یادنامه روز تولد

وقتی نوشته جالب  و شاید حالا بیست و هفت ساله میشوم  رو خوندم تصمیم به نوشتن گرفتم. نوشته ای شاید در باب عادت، روزمرگی، خود زندگی و شاید فقط " 1" روز از "365" روز زندگی.

 

   روز تولدم نه به پوستم ویتامین "D" خوروندم که میدونستم حتما لازمش داره، نه موهای کم پشتم رو میتونستم  "فر" بدم؛ که ندادم. نه مداد نقاشیم  رو به چشام مالیدم و نه تی شرت تازه ای داشتم واسه پوشیدن. نه "رژ" لب بدردم می خورد و نه "مانتوی جدید" به کارم می اومد.  نه تونستم برای خودم چایی بریزیم و با کیک و کلوچه ای که میتونستم از مارکت سر خوابگاه بگیرم برای خودم جشن کوچیکی ترتیب بدم. اجباری که مجبورم کرد بهترین روز زندگیم رو ( شاید بهترین روز زندگیم )  نتونم اونجوری که میخوام برای خودم و فقط خودم تنها باشم؛ حتی فرصتی بهم نداد که صورتم رو اصلاحی بکنم و یه چند لحظه رو تراس برم و ریه هام رو از دلگیر کننده ترین هوا پر کنم. نتونستم حافظ رو به مشیری ترجیح بدم. زیر لب همه اش زمزمه میکردم؛

 شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم       شدم آن عاشق دیوانه که بودم

حتی با همه علاقه ام به مشیری؛ هیچوقت نمیتونم شعر رو تا آخر ادامه اش بدم. مدیون این حافظه افتضاح ام هستم تا ابد!

نه کسی بهم گلی هدیه داد و نه خودم لیاقتش رو داشتم که همچین محبتی در حق خودم کرده باشم. شاید یه وقتی، یه جایی؛ برای کسی که واقعا دوستش داشته باشم بتونم همچین شایستگی رو از خودم بروز بدم.

شب رو واسه شرمنده کردن خودم هم که شده، شام رو مهمون خودم شدم؛ ولی نه با کسی که دوستش داشته باشم و آرزو داشته باشم کنارم باشه. نشد که رو صندلیای مقابل هم، هر دومون بیخیال "پیتزامون" بشیم و فقط و فقط تو چشای هم "زل" بزنیم. نشد!  نبود! انگار که هیچوقت نبود!

ولی دلیلی هم برای خیالبافی برام نمونده بود. خیالبافی تا به کی؟ اصلا  برای آدمی که بیشتر وقتش رو تو خیالبافی سیر میکرد؛ "میز دو نفره و کوچک رستوران" می تونست بهانه ای باشه برای خیالبافیای مجددش؟

کسی نبود برای در آغوش گرفتن. کسی نبود برای بوسیدن. نه حتی عزیزترین کسان ام. خانواده ام؛ دوستان ام.

خواستم تو جمع هم که شده با یه شیرینی تنوعی داده باشم برای خندیدن و خوش بودن؛ یکی برگشت و  با خنده و طعنه گفت: بابا تو هم عقده "جلب توجه" داری ها! آخه کی تو همچین سن و سالی برای خودش جشن تولد میگیره؟

نتونستم چیزی بگم. یا حتی نخواستم چیزی بگم. شایدم راست میگفت. تو زندگی که روز تولد آدم  با روزای دیگه زندگیش هیچ تفاوتی نداشته باشه؛ با یه قوطی شیرینی ناقابل پی اثبات چه چیزی میتونستم باشم؟

بغض اینقدر سنگین و سفت شده بود که دیگه با وجود "تاریکی" و "تنهایی" هم، توانی برای شکستنش تو خودم احساس نمیکردم. "mp3" مجموعه  ترانه های مورد علاقه ام هم انگار مصمم بود با بدترین ترانه ها یکریز گوشم رو نوازش کنه و رو اعصابم راه بره.

چند تلفن محدود و چند اس ام اس تکراری؛ که نیازی به خوندنشون احساس نمیشد. صداهایی که از پشت گوشی موبایل عهد عتیق ام، اینبار اما توان شاد کردن ام رو نداشتن و اس ام اس"هایی که “ ?delete message” همه  با جواب  yes  برای همیشه از حافظه محدود گوشیم پاک شدن.

