکتاتورهاست، تا جایی که یوسا مردم عادی‌ای که دیکتاتور را در به قدرت رسیدن یاری می‌دهند را "دیکتاتورهای کوچک" می‌نامد. وی در این‌باره  می‌گوید: دیکتاتورها به کمک مردمان بسیاری و گاه حتی به کمک قربانیان خود به قدرت می‌رسند. تجربه‌ی سه ساله‌ام در سیاست به من آموخت که چگونه اشتهای سیاسی می‌تواند ذهن بشر را به نابودی بکشد و ارزش‌ها و اصول او را نابود کند و آدم‌ها را به هیولاهای کوچک تبدیل کند. وی معتقد است که بیشتر از آن که "دیکتاتور بزرگ" فاجعه‌بار باشد، "دیکتاتورهای کوچک" یا به‌عبارتی مردم عادی فاجعه‌بارترند.

یوسا از سال ۱۹۹۴ عضو آکادمی کشور اسپانیاست و در بسیاری از دانشگاه‌های آمریکا، آمریکای جنوبی و اروپا نیز به تدریس مشغول است. او در سال ۱۹۹۵ جایزه سروانتس، مهمترین جایزه ادبی نویسندگان اسپانیایی زبان را از آن خود کرده و همچنین در سال ۱۹۹۶ نیز برنده جایزه صلح آلمان شده است.

و سرانجام، "خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا" در سال 2010 توانست، جایزه ی ادبی نوبل را به دست آورد.

در نخستین واکنشش به این خبر گفته است : ساعت پنج و نیم صبح رئیس آکادمی نوبل از استکهلم با من تماس گرفت و اعلام کرد که نوبل را برده‌ام و گفت که این خبر چهارده دقیقه‌ی بعد علنی می‌شود. پیش از هر چیزی با خودم گفتم که نکند همه‌ی ماجرا فقط یک شوخی باشد؟ برای شروع یک صبح تازه در نیویورک، از این خبر خوش‌تر وجود نداد. قرار بود که چندی از جار و جنجال‌های مادرید و لیما فاصله بگیرم و چند صباحی را اینجا در آرامش باشم، غافل از چنین خبری. سال‌ها بود که حتی نامم را در میان نامزدهای احتمالی نوبل نمی‌شنیدم و به‌همین خاطر اصلن انتظار چنین جایزه‌ای را نداشتم.

برخی آثار وارگاس یوسا

سردسته‌ها، ۱۹۵۹ - سال‌های سگی، ۱۹۶۶ -  گفتگو در کاتدرال، ۱۹۷۵ - جنگ آخرالزمان، ۱۹۸۴ - زندگی واقعی الخاندرو مایتا، ۱۹۸۵- در ستایش نامادری، ۱۹۹۰- مرگ در آند، ۱۹۹۶ - سور بز، ۲۰۰۲ ؛  این رمان در لیست ۱۰۰۱ کتاب که باید قبل از مرگ بخوانید قرار دارد.
راه بهشت، ۲۰۰۳ - چرا ادبیات؟ - دوشیزه‌خانم تاکنا- چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |