هیچوقت فراموشتون نمیکنم!

تمرینرژه داشتیم. همون مصیبت همیشگی! تازه قدم رو ، به چپ چپ و به راست راست رو یاد گرفته بودیم ( اون هم چه یادگرفتنی).

اوایل دوره آموزشی بود که از هر نقطه ضعفی تهدیدمون میکردن و نتیجه این تهدیدها هم فشار عصبی و خستگی روحیمون بود. میدونستن مرخصی نقطه ضعف همیشگی یه سربازه.

میگفتن تا رژه رو خوب یاد نگیرین از اتمام دوره آموزشی و مرخصی میان دوره و پایان دوره  خبری نیست.

حساب کن! تو یه گروهان 145 نفری بالاخره آدمای به اصطلاح گشادی هم پیدا میشدن که موقع رژه رفتن، وقتی همه پاشون رو 90 درجه میبردن بالا ، اونا تازه داشتن پای مبارک رو میآوردن پایین، یا وقتی دستامون رو هماهنگ با هم میبردیم پایین، اونا تازه میخواستن دستاشون رو موازی پاهاشون ببرن بالا. اسمشون رو گذاشته بودیم؛پاطلا ها !

فرمانده گروهان ازمون فقط یه چیز میخواست! اینکه فقط و فقط یه بار هم که شده طوری منظم رژه بریم که بعد عبورمون از جلوی جایگاه، سرتیپ برای تائید رژه بهمون بگه: ...گروهان! خیلی خوب؛ و ما هم تو جوابش حنجره مون رو پاره کنیم و  بگیم؛ درود، جناب!

اوایل آشخوری که همه مون از این همه تهدید و تحقیر خسته میشدیم و به وضع افتضاح رژه رفتنمون هم اعتراف داشتیم، میگفتیم؛ حقمونه که دوره آموزشیمون رو حتی تا 6 ماه دیگه هم تمدید بکنن و تحریم مرخصی بشیم! رژه رفتن مسخره مون لنگه نداره!

بین 4 گروهان گردان عاشورا، پاشنه آشیل گردانی بودیم که بقیه گروهانهاش حداقل تو رژه رفتننمونه بودن.

 

عصبانی میشدیم، به همدیگه می پریدیم. مخصوصن شاکی بودیم از اونایی که صف های آخر صدای مسخره بازی و ضرباهنگ نامنظم پوتینهاشون همه امیدمون رو نقش بر آب میکرد

به شنیدن گروهان، حیف نون! بجای؛ گروهان، خیلی خوب! ؛ عادت کرده بودیم. بدی اش هم این بود که تو جواب همین فرمان هم باید مطیعانه داد میزدیم؛ درود جناب!

و بعد از هر رژه مصیبت بار و خنده دار، ما میموندیم و عصبانیت و گونه های سرخ فرمانده گروهانی که فقط به سه چیز اعتقاد داشت؛ تنبیه، تنبیه و تنبیه!

... این قانون خدمت سربازیه : تشویق برای یکی، تنبیه برای همه!

رفته رفته دوستی هامون اینقدر بیشتر شد که برای همدیگه تو گروه پاطلائی ها ؛ که همیشه خدا از رژه رفتن منع شده بودن؛ جا رزرو می کردیم.

... آرزو به دلمون موند که بعد رژه یکبار هم صدای فرمانده رو از پشت سرمون بشنویم که بگه: گروهان! خیلی خوب ، الا روز گرفتن سردوشی و نصب درجه افسری؛ البته اون هم به اکراه و به اجبار! چون لازمه اعطای درجه افسری، تائید رژه از طرف فرمانده مرکز آموزشی بود.

میگفت؛ بی نظم تر از این گروهان هیچ جای دیگه ای تو دنیا نمیشه سراغ گرفت؛ گروهان جهاد- گردان عاشورا.

روز خداحافظی با چشمای پراشک و گونه های خیس گفت: هیچوقت فراموشتون نمیکنم!

/ 4 نظر / 29 بازدید
افسانه

سلام دوست عزیز به وبلاگ منم بیا خوشحال میشم منتظرتم[گل]

پریا

همه ی پسرا بیشترین طیف خاطراتشونو تو سربازی دارن....[نیشخند]

وحید

"بهرام" تو این سریال "مسافران" بعضی وقتا انصافا جمله های قشنگی می گه. اون روز تو گزارشش می گفت: زمینی ها کلا با یادآوری خاطرات بیشتر حال می کنند تا خود اون لحظه ها! همیشه از مدرسه فرار می کنند اما وقتی دوران مدرسه تموم می شه، برای همیشه خاطراتش رو یادآوری می کنند و از یادآوری خاطرات لذت می برند. همه از سربازی فرار می کنند ولی وقتی دوران خدمت تمام می شه، کلی از خاطرات این دوران به نیکی یاد می کنند... یاد دانشگاه افتادم، یاد مدرسه، یاد همه اتفاقاتی که تو اون لحظه که درکشون می کردم، ازشون فراری بودم اما با گذشت زمان یادآوری خاطراتش برام لذت بخش هست.

مریم مجیدی

ولی تا اونجا که یادمه تو همیشه مینالیدی از رفتن به اونجا و بعدش خیلی دوستان سربازی و دوره طی شده برات شیرین شد هرچند که علاقه‌ات به لباس نظامی میدونم ولی درکش نمیکنم شاید به خاطر علاقه‌ات به جناب 100دام و هیت لر باشه اما به هرحال سربازی دوره‌ای که فکر کنم همه پسرا باید طی کنند و هرگز ازش فراری نباشند الان این وحید و قدیر و میبینی اینقدر لوسن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![نیشخند] اگه رفته بودن سربازی حالشون جا اومده حالا رییس الان داره دوره سربازی پیشرفته رو طی میکنه[تعجب] ولی این وحید که کلاهش پس معرکه است [خنده] نه سربازی اولیه رفته مثل تو نه دوره پیشرفته داره مثل قدیر.[ابرو] بالاخره بین این 3تفنگدار تو تنها کسی بودی که تفنگ گرفتی تو دستت ما به تو افتخار میکنیم.[هورا][هورا][دست]