ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

دوست داشتن عاشقانه های مشیری بی دلیل است. همچون دوست داشتن "آناکارنینا"ی تولستوی، "شوخیٍ" میلان کوندرا، "یک مردٍ" اوریانا فالاچی، "عشق سالهای وبا"ی گارسیا مارکز و ... همچون دوست داشتن "سکوت"، همچون دوست داشتن "پیاده روی" در شبی برفی در خیابانی آرام و بی هیاهو، همچون دوست داشتن سر کشیدن یک فنجان "نسکافه"ی داغ، پشت پنجره ی بخار گرفته ی یک عصر زمستانی، همچون دوست داشتن "یووه"،"بازی شطرنج"،"ورق زدن و لمس کتابی تازه از زیر چاپ رسیده" و ...................................... و همچون شب بیداری های اینچنینی زندگی!

و همچون دوست داشتن سایر دلگرمی های کوچک زندگی.

و بی دلیل است همچون سایر دوست داشتن ها. چرا که فعل "دوست داشتن" در قید و بند دلیل و استدلال نمیگنجد. راه آن پیش از آنکه از عقل بگذرد، از دل میگذرد. و من چندیست که دچار این دو بیت مشیری شده ام:

گفته بودی که "چرا محو تماشای منی؟

و آنچنان مات، که یکدم مژه بر هم نزنی!"

 

مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی!

                                                  جلد دوم کلیات اشعار فریدون مشیری-ص.957

                                                                              

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |