ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

گفتم روزی از روزهای نه چندان سرد اسفندی؛

 گوشه یه "فست فود" دور میزی روبروی هم نشسته بودیم.

گفتم زودتر سفارش غذا بدیم که دلم داره ضعف میره. نگاههایی بینشون رد و بدل شد که داشتن بدور از چشم من راجع به هدیه شون زمانبندی می کردن. هرچند همیشه کنجکاوی و شیطنت هامون هیچ چیزی رو از هم مخفی نگه نمی داشت، می دونستم که دارن علیه ام "کودتا" میکنن. یه کودتای شیرین. کودتایی دو نفره. خودم رو زدم به "اون" راه که اونام راحت باشن و مثل بچه ای که از حرکات بزرگتراش چیزی متوجه نمیشه و "ییهو" سورپرایز میشه، خودم رو با منوی غذا مشغول کردم. وقتی دوتایی با هم تابلوی کادوپیچ شده به اون بزرگی رو گذاشتن رو میز و دو تایی با هم 64 تا دندون سفید تحویلم دادن، الحق و الانصاف completely سورپرایز شدم. بقول یکی از دوستان" سورپرایز در حد بوندس لیگای 1" .

متعجب بودم و تا بناگوش سرخ، اشتهام هم بکلی کور!!!

 

پشتش اینطور نوشته شد؛ "قبولی ات تو کارشناسی ارشد مبارک باد- اسفند 87"

    

  چند ماه از اون روز میگذره. هنوز هم وقتی تو اتاقم به قدم زدنای طولانیم ادامه میدم هر از گاهی نگاهی به تابلوی رو دیوار میندازم و به یاد اون روز می افتم. روز ثبت نام. یه "تصمیم کبری"  تو یه زندگی نه چندان یکنواخت. ترم اول همون ثبت نام رو به انتهاست و همچنان بجای خوندن "روش تحقیق" و ترجمه کردن متون انگلیسی، "شوخی" میلان کوندرا رو میخرم و "استخوان های دوست داشتنی" آلیس سبالد رو می خونم.

  من اسمشو گذاشتم "11کارگر آمریکایی" . از با ارزش ترین کادوهایی که تابحال گرفتم.                                        ممنونم دوستان! 

نوشته شده در دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط کاپیتان نظرات () |