 خنده داره اما؛ علت وابستگی شدید من و گوشی موبایلم میتونه همین موضوع باشه؛ "حافظه ضعیف" !

 

 شاید آدم اینقدر لجباز باشه که اگه نخواد از چیزی خوشش بیاد؛ واقعا چیزی نتونه به وجدش بیاره و ارضاش بکنه؛ و همزمانی چنین حالت روحی با روز تولد، واقعا عذاب آور و کسل کننده ست.

شاید چاره ای نیست غیر ازعادت کردن به این عادت ها!

شاید " فراموش کردن روز تولد " راه چاره ست برای فرار از این عادت های کسالت بخش. راهی برای فرار از روزمرگی ها؛ برای فرار از هراس "به انتها رسیدن"ها و از دست دادن پی در پی فرصت ها !

 

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
مريم مجيدي

خب من وقتی میخونم اینجا رو در واقع نمیدونم چی باید بگم حتی دوست ندارم باهات احساس همدردی کنم که جز آب در هاون کوبیدن نیست،همانطور که انتظار بیشتر داشتی و اس‌ام‌اس‌های تکراری را حذف کردی دلت هم تاب نخواهد آورد تکرار مکررات را که ای بابا گذشت،بیخیال چیزی که تکرار میشه تولده نه اینها اصلا جملات خوبی نیستن من نمیدونم که کدوم انسان بی ذوقی فرموده که تولدگرفتن عقده جلب توجه داشتنه این افه‌های روشنفکری کورکورانه برای من که غیر قابل هضمه جاش بود که با گرفتن یه تولد کوچیک تو همون خوابگاه یا هر جایی که اون بابا بود عکس‌العمل‌هاشو زیر نظر بگیری تا ببینی که داره جلز وولزش در میاد.هیچ آدمی نمیتونه از گرفتن جشن روز تولدش خوشحال نشه مگه اینکه برخی مشکلات درون شخصیتی داشته باشه. شاید در پارگراف یکی مونده به آخر این پست خودت به یکی از دلیلهای غیر عادی بودن تولد امسالت اشاره کردی و اونم اگه یک کم با مهدی که در وجودته و انتظار داشت که براش تولد بگیری لج نمیکردی شاید الان از دستت ناراحت نبود گاهی وقتا باید بیخیاله همه دنیا شد و فقط و فقط به خود خودمون توجه کرد یه اون مهدی درون که میخواست با گرفتن یه کیک یا کلوچه یا شیرینی

مريم مجيدي

در بین اون آدمایی که شاید قلبا هم دوستشون نداشته باشی مینشستی و کامی شیرین میکردی توجه میکردی اینجور نمیشد. اینا اصلا نصیحت نبود فقط یه گپ دوستانه بود. به مهدی درونت گوش بده همیشه. در ضمن مداد مشکی من یه مداد نقاشی نیست(شرمندتم بهش برخورده بود باید ازش دفاع میکردم)

وحید

برای هدفی که برای خودت ترسیم کردی باید تلاش کنی. باید تو برف و سرما و بارون و گرما بی خوابی رو تحمل کنی. باید تو بهترین روزهای عمرت که دوست داری پیش عزیزانت باشی، تو سکوت شب به جاده ی تاریک زل بزنی. شب یلدا، شب تولد، شب عید... تنها کاری که ازم بر می اومد این بود که تو اولین دقیقه ی تولدت از خواب بیدارت کنم و تولدت رو تبریک بگم. اما انگار همین هم جزو روزمرگی های زندگیت بوده... شاد باشی[گل]

صبا

زندگی تکرار نیست...این ما آدمها هستیم که با اشتباهاتمان آن را صرفا تکرار می کنیم و به حساب تقدیر می سپاریم. زندگی با اندیشه های ماست که تغییر می پذیرد اگر سرنوشت آدمها در دست خداست اما رقم زدن آن می تواند از آن خودمان باشد. بیا اینگونه فکر کنیم که وقتی زندگی در حال تغییر است چرا ما نتوانیم اندیشه هایمان را تغییر دهیم؟ برقرار باشی