ورق پاره های سرگردان

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ؛ شدم آن عاشق دیوانه که بودم

احساس می­کنم دیگر آن من نیستم. بدور از پیاده­روی، بدور از کتاب، بدور از نسکافه، بدور از لذت دیدن باران، بدور از ترانه­های زندگی­ام، بدور از قدم زدن­های آرامبخش در اندک کتابفروشی­های شهر، بدور از خلوت­های تنهائی خودم، بدور از دیوان مشیری که حتی لمس کردنش آرامشی داشت برای من، بدور از دلتنگی برای دریا، بدور از لذت بازی شطرنج، بدور از ذهنی خلوت حتی شده برای چند دقیقه . . . . . . . .  بدور از چه؟ یعنی واقعن دیگر چیزی برای نوشتنم نیست؟ لذت­های زندگی­ام همین­ها بود؟ یکی جواب من را بدهد! واقعن همین­ها بود؟ اگر همین­ها بود،  همین­ها هم زیاد بود؟

منی که ربعی از ساعت را هم نمی­تواند فوتبال یووه را تحمل کند، از آخرین باری که ترانه­ی مورد علاقه­اش را شنیده، روزها و بلکه ماه­ها گذشته است، مدتهاست نه سراغ کتابی را گرفته است و نه روزمره گیها و عادات خوش سابقش خوشحالش ­می­کند، ناشکری می­کند و نمازهای واجبش مدام به تآخیر می افتد، منی که دیگر هر چندین و چند ماه یکبار بر ورق­ پاره­های سرگردان ذهنش می­نویسد، این دیگر همان "من" نیست. جدّن دنبال منِ خودم می­گردم.  

جورچین زندگی هرکسی با اتفاقات بزرگ، گاه چنان تغییراتی می­کند که برگشت به همان وضع سابق یا گاه غیر ممکن می­شود، یا زمان­بر! من آن منِ خود را می­خواهم، بدون رنجاندن کسی، بدون ظلم در حق کسی، بدون نامهربانی کردن در حق کسی، بدون نادیده گرفتن و  بی توجهی کردن در حق کسی.

خودخواه نیستم. اگر هم هستم همچون بقیه ام، نه کمتر، نه بیشتر! من آن من را می­خواهم، پیدا کردن منِ خودم این روزها دغدغه­ی ذهن من است.    

دوست دارم خدا بغلم کند و های­های گریه کنم بر روی شانه­اش، برای خدایی که این وسط از همه کس و بیشتر از همیشه مهربان­تر است با من. خدایا اگر یافتن آن من، مرا به تو نزدیکتر خواهد کرد ،با حوالی و حواشی ام مهربانم خواهد کرد، رضایت بزرگترانم را با خود خواهد داشت . . . و مرا آنگونه خواهد ساخت که تو میخواهی، پس کمکم کن.

کمک کن که اینهمه گفتن از من و در پی من بودن، منیت نیاورد! (اعوذ بالله من نفسی)

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط کاپیتان نظرات () |