دیشب پدری از میان ما رفت

بدترین لحظه­های عمر، با دلهره بخواب رفتن و بدتر از آن بیدارشدنی دلهره­آورتر است. آنگاه که دیگر میلی به بیدار شدن و ادامه دادن نیست. آنگاه که بدانی دیگر تکیه گاه یک عمرت به ناگاه چشم بست و تو را تنها گذاشت و فردا که روزی نو برای تو شروع میشود دیگر عزیزترینت را نخواهی داشت. آنگاه که بدانی که فقط عکسی از او بر روی دیوار خانه­ات و یاد و خاطره­ای فراموش ناشدنی در کنج دلت خواهد بود.

دیشب که پدری از میان ما رفت، تلخی این فاصله­ها و مسافت­ها بیشتر از همیشه آزاردهنده­تر بود. وقتی که نصف شب لرزه ی صدای غمگین عزیزی را این فاصله ها بشنوی و ندانی که چرا نمی­شود در این لحظات در کنارش باشی، فقط کلافگی و درماندگیست که تمام لحظاتت را پر میکند. 

برادر عزیز و بزرگوارم، قدیر جان

در این بدترین و سخت­ترین لحظه­های عمر، مرا و همه دوستانت را در غم خود شریک بدان و تو هم همچون من و ما از خداوند برای خود و نزدیکانت صبر بخواه. امیدوارم غم آخرین باشد و شنیدن صدایت دیگر هیچگاه اینچنین دوستانت و دوستدارانت را آزار ندهد.  

/ 3 نظر / 7 بازدید
دوست

واقعا از این لرزه صدای نصفه شب به قدری هراس دارم که گاهی حتی با فکر کردن بهش قلبم شدیدا تپش می گیره چون تجربه تلخی در این مورد برام پیش اومده و دعا می کنم کسی تجربه اش نکنه و اینکه خداوند همه رفتگان رو قرین رحمت و بازماندگان رو مشمول صبر و عنایت خودش قرار بده.

مینا

خدا رحمت کنه جناب پوربایرامیان منو هم توی درد خودتون شریک بدونین

قدیر

مهدی جان یه دنیا ممنون. بابت همه چی. بدون تعارف می گم که حس می کنم داداشمی. ممنون از ابراز همدردیت و سایر الطافی که به من داشتی. بهتره مطلب وبلاگت رو عوض کنی تا از این حالت غم دربیاد. یه دنیا ممنون بابت همه چیز